روز ۱۶۳

الان تمرین تموم شد سوفی گفت بیا بریم کاپوچینو بزنیم. زدم و پیاده رفتم تا ایستگاه قطار... هوا عالی بهاری مناسب برای عاشق شدن😂 توی قطار نشستم به سمت خوابگاه. همه چی آروم و موزیک پیانو توی گوشم و نورایی که از لابلای درختا میزنه به صورتم ... شکر . فقط شکر...

خب کجا بودم. دیروز تکست داد باهاش هماهنگ شدم بیاد میدون نزدیک خوابگاه و خودم شلوار جین پاره امو پوشیدم و بولیز سرمه ایه یه تم نیمه اسپرت زدم با ادیداس سبزام پوشیدم. میخواستم شلوارکمو بپوشم گفتم دیگه زیادیم سسکی نباشم. خلاصه رفتم و لئون اومد با شلوارک و تیپ ورزشی گفت امروز ۲۵ کیلومتر راه رفته بهش گفتم من بیهوش بودم تا الان که ناهار زدم و اومدم پیش شما. بعد بهم گفت دوست داره دانشگامونو ببینه. بردمش حول و حوش دانشگاه چرخیدیم جلوی یونی یه چمن خیلی پهنه که الان که هوا خوب شده بچه ها ملافه میارن پیک نیک میکنن ... بهش گفت اوه اینجا مثل بهشت میمونه. دقیقا همون چیزی رو گفت که خودم هم برای این نقطه و این حس و حال استفاده میکنم... گفتم دوس داری همینجا بمونیم. میتونیم پیک نیک کنیم:))) خوشحال شد باهم رفتیم سوپرمارکت چیپس و شکلات و ردبول و ماست خریدیم. تاحالا تو زندگیش چیپسو با ماست نخورده بود گفتم ما تو ایران اکثرا اینجوری میخوریم تازه کانسپت ماست موسیرم براش توضیح دادم:))) رفتیم نشستیم روی چمنا چیپس و ماست رو امتحان کرد اولش خوشش نیومد بعدش دیدم همش داره با ماست میخوره گفت دارم بهش عادت میکنم. هیچی حرف میزدیم همینطوری راجع به خونواده و شرایط ایران و .. بهم گفت که کار میکنه یکم و پولاشو جمع میکنه یهو یکی دوماه میره سفر. الانم بعد از اینجا میخواد بره فرانسه موناکو و سوییس و برای فردا میخواد بره. همینجوری خیلی چیل فقط داشتیم وقت میگذروندیم. حرف دیشب شد. گفتم بهش که جالبه نخورده بودی گفت من تو کل زندگیم تاحالا نخوردم/ گفتم منم همینطور. گفت نه الکی میگی:))) تاحالا کسیو ندیدم مثل من اصلا نخورده باشه. براش توضیح دادم خونواده مذهبیه کشور غیرقانونیه اولین باری که الکل رو از نزدیک دیدم ۲۳ سالم بوده و ... خلاصه گفت من به خدا باور دارم ولی اونجوری مسیحی معتقد نیستم که مرتب برم کلیسا. یکی دوبار تو سال میرم ولی اون ده تا فرمان مسیح راجع به اخلاقیات رو رعایت میکنم. گفتم منم همینطور مسلمونم ولی اینجوری نیست که محجبه باشم یا نمازام مرتب باشه ولی گاردیم ندارم. گفت بهم همشون یکسانن و ... نگاهش رو دوس داشتم به دین . بعد راجع به صمیمیت و رفاقت و فرهنگ کشورا و اخلاقیات و مسئولیت حرفی که میزنی رو بگیری داشتیم حرف میزدیم من یکم به فرهنگ ایتالیاییا غر زدم و خب بعد همه این حرفا بهم گفت اصلا فکرشو نمیکردم که مثلا همچین تایپ دختری باشی الان دارم بیشتر میشناسمت یکم کمیابی نسبت به تیپیکال دخترای اروپایی . ذهنش باهوشه و جالب اینجاس کارش نزدیکه به کاری که خودم اینجا درسشو میخونم توی یه فیلده ... باهوشه ذهنش تحلیلگره و همزمان ورزشکاره و گفت ۸ سال فوتبالیست بوده و بعد باشگاه و بعد یکمی بوکس .. ولی الان فقط سفر میکنه و راه میره علاقش فعلا کم شده ... ولی بدنش قوی و قدشم یه ۱۰-۱۲ سانت ازم بلند تر دیگه هوا نزدیک شب بود ماه هلالی بود و آسمون خیلی خوشگل .. من بودم و اون و نور روی چمن ها... بهم گفت دیشب یکی دوباری که نگاهم کردی متوجهت شدم ولی معمولا مخصوصا اگر کسی با دوستاش باشه نمیرم جلو کار سختیه حس خوبی ندارم از ترس ریجکت شدن ولی بعد دیدم یکمی جدا شدی ازشون و اومدی اینوری فهمیدم و منم بهت نزدیک شدم. گفت چی باعث شد از من خوشت بیاد گفتم نمیدونم وایبتو گرفتم به دوستم گفتم پسره خوش قیافه اس و تنها بودی و داشتی تنهایی با خودت حال میکردی فازتو دوس داشتم. خوشحال شد اینو بهش گفتم. گفت الان چرا باید بیای وسط زندگیم الانی که من اینجا مسافرم منو وارد یه دیلما کردی باید فکر کنم دلم‌ میخواد بیشتر بشناسمت حس میکنم خیلی شبیه بهمه ارزش هامون و من واسه همچین چیزی سفر نکرده بودم :))) دیسکو هم میرم برای رقصیدن و بچگی کردن و دوستای مرد پیدا میکنم اینجوری نیستم دنبال دختر بگردم و ... گفت life is crazy بعد بهم گفت وقتی کارائوکه کردم ازم فیلم گرفتی خیلی خوشحال شدم چون معمولا آدما انقد بهت اهمیت نمیدن دیدم کامل همشو هم گرفتی مثلا بعضیا ۱۰ ثانیه میگیرن بقیشو ول‌ میکنن. بعد برام صبر کردی . بعد اها اینو یادم رفت بگم یجا گروهی داشتیم میرقصیدیم با همه بچه ها دوتا مرده اومدن از جلوم رد شدن و شروع کردن رقصیدن به سمت من که مثلا من برقصم باهاشون هیز بودن من استپ کردم زدمشون کنار بین من و لئون بودن یجوری که من با اینم مثلا دور شین ازم :)))) این صحنه رو تعریف کرد برام گفت پشماش ریخته که یه ساعته میشناسمش چرا باهاش رقصیدم با اونا نه. گفتم غریزیه از ادمی که اینتنشن بد داشته باشه دوری میکنم تو ام کنارت احساس امنیت کردم که موندم دور و برت همینجوری تعجبش بیشتر میشد میگفت هرچی میگی هی بیشتر تعجب میکنم :)) ازش پرسیدم توی رابطه دنبال چیه یکم خجالتی شد گفت نمیدونم اصلا واسه این سوال اماده نبودم و .. الان از خدا همچین چیزیو نخواسته بودم من فقط سلامتی خواستم ازش و خوشحالی ولی مغزمو درگیر کردی نمیدونم چیکار کنم گفت که فکرشو نمیکرده ولی میگفت به این مدل رفتار و احترام از سمت یه دختر عادت نداره و گفت هی نمیخوام ازت تعریف کنم ولی تمام ریز رفتار دیشبتو یادمه و خیلی چیزا رو قدردانه حتی کمک کردن برای آدرس و ... خلاصه خوب بود حرفامون و بعد رفتیم دم یه بوته گل یاس میگفت نمیدونه یاس چیه تاحالا بو نکرده بعد دید من دوس دارم یکیشو چید از بوته همش غنچه بود داد بهم گفت اینو نگه دار. خیلی بامزه اس کاراش میخواست تست کنه ببینه برام مهمه گلی که بهم میده یا نه. ازش تشکر کردم و گفت باید بره دسشویی و بعدش بره هاستل چک این کنه. باهم رفتیم خوابگاه ما. رفت دسشویی من رفتم اتاقم سویشرتمو برداشتم رسپشن پسره یجوری مشکوک نگام میکرد:)) خلاصه بعدش بردمش تمام طبقات خوابگاه رو بهش نشون دادم و بعد گفت دوس داری باهام بیای ؟ گفتم اره . بریم راه بریم ساعت ۹-۱۰ شب بود گفتم باید قبل ۱۲ بیام بخوابم فردا برم یونی . گفت من چکین کنم برت میگردونم همم خلاصه گفتم بیا راه بریم ۴۰ دیقه اینطورا بود همینجوری که راه میرفتیم خودم دستشو گرفتم اونم انگشتاشو کرد تو دستم و باهم قدم میزدیم. اون هیجانی که قبلا سر پسرای دیگه داشتمو نداشتم اما یه حس آروم و ریزی زیر پوستم میچرخید.. از درست بودن یچیزی . بعد قدم زدیم و حرف زدیم بهم گفت تیپمو دوست داره گفت کیوته لباست. بهم گفت اینکه قبول کردم تا هاستلش باهاش قدم بزنم خیلی براش ارزشمند و عجیبه. انگلیسیش اندازه من خوب نیست ولی همونایی که میگفت از ته دلش میگفت .. میگفت

iim not used to this behavior... this care . مثلا اگر دختر تاکسیکی بودم باید سرد میشدم ولی لپشو میکشم بجاش :)) بعدش رفتیم چک این کرد اونجا من تشنه ام بود به خانومه گفت بذار بیاد بالا اب بخوره و باهم رفتیم من آب خوردم و رفت لباسشو عوض کنه توی لابی منتظرش نشستم. اومد پایین گفت قبل اینکه برگردیم گوشیم داره خاموش میشه زدمش تو شارژ بریم یدوری بزنیم باز برگردیم گوشیمو بردارم. رفتیم باهم دم همونجا بهم گفت اینجا قلمروی منه هر روز ازش رد میشم دیدم یه حوضه و یه مجسمه و یسری گل رز و گفتم بیا همینجا بشینیم بعد نشستیم یذره نگاه کردیم من گفتم چقد این سکانس سینماییه واقعا گل و مرغ و آب وسط شهر اخه :))) کمکم کرد بشینم رو سکو کنار حوض از کمر بهش گفتم بغلم کنه. خودشم پرید نشست کنارم یدونه ازون رز های گوشه حوضه رو که پژمرده هم شده بودن برداشت و داد بهم گفت این واسه تو ... تشکر کردم ازش و بازوشو بغل کردم سرشو گذاشت روی سرم و حس کردم چقد حس خوبی میده ..بغلش کردم ... بدنش بوی پودر بچه میداد. بجان خودم. بهش گفتم بوی بدنتو دوس دارم گفت ۲۵ کیلومتر راه رفتم احتمالا بوی عرق میدم الان گفتم نه. گفت یعنی چی بوی بدن بوی تن مادر رو براش توضیح دادم کامل براش جا افتاد :)) اینجوری بود همینجوری پشت صحنه دارم فکر میکنم که اتفاقات ۲۴ ساعت گذشته چقد عجیب بوده چقد نمیتونم هضم کنم و به چشماش نگاه میکردم ...

و بعد همو بوسیدیم. نمیدونم خیلی طولانی و خیلی زیاد .نمیدونم چندبار ولی تابحال حتی ح رو اینمدلی نبوسیده بودم. رزولوشنش خیلی بالا بود صورتش و موهاش واقعا به طرز خیره کننده ای خوشگله. بعد بغلم کرد اون چند دیقه ای که ارامش داشت واقعا حس میکردم بدنم کنارش آروم آرومه... حس میکردم رو شن های ساحل نشستم. واقعا حس میکنم اولین آغوش امن و رمانتیکی بود که تجربه کردم... صورتشو نگاه میکردم بهش گفتم بینی ات خیلی قشنگه گفت بینی تو بنظر من یه سبک های کوالیتی نوزه😂 نمیدونه تو ایران هفته ای یبار میشنیدم کی میخوای عمل کنی. بهم گفت چشمات innocent عه و فکرشو نمیکردم اینجوری بشه و ... اینجوری بود که واقعا دچار چالش شدم شاید برنامه سفرمو باید جابجا کنم و .. بهش گفتم عجله نکن بذا ببینیم چی میشه. بعد وقتی اومدیم بریم گفت این حوضه خیلی رمانتیکه گوشیم اگر باهام بود ازش عکس میگرفتم گفتم من میگیرم عکس گرفتم از اون نقطه... گفتم من یه دفتر گرفتم امسال با خودم گفتم اگر عاشق بشم لحظه های مهم رو پرینت میگیرم و توی این دفتر میچسبونم حتی کاغذ پرینت عکسم خریدم... مثل حالت پولارویدی.. گفت پس اگر پرینت گرفتی دوتا بگیر یکیشو برای من بیار . ذوق کردم گفت شاید unexpected ترین چیزی بود که تجربه کردم واسه تو ام همینطور بوده؟ گفتم شاید توی‌ زندگی من حتی بیشتر از چیزی که تو فکر کنی غیر منتظره بوده. شب قبل توی دیسکو یه جمله ای هی با نور میرفت و میومد که : fuck normal i want magic ... اینو بهش اون وسطا تحویل دادم گفت چجوری یادت بود و چجوری الان توی این لحظه که من شوکم داری اینو میگی... هاها خیلی بامزه اس این پسر. بعد رفتیم گوشیشو برداشت من ازش پرسیدم ناراحت نمیشه ساقه گلی که بهم داده رو بشکونم که توی کیفم جابشه دستشو از تعجب میذاشت روی سرش میگفت چرا میپرسیییی... هوا رعد و برقای ریزی میزد پیاده میرفتیم و من یکم بخاطر خوراکیا دلدرد داشتم رسیدیم به یه کلاب گفتم نریم روی مود رقصیدن هم نبودم و گفت باشه و چک کردیم دیدیم فلان ترم رو باید بگیریم‌ داشتیم میرفتیم بارون خیلی شدید شد صحنه سینمایی شماره ۳ اینکه سر منو بغل کرد که لباسام خیس نشه بعد دید یه خانم و اقا از روبرو دارن میان کاپشنشون رو سرشونه کاپشنو در اورد گرفت رو سر هردومون یجایی بودیم که همه چی تاریخیه مرکز شهر بودیم زیر کاپشنش یهو زدم زیر خنده گفتم خیلی زیادی سکانس سینماییه و ازون لحظه ها فیلم گرفتم 🥹 بارون نزدیک به سیل شده بود رفتیم زیر یه ارک تاریخی خیلی بلند پناه گرفتیم آدمای دیگه هم بودن. و بعد دیدیم نمیرسیم به ترم بعدی همونجا بغلش کردم و صحنه سینمایی شماره ۴ بوسیدیم همو دختر یه حرفایی میزد که خندم میگرفت از حجم سادگی و روراست بودنش همینجوری بارونو نگاه میکردیم و توی بغلش بودم ... بهش گفتم میخوای دوس پسر من باشی گفت دوس دارم ولی نمیدونم من کرواسی تو اینجا چجوری لانگ بریم جلو‌... دارم بهش فکر میکنم کمتر از یه روزه همو میشناسیم. بعد دیگه باهم رفتیم دم ترم یه دیقه زودتر اومده بودیم میرسیدیم‌ ولی رفت... هیچی بعد روبروش یه رستوران بود یه راهرو پر از لوسترای توپی اونجا قدم زدیم باهم توی آینه خودمو دیدم کنارش خوشحال شدم از پشت بغلم کرد گفت چقد کاپل خوبی ایم و بهم میایم و :))) صحنه سینمایی شماره ۵ جدی نور کم و اطراف یجوری خوشگل بود توی هوای بارونی و یارو مامور رستورانه هم بهمون لبخند میزد. بعد یه ترم اومد فکر کردم واسه ماست دویدم و خوردم زمین دستم یکم سابیده شد متوجه نشد اومد دستمو گرفت گفت بدو بریم سوار شیم گفتم نه واسه ما نیست گفتم چرا برات مهم نیست من خوردم زمین؟؟؟ اومدی بلندم میکنی میگی بدو بریم؟؟ گفت نه میخواستم جا نمونیم بعد دستمو دید زخم شده کف دستمو بوسید. چهار پنج بار بوسید. جدی اولین باری بود همچین چیزیو میبینم ... هیچ غروری حس نمیکردم توی رفتارش ... رفتیم توی ایستگاه یبار دیگه بخاطر این کارش بوسیدمش. دماغمو گاز گرفت. ولی نه خیلی محکم. کلا خیلی نرمه این بشر. قوی ولی نرم. ترکیب مورد علاقه ام. بعد ترم اومد سکانس شماره ۶ بسیار خوشگله ترمای مرکز داخلش چوبیه حالا هیچکس اون وقت شب نبود من بودم و اون. ازونجا هم عکس گرفتم و بغلش کردم گفت که جدی همینجوری توی بکگراند که حرف نمیزنه داره فکر میکنه چجوری باید این فاصله رو اوکی کنه بهش گفتم برنامه سفرشو بهم نریزه گفت میرم فرانسه قبل سوییس میام باز پیش تو بعد میرم.. رسیدیم دم خوابگاه من .. گفت منم گرسنه مه همه جا بسته بود رفتیم سوپری و توی راه سر یه کوچه فکر کنم پنج دیقه فقط بغل هم بودیم ... زمان وایساده بود و حس میکردم داره زخمای وجودم هیل میشه سالها بود دنبال همچین آغوشی بودم ... بعد رفتیم سوپر ساندویچ گرفتیم و اومدیم بشینیم یجا دستشوییش گرفت باز‌ رفتیم یه گیم بار روبروی خوابگاه از پسره خواستیم و اوکی‌ بود لئون رفت توالت پسره منو گرفت به حرف که کجایی هستی و اینجا چیکار میکنی و ... حس دیوثی‌گرفتم ازش بهم گفت دوس پسرت کجاییه و .. رفت برام یه لیوان اب اورد. منم تشنم بود قبول کردم لئون اومد بهش گفت اب میخوره گفت نه ولی فاز فضا رو‌گرفت یکم جدی‌ شده بود کیوتتت‌. باهم رفتیم روی نیمکت پارک گفت یکاری میکنم نگی بهم دهاتیه این پسره ولی میخوام مشکلو حل کنم :)))) نیمکت خیس بود کاپشنشو در اورد از رو کشید روی صندلی اب بارون بره بعد گذاشت کاپشنشو بتونیم بشینیم روش خیس نشیم. ازش تشکر کردم برام عجیبه این رفتارا انقد خاکییی و مهربون! شام خوردیم و روی نیمکت پارک ۳ نصفه شب روی پاش دراز کشیده بودم... فکر نمیکردم انقد زود بتونم با کسی حس امن بودنو تجربه کنم داشتیم راجع به اضافه وزنم بعد مهاجرت و ورزش و اینا حرف میزدیم گفت که ۱۰۰ کیلو پرس سینه میزنه نقطه قوتشه حالا من ۱۲ کیلو میزنم🤣 بهش گفتم وای چقد تو قوی ای ! ذوق کرد بعد منو بوسید🤣 چسبید بهم. کاپشنشو پوشید خیس آب بود بهش گفتم سرما نخوری تو گفت من به زندگی در شرایط سخت عادت دارم مشکلی نیست بعد گیج خواب بود یجورایی سرش رو شونه ام‌ بود خوابش برد گفت دیگه برم که فردا مسافرم تا ایستگاه همراهیش کردم و نقشه رو براش چک کردم وبهش گفتم کجا پیاده شه اتوبوس بگیره .. گفت مامانشه تو دنیا فقط که اینقد بهش اهمیت میده و الان من... بهش گفتم خب من همیشه سعی‌ میکنم کمک کنم تا جایی که ازم برمیاد ولی خب تو ام الان برام مهم تر شدی . اینو گفتم باز منو بوسید . بهم گفت اون سوالی که کردی راجع به رابطه فقط کنجکاو بودی راجع به من بدونی یا اینکه جدی میخوای رابطه؟؟گفتم میخوام بشناسمت و اره میخوام ببینم اگر میشه باهم باشیم ... اخراش وسط حرفاش بهم گفت این ترکیبی که تو هستی توی دنیا کمیابه مثل الماسی وسط یه عالمه گل و لای :))) و باید فکر کنم راجع بهش ... حرفاش بدلم میشینه یجوری بامزه و احمقانه میگه نه خیلی لاس طوری. خودشم‌ همینه اخه. ازم تشکر کرد واسه اینکه درکش میکنم و برنامه سفرشو نگفتم بهم بریزه :))) گفتم برو خوش بگذره عکس و فیلمم برام بفرست گفت واقعا دوس داری بفرستم ببینی ؟؟ گفتم اره چرا نه ! هرچی میگفتم شوک میشد. اتوبوس اومد منو برای بار اخر بوسید و گفت برمیگرده و نگام میکرد تا لحظه آخر بای بای ...

من تجربه کردم کسی که نگاهشو ازم بگیره و دنبالم نباشه .. کسی که بغلش حس اینو بده که انگار قرار نیست تا همیشه بمونه و یجور پس زدن داره.. بوسه ای که حس فقط جنسی داره و محبت توش نیست و میخواد تورو هل بده مرحله بعد ... من عدم امنیت رو تا دسته تجربه کردم واسه همین میفهمم که چقد این تجربه برام خاص و جدیده.

حتی اگر لئون رو بخاطر فاصله نتونم باهاش باشم ... یادم میمونه اولین کسی بود که حس امنیت و عشق رو در کنارهم باهاش تجربه کردم.

ادامه نوشته

روز ۱۶۲

فکر کنم کلی زمان ببره تا ۴۸ ساعت گذشته زندگیمو هضم کنم ... بنظرم وارد یه فرکانس دیگه ای از زندگی شدم:))) چقد زندگی عجیبه چقد دنیا بزرگ و خوبه... این چپتر از زندگیم : لئون.

پریشب با بچه ها جمع شدیم که بریم اون دیسکوئه.. خودشون جمع شدن درینک بزنن من دوتا رد بول بدون شکر گرفته بودم همونارو زدم. جمع شدیم دم رسپشن و رفتیم... الان دچار دژاوو شدم یه لحظه. رفتیم باهم سوار اتوبوس شدیم یه داستان ریزی بین انجی و جو پیش اومده بود انجی بمن گفت فاز احساسی باهام برداشته منم ازش خوشم نمیاد و ناراحت شده سر پی ام ج ندادن و ... ازین سبک دراماها. خلاصه توی اتوبوس ازش پرسیدم حالش خوبه یا نه چون با سونی هم یه صحبت ریزی داشتن. یه حرف ریزی با ویپی زدیم راجع به عشقای گذشته گفتم اصن نمیشه رو یکی کراش بزنی اونم روی تو کراش داشته باشه اگرم بشه خیلی تاکسیک میشه مث اکس من. رسیدیم اونجا دختر اولین دیسکو و بهترین جاییه که میشه رفت ... مثل کنسرتای خیلی بزرگه اصلا خیلی کیفیت موزیک و دیجی و نورپردازی بالا بود عشق کردم. موزیکا هم ۶۰-۷۰ درصد اشنا بودم چون برای سال ۲۰۱۰ بود. با بچه ها یذره رقصیدیم و چرخیدیم یه پسره اون وسط میرفت و میومد یکی دوبار باهاش چشم تو چشم شدم به سونی گفتم چقد این پسره خوشگله گفت اره بنظر منم کیوته. گفتم برم سمتش شونه هاشو انداخت بالا گفت نمیدونم :)) فکر کنم بخاطر تجربه قبلمون که اشتباه زدیم دیگه ترجیح داد چیزی نگه. خلاصه خیلی ریز از بچه ها جدا شدم رفتم یکم بهش نزدیک وایسادم. خودش اومد نزدیکتر یجوری شد که جلوش افتادم دقیقا... اولین جملشو یادم نمیاد فکر کنم گفت اهل کجایی .. ولی دومیش این بود : I like your energy so much ... منم گفتم منم همینطور. و شروع کردیم با آهنگا بالا پایین پریدن. یهو نمیدونم باید فکر کنم کدوم اهنگ بود وسطش کاغذ رنگی ریختن روی سر و صورتمون ... اسمشو پرسیدم گفت لئون. رقصیدیم فکر کنم ده دیقه یربع شد دیدم در کمال تعجب فقط لبخند میزنه و میرقصه و فاز جنسی نداره. یکم احساس امنیت کردم. رفتم یدیقه سمت بچه ها دوستام دیدم خودش نزدیک شد بهمون بهش گفتم اینا دوستامن به سونی ام یه اشاره کردم گفتم task is done :)))

باهم رفتیم جلوتر یکم رقصیدیم بهش ایرانی رقصیدنو نشون دادم میخندید بعد بهم گفت بیا بریم بالا کارائوکه کنیم ... اونجا رسیدیم ازش پرسیدم چند سالشه گفت که سه روز دیگه میشه ۲۲ سالش و اهل کرواسیه و برای سفر کردنای تنهاییش اینجاست. گفت درس میخونه و کار میکنه و تنهایی سفر میکنه و خودش یه اهنگ ایتالیایی پیشنهاد داد به طرف بلندگو رو گرفت و شروع کرد خوندن گوشیشو داد بهم ازش فیلم گرفتم خیلی بامزه بود و شبیه پسر بچه ها ذوق میکرد از آواز خوندن... همون موقع ویپی و جو هم اومدن کارائوکه جو انگار حسودیش بشه من با این پسره اومدم دستشو انداخت گردن من. خودمو یکم ازش دور کردم و بهم معرفیشون کردم گفتم اینا بچه های خوابگاهمونن و همه باهم اومدیم اینجا. باهم حال کردن اون اهنگ ایتالیاییه رو خوندن باهم. خلاصه بعد اومدیم باز پایین میخواست بره دستشویی منتظرش وایسادم وقتی اومد خیلی تشکر کرد . یکم براش عجیب بود صبر کنم براش. بعد باز رفتیم جلوی دیجی وایسادیم خیلی بامزه بود یکم خودمو بهش نزدیک کردم دیدم بوی هیچی نمیده. نه بوی ادکلن میداد نه بوی الکل. ازش پرسیدم که کجاها رفتی دریاچه مورد علاقمو ندیده بود گفتم بهش فردا یکشنبه اس میتونیم باهم بریم اونجارو ببینیم برگشت بهم گفت واات ؟ مستی ؟؟؟بهش گفتم نه من الکل نخوردم. گفت منم همینطور جالب اینجاس هردو ردبول زده بودیم. ولی همون آدم کولیم که نخورده مسته و از همه بیشتر میرقصه:))) یجورایی براش غیر قابل باور بود همچین پیشنهادی بهش بدم. بهم میگفت تو persian princess ای . واقعا این اروپاییا رنگ پوست و موی مارو خیلی زیبا میبینن همونطور که من موهای کوتاه بورش رو دوست داشتم. خلاصه ولی بازم اینجوری بودم ازون پسر شیطوناس شاید. ازش پرسیدم دوس دختر داره گفت نه شش ماه پیش کات کرده. پیچیدگی توی رفتارش نداشت چشمای براق و نگاه carefree ... حس کردم که واقعا زیادی برای واقعی بودن خوبه. جو اومد پیش من گفت چرا با ما زمان نمیگذرونی همش اینجایی بهش گفتم بریم پیش دوستام رفتیم پیش گروه ما باهم همه رقصیدیم و بعد اخرش ساعت ۴ صبح بود رفتم آب بخرم باهام اومد و بعد اومدیم بیرون بچه ها منتظر بودن گفتم سه دیقه دیگه میام. باز جو تنهامون نمیذاشت :)) نمیدونم فازش چیه .خلاصه شمارمو گرفت گفت فردا هماهنگ میکنیم همو ببینیم گفت من روزی ۳۰ کیلومتر تو شهرتون راه رفتم چون دوس دارم اطرافو ببینم گفتم بریم پیاده روی . خلاصه..سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم دیدم عهه تو همون اتوبوس ماست جو راهنماییش کرد چجوری به هاستلش برسه و خلاصه ماهم تو راه به دخترا گفتم پسر خوبی بود و هیچ اپروچ جنسی بهم نداشت خودم یکی روبار بهش گفتم دستمو بگیره برقصیم. سونی گفت اره ماهم خب ادمای خوبی هستیم و‌رفتیم‌ دیسکو کمن اینجور ادما ولی خوبه... خلاصه رسیدیم خوابگاه ساعت ۵ بود انجی اومد پیشم چون داشتم از گرسنگی میمردم باهم صبونه نیمرو زدیم و از کراشای کلمبیایی و اکس تاکسیک و سیچویشنشیپ حرف زدیم و راجع به جو هم گفت باهاش سرسنگینه گفتم ببین دوست خوبیه ولی باید باهاش مرزدار رفتار کنی ... خلاصه بعد اینکه انجی رفت ظرفارو شستم و خوابیدم ... بد خواب شدم یکم .. وسطش پاشدم ساعت ۱۲-۱ دیدم پسره هیچی تکست نداده گفتم لابد جدی نبود.. باز خوابیدم چشمامو باز کردم ساعت ۳ ظهر دیدم تکست داده که سلام Persian princess من فلانجام و کی هماهنگ شیم و کجا بریم و ....

الان رسیدم سر تمرین ... بعدش میام مینویسم روز ۱۶۳ چیشد :)))

روز‌ ۱۶۱

خداروشکر حالم خوبه.. الان سبزی پلو با تن ماهی زدم و روی تخت ولو شدم از صبح پاشدم رفتم یونی بالاخره اپلای کردم برای اون کاره... امیدوارم اونچه که به صلاحه اتفاق بیفته. ظرف سونی رو هم پر کردم میخوام بدم بهش سبزی پلو به تشکر از اون شبی که بهم شام داد. هوا عالیه وزنمم نیم کیلو باز کم شده. حواسم به تغذیه ام هست. خداروشکر برگشتم به همون حس و حال گلدن تایمم. آرامش عمیق و با کیفیت. که وابسته به بیرون و یا کس خاصی نیست همین که رو به جلو ام و برای اهدافم چه مالی چه ورزشی چه تحصیلی چه هابی هام تلاش میکنم زندگیم رنگ و برق داره. آخرین بار سه سال پیش توی ایران این حالو داشتم ... بابا به به چه رنگی عجب آفتاب قشنگی. زندم جاییزه است این همین نقطه اس جای اصلی. بعله زندگی همین الانه. قبل و بعدش هم اگر مثل همین بمونه خوبه. رو به جلو . متعادل و منظم. امیدوارم مراقب خودم باشم و بهم نریزم و شیشه آرامشم سیکوریت بشه :)))

شب با بچه ها میخوام بریم دیسکو. میخوام خوش بگذرونم نمیدونم اصلا چی بپوشم .. ولی میخوام تا صبح بیدار بمونم . الان هم باید برم خرید و پیاده روی هم میکنم توی راه. ولی یکمی خسته ام باید بخوابم. دیروز تمرین خوب بود خداروشکر فقط ماریو نمیدونم چه مرگش بود از همون اول توی قیافه بود. فقط دنبال توجه ... مثل میم. این روزا خیلی به می فکر میکنم و دوستیمون... ذهنم هنوز پردازش نکرده چقد رابطه دوستیمون ینی سطحی بود که با یه ترک خراب شد.... ناراحتم. ولی خب خوشحالم ازینکه اگر کسی مناسبم نیست زودتر حذف شه... فردا مکمل جدیدم میرسه همه چی داره دست بدست هم میده برای پرنده شدنم... دیروز ف نبود و با اندره تمرین کردم. خوب بود. مثل بهشته زمین دو میدانی برای من... قدر این فرصت داده شده رو میدونم خوب الله... شبم اومدم رفتم سریع توی تخت و خیلی هم طول کشید تا خوابم ببره بالاخره برد...

همین دیگه خداروشکر برای همه چیز هرکس موند و رفت و همه چی ... احساس خوشبختی میکنم. خوش شانسی. امیدوارم ادامه مسیرم قشنگتر هم بشه... دوس دارم زندگیمو.

ادامه نوشته

روز ۱۶۰

باز دیشب دیر خوابیدم ... الان دم پنجره قطار نشستم پاهامو گذاشتم روی صندلی روبرو و منتظرم قطار راه بیفته. روز آفتابی قشنگیه و دارم sweet از cigarettes after sex رو گوش میدم... دیشب خوب بود خوش گذشت.... ولی بازم جای همون چیزی که باید باشه و نیست خالیه. بازم هنوز یچیزی کمه.

دیروز خودمو بردم پایین .. داشتم میرفتم میم رو توی استادی روم دیدم بهم سلام کرد با همون نگاه دنباله دار همیشگیش... دلم میخواست برم پیشش بهش نزدیکتر باشم اما فقط لبخند زدم و رد شدم. اومدم پایین رفت رو مخم دلم میخواست برم بالا پیشش بشینم ولی باز با خودم گفتم من یدور این داستانو رفتم توش دوست دارم همونقد که من میخوام طرف مقابل هم منو بخواد ... بخواد پیشم باشه باهام وقت بگذرونه وگرنه حس اضافه بودن بهم دست میده. با وسوسه مقابله کردم ، ناهار خوردم و بعد جمع کردم رفتم دانشگاه... اونجا توی کتابخونه همه خیلی اکتیو ترن و هواشم بهتره. یه پسره بود مثل میم بود وایبش با دوس دخترش اومدن چشم از دختره برنمیداشت و براش مسخره بازی درمیاورد دلم خوااست واقعا :))) نشستم واسه خودم کارا رو به کندی بردم جلو. خوبه نقطه خوبیم ... تا ساعت ۸ بعد پاشدم رفتم باشگاه ... توی باشگاه یه پسره اس هی نگاهامون میخوره توی هم. خیلی بامزه اس و یکمم بنظرم خجالتیه. وایب تمیزی ازش میگیرم ولی بازم حس میکنم نهایتا ۲۴-۵ ساله باشه. لحظه اخر نگاهمو یکم طولانی کردم روی صورتش که نخمو واضح بگیره. شایدم دوس دختر داره چمیدونم.

بعد برگشتم دم در بچه هارو دیدم از پارتی اومده بودن و بهم گفتن زود حاضر شم که بریم ایونت ... شلوار پاره هه رو پوشیدم و تیشرت میلانم با رویه صورتی چتری هامم ریختم توی صورتم حس کیپاپ میداد تیپم🤣 دویدم رفتم بالا من بودم و جو و ویپی و سونی و ارشی باهم که از پله ها اومدیم پایین از جلوی میم اینا رد شدیم من سرمو انداختم پایین ... به وضوح خودمو ازشون جدا کردم. چون هیچوقت فکر نکردم جزوی از اکیپشونم. ایتالیایی بلد نباشی بینشون غریب میشی ... تمام تفریحاتشون به الکل خوردن خلاصه میشه. و واسه همین منو تو جمعاشون دعوت نمیکردن. نمیدونم هیچوقت حس نکردم دوستشونم واسه همین از همشون خودمو جدا کردم... بخصوص میم. الونیو منو دید بهش گفتم میرم ایونت. باهام مهربونه/ هنوزم فکر میکنم انقد باهوشه که اینجارو پیدا کرده و ترجمه میکنه و میخونه :)))

رفتیم خلاصه گروهی سوار اتوبوس ترم شدیم تا برسیم. اونجا یه عالمه آدم بود که اومده بودن باهم حرف بزنن رفتیم سوپری من یه اب پرتقال خونی گرفتم و یه بسته کوچیک چیپس و بعد یه پسره اومد بهمون کارت پاسور داد به من ۹ دل افتاد :))) باید مثل پوکر کارتا رو با بقیه پر ، دوپر میکردی بهت درینک رایگان میداد همچین چیزی. بازی ای که توش سوشالایز داشت. خلاصه رفتیم داخل بار کلی رقصیدیم... جدی از رقصیدن لذت میبرم با اینکه قطره ای الکب نمیخورم... به دیجی گفتم اهنگ in another life i would be your girl رو بذاره. گذاشت جو از دسشویی با دوربین روشن اومد سمتم و شروع کردیم باهم خوندن... همچنان نمیدونم حسش چیه. چون خیلی با انجی صمیمیه. همون وایبی که به اون میده به منم میده. واسه همین از چشمم افتاده. ولی خب دوستمه دیگه. خودمم حس کراش شدید بهش نداشتم از همون اول. اینجوری میکنه مطمئن میشم که کلا کنسله. خلاصه بعد از رقصیدن اومدیم باز بیرون من یه پسره رو دیدم خیلی خوش قیافه بود سونی گفت برو سمتش باهاش حرف بزن گفتم نه من نمیتونم سختمه. گفت برو راجع به کارت داشتنش بپرس و صحبت خودش شکل میگیره. قبول نکردم گفت کل این داستان واسه همینه. گفت باشه منم میام باهم بریم. دوتایی رفتیم سمتشون و اونا گفتن ما پیدا کردیم و لیمونچلومونم گرفتیم. یونانی بودن اسم پسره نیکولاس بود اسم دوستش هرمس. بامزه بودن فهمیدیم هم دانشگاهی ام هستیم. خلاصه بنظرم ۲۲ سالش بود چون داشت لیسانس میخوند. بعد با سونی شروع کرد حرف زدن راجع به البانیا به منم گفت ریشه های ایران و یونان یکیه :))) از کی تاحالا جدی. من کمتر حرف میزدم سونی بیشتر. پسره چرت و پرت میگفت کلی بد البانی رو گفت بعدش گفت ما عاشق همسایمونیم منم درکل از یکی خوشم بیاد یکمی کم حرف تر میشم. پسره ولی نگاهش روی سونی بود آخرشم اینستاگرامشو گرفت اومدیم اینور سه تایی پاره شدیم سونی میگفت برنامه اونجوری که باید پیش نرفت و من احساس گناه میکنم من خندیدم گفتم پسر قشنگی بود برو باهاش دیت :))) اصن دوس پسر داره سونی. خلاصه گفت شخصیت نداشت و .. بگذریم یکمی از درون اعتماد بنفسم کم شد ولی خودمو حفظ کردم :))

بعد رفتیم دم یونی توی راه با باند راه میرفتیم و میرقصیدیم خیلی بامزه بود آدما از پنجره سلام میدادن::))؟ ایتالیایی های دائم الپارتی. بعد رسیدیم و یسری دیگه جوین دادن دم دانشگاه یجوری شلوغ شد انگار ۶ عصره در خالی که ۱ نصفه شب بود داشتیم گروهی والیبال بازی میکردیم منم از مجسمه رفتم بالا و کلی واسه خودم تنهایی رقصیدم و جمعیت رو نظاره کردم یه پسره یه عروسک کوچولوی لگو گذاشته بود رو مجسمه برش داشتم گفت بذار سر جاش گفتم میخوام بپیچونمش گفت باشه برا تو باشه :))) انقد خوشگله یه پسر گولاخ فوتبالیسته عروسکه. خلاصه ۱:۳۰ داشتم بیهوش میشدم با اینکه خیلی بچه ها اصرار کردن دنبالم کردن جلومو گرفت جو محکم میگفت نمیذارم بری میخوایم کارائوکه کنیم گفتم انرژی ندارم یشب دیگه. اومدم خونه و ولی تا خوابیدم نزدیک ۳ بود ... کنسی هم دوباره مسیج داده امروز جوابشو دادم. همین که سعی میکنه ارتباط بگیره یعنی از کارش پشیمونه. امیدوارم تکرار نکنه ... البته تنی و سلم میگن این تایپا تغییر نمیکنن... ببینم چی میشه . مهم نیست دیگه... جوونم و داره خوش میگذره زندگی.

هستی بهم مسیج داد گفتش دلش برنامه گروهمونو میخواد. گفتم بهش که بزودی ولی انگیزه گرفتم ازینکه دنبال گروهمون و داستان پایان ناممه/ انرژی گرفتم.... امشب تمرکز میکنم... اپلایمم باید انجام بدم. فعلا برم تمرین دو میدانی و ماریو و بچه هارو ببینم. خداروشکر . شکر ... اوضاع ایرانم ارومه حالم خوبه....

روز ۱۵۹

اومدم کنج امن نشستم ... روز آفتابی ایه و قشنگ.. استرسای همیشگیم باهامن. ولی من رو اومدن قوی تر کنن. از پسش برمیام. مثل تمام امتحانای سختی که پای میز نشستم و مطالعه کردم اینم یه بخش و چپتر سخت زندگیمه که باید پاس کنم ... الانم چالش اصلی زندگیم کار پیدا کردنه .. من قبل اینکه فارغ التحصیل بشم باید یه منبع درآمد پیدا کنم. یعنی تا سه ماه دیگه. تمام توانایی هامو باید متمرکز کنم و بهترین خودم رو ارائه بدم تا بتونم جایی که من برای اونام و اونا برای من پیدا کنم. میدونی دوس دارم یجورایی یجایی چیل و راحت و فلکس باشه ساعتاش که بتونم فقط سر تمرینای دو میدانیم حاضر باشم.. بتونم یه خونه زندگی آروم و یه ثبات نسبی برای زندگیم بسازم. اونقدا دور از ذهن نیست. دیدم کسایی رو که همچین چیزیو پیدا کردن. باید تلاشمو به نهایت حدی که تا الان تو زندگیم تلاش کردم برسونم تا ازین مرحله عبور کنم... خدا هم همیشه کمک کرده و به تلاشام برکت داده. توکل به خودش...

دیروز سر تمرینم دیر رسیدم ف منتظرم بود و خلاصه سریع گرم کردم تمرینای اولیه رو انجام دادم بعد پرش ها. اندره به ف گفت قدرت دستش خوب شده. منم عاشق اینم ازم تعریف بشه، به ف گفتم که رژیمو ده روزه رعایت میکنم و هیچ هله هوله و شیرینی نخوردم. و خب شلوارم به پام گشاد شده و کمرش میاد پایین. خوبه اوضاع و تحت کنترله. وعده آزاد یکشنبه ام رو نخورده بودم تا دیشب.. خلاصه بعد تمرین هوا بارونی بود قدم زدم تا قطار و از هوا لذت بردم. توی قطار با خونه ویدیو کال کردم عمه ف اینا اونجا بودن و دونه دونه با همه حال احوال کردم .. خیلی وقت بود ندیده بودم این حال و هوای خونه رو. خداروشکر اونا خوب باشن و دور هم منم اینجا خیالم راحته. تازه میرسم به مسائل اصلی زندگیم... بعد رسیدم و پریدم روی دوچرخه . تنی توی گروه گفت بریم بستنی بزنیم اوکی دادم نزدیکای خوابگاه یه پسر دوچرخه سوار فکر میکنم عرب بود اومد دستشو مالید به باسنم تا به خودم اومدم دیدم بهش نگاه میکنه و دستشو به نشونه هییششش روی صورتش گذاشته. شوک شدم. نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم چون سریع ازم دور شد. داد زدم گفتم : Bastardooo !
حتی میتونستم سرعت بگیرم بکوبونم تو دوچرخه اش بیفته. هیچکس توی خیابون اصلی خوابگاه نبود هیچ مردی که بهش بگم. دیدم هرچی سر و صدا کنم فقط حال خودم بد میشه و هیچ اتفاقیم نمیفته. گوشیمم داشت خاموش میشد. آرامش خودمو حفظ کردم نزدیکای خوابگاه نگاه کردم توی بالکن دیدم میم واسه خودش داره میچرخه... رفتم دوچرخه رو پارک کردم. اومدنی پسر رسپشنه بهم کورن تعارف کرد. خوردم و رفتم توی خونه دیدم دوستای ورشا جمع شدن و یه بطری واین خوردن و همه مستن منم شیکمو درست کردم به تنی گفتم کاش بریم پیتزا بزنیم گفت دوتا اسلایس دارم اگه میخوای رفتم خوردم و بعد یکم راجع به کفش اسپایک حرف زدیم و رفتیم برای بستنی ... خیلی چسبید سلم هم اومد باهامون و توی راه کلی راجع به کراش و دیتینگ اپ و داستان کنسی حرف زدیم تنی نظرش این بود از همون اول معلوم بوده تاکسیکه اصن با اکسفوردی جماعت نرو و فلان... خلاصه برگشتیم و آشپزخونشون لوله ترکیده بود. یه پسر ایرانیه توی اشپزخونشون هست اصلا اخلاق و اعصاب نداره داشت داد میزد که کی اینجارو کثیف کرده سونی و سلم داشتن به انگلیسی براش توضیح میدادن من بهش گفتم داد نزن کسی نکرده لوله ترکیده اصلا گوش نمیداد فقط میگفت اینجا طویلس و .. یادم نیس چی میگفت فقط من خودمو کشیدم از آشپزخونه بیرون گفتم چرا اینجوریه این. بدم میاد ازش سال اول هم هی میومد پیوی من حرف مفت میزد. بعد تنی اینا اعصابشون بهم ریخت قرار بود باهم بریم کارايوکه نیومدن رفتن بخوابن من هنوز خیلی انرژی داشتم با سونی و ویپی رفتیم بالا...فوتبال تموم شده بود.

رفتیم دیدم جو و انجی باهم نشستن یذره هم صمیمی و حرف میزنن.. خورد توی ذوقم. یکم. خوشحال شدم ازینکه زیاد بهش رو ندادم. بعد کارائکه رو شروع کردیم. چندتا آهنگ خوندم بچه ها اینجوری بودن که صداات چرا انقد خوبه!!‌چه کنترلی داری .. بخاطر ورزش هم میتونه باشه .. بهشون گفتم توی آرکو یبار بلندگو گرفتم و another love رو خوندم وقتی باابا و مامان اینجا بودن.. علاقه زیادی به آواز خوندن دارم ... و همیشه دوس داشتم دنبالش کنم. توی ایران که شرایطش نبود الانم وقت و اولویتش نیست ولی به سونی گفتم بیا بلندگو رو ورداریم بریم پیاتزا آهنگ بخونیم پول جمع کنیم:)) از کولی بازی هم خوشم میاد دوس دارم تجربه ش کنم. خلاصه رسیدیم به آهنگ the one that got away با جو باهم خوندیمش. وسطاش توی چشمای هم زل میزدیم. اعتمادم رفته.. برای همین اگه بخوام بدون اعتماد کسیو دوس داشته باشم اون میمه نه جو. خلاصه حس خاصی نداشتم. بجز اینکه از آواز خوندن لذت میبردم. آهنگ خوابم یا بیدارم و من آمده ام گوگوش رو هم خوندم. چقدددد خوش گذشت. چقد کارائوکه دوس دارم دختر. باید بشه تفریح مورد علاقه ام. بچه ها آهنگای فرانسوی. ایتالیایی. اسپانیایی. هندی و البانیایی خوندن .. شب جالبی بود تا ۳-۴ صبح داشتیم آهنگ میخوندیم دیگه یه دختره خوابش نمیبرد خودمونو جمع کردیم. بچه ها گفتن امشب میخوان برن یه ایونت سوشال منم میرم باهاشون تم اش colorful گفتن باید بپوشیم.. اینجوریه میری برای سوشالایز و آدم دیدن. شنبه هم گفتن بریم یه دیسکوی معروف اینجا. من تا بحال نرفتم ولی گفتن بریم جالبه. نمیدونم به منی که درینک نمیزنم هیچ کلاب و بار رفتنی تاحالا حال نداده. رفتن با دوستا یچیز دیگه اس ولی. کنار هم باشین هرچیزی خوش میگذره اینا هم بچه های سالم ترین به نسبت ایتالیاییا.. بازم دوستای جدیدمن اونقدی شناخت ندارم ازشون. نمیدونم بین انتخاب هایک رفتن روز شنبه یا رفتن به اون دیسکوهه موندم. هایک با این گروهه رفتم ولی هزینه اش و رفت و آمدشم باید حساب کنم و نمیدونم خیلی برام هیجان انگیز نیست دیگه... نمیدونم کدومو برم فعلا گفتم برام بلیت نگیرن ببینم چی میشه. شایدم موندم خوابگاه کار کنم.آخر هفته ها وقتم آزاد تره برای تمرکز کردن روی پروسه کار پیدا کردن... کنسی باز مسیج داده سرد ج دادم. جو هم مسیج داده که قفلی زده روی آهنگ the one that got away ....
in another life I will be your girl .. نمیدونم. نمیدونم جو چی میخواد از ارتباطش با من. نمیدونم این شرایط رو باید چجوری مدیریت کنم. انقد همه چیو کنترل کردم خسته شدم... دلم میخواد برم به میم بگم دوسش دارم ... اگر با گفتن من چیزی تغییر میکرد میگفتم. ولی من این راهو تا تهش با ح رفتم... دوس داشتن من چیزیو عوض نمیکنه. خسته ام از خواستن و نداشتن... میخوام بخوام و بشه. میدونه دوسش دارم بنظرم. اگر دوسم داشت یه قدم برای من برمیداشت. ولی شاید گیج تر و بچه تر از این حرفاس که توقعی بشه ازش داشت... دلم میخواد برم توی اتاقم و هیچی نخوام .. وقتی نخوام آسیبی هم نمیبینم... از آسیب دیدن خسته ام.... الان ساعت ۳.. ناهار گذاشتم خودمو از تخت کشیدم بیرون اوردم بالا که مثلا کار کنم و دارم وبلاگ مینویسم. خوابم میاد. احساسات میکسی دارم و دلم آغوش امن و واقعی و عاشقانه میخواد... امروز روز ۴۰ چله مقدم رو هم گوش دادم. با اسم های خدا مراقبه کردم.. امیدوارم خودش مراقبم باشه چون پناهی جز خودش ندارم توی این دنیای پر از بی ثباتی. توکل به خودش.. برم که خیلی کار دارم. بدنم خسته اس. نخوابیدن شبا فرداش بیحالم میکنه... ولی نمیتونم از خوش گذروندن هم بگذرم... چقد حفظ تعادل سخته..... چقد overstimulated شدم...

ادامه نوشته

روز ۱۵۸

نمیدونم چرا واقعا :))) از قطار جا موندم. با اینکه نیم ساعت زودتر از خونه زدم بیرون و زودتر از موقع همیشگی توی ایستگاه بودم. زندگی عجیبه. خیلی عجیبه تابلوشو نگاه کردم مقصدو یجا دیگه زده بود منم اومدم نشستم بعدا فهمیدم دیر اپدیت شده همون قطار من بوده. الان باید نیم ساعت بشینم بیاد دوباره. یخخخ کردم. حرصم گرفت که دقیقا الان که این همه زود اومدم چرا. چرا امروز که سالن پرشه باید دیر بشه. ولی خب زندگی همینه: باید خودمو سریع وفق بدم. شکر . خداروشکر برای این وقفه. خیر باشه...

دیشب بعد از برنامه ریزی رفتم دیدم بچه ها همه جمع شدن و بازی بارسلونا رو تماشا میکنن. اسپانیایی های خوابگاهمون با چیپس و آب جو و تیشرت ابی قرمزشون محو تماشا بودن. سونی و ویپی و پ هم دیدم نشسته بودن. پ این روزا حالش خوب نیست. با میم تموم کرده. یشب جلوی اسانسور دیدمش بوی سگ الکل میداد. چشماش غمگینه. منی که هیچوقت میم رو نداشتم مردم و زنده شدم از دیدنش با کس دیگه. پ که داشتتش چی... لابد خیلی سختشه. بگذریم. سونی گفت یه غذای چینی پخته باهم رفتیم واحدش یه بشقاب برام داغ کرد بهم داد. چقدم خوشمزه بود برنج بود بجای گوشتی که ما میریزیم تخم مرغ ابپز بود و سس سویا و هویج و فلفل و ... خلاصه اومدیم بالا جلوی تیوی شام رو زدم. فوتبال باختن. جو هم اومده بود بالا با سوپش حس کردم داره خودشو میگیره یکم. شاید اینم فکر میکرد صبح اومده صبحونه با من خبریه مث اروپاییا یهو بهش پا بدم. دلیلی نمیبینم خودشو سنگین کنه واسم. مهم نیست. حرف فوتبالم شد دیدم خیلی طرفدارای بارسا ناراحتن در حد گریه ! گفتم من اصلا درک نمیکنم چرا انقد باید یه تیم مهم باشه چیزای زیادی برای اهمیت دادن هست توی زندگی ... خودشم شدیدا طرفدار اینتره. گفت اگر فوتبالی نباشی درک نمیکنی و حداقل میشه احترام گذاشت. گفتم احترام میذارم ولی متوجه چرایی اهمیتش نمیشم. کنسی هم جوابشو دیگه ندادم. خیلی خوشحالم کسی که حداقل های احترام گذاشتن رو بلد نیست زودتر سیکشو بزنم. مث می که خیلی زودتر باید از زندگیم میرفت و دیر شد و خیلی بد شد و دیر فهمیدم عمق دوستیش با من چجوریه. ذهنم درگیرشه. و فکر میکنم به دوستیمون عصبی میشم. پروسسش نکردم هنوز... ولی قطعا دلم نمیخواد دیگه دوست باشیم.

خلاصه. بعد از بالا یکم با ویپی و اون دختره انجلیکا نشستیم داستان انرژی درمانیم تو ایران رو تعریف کردم. گوس بامپ شدن🤣 بعد درمورد مستی و وید و‌ دراگ و مذهب و... صحبت کردیم. دیگه جمع کردم برم پایین از پله ها که میومدم میم رو دیدم... اوه پسر . از پشت پنجره سلام داد باهام بای بای کرد. رفتم داخل سرشو انداخت پایین به پسره دوستش گیتار یاد دادن. بچه های دیگه اله و استف و متی برگشته بودن از شهراشون ماری هم بود سین هم اومد خلاصه یدورم اونجا وایسادم به حرف زدن. میم یه پیرهن سورمه ای پوشیده بود تمام عضلاتش مشخص بود. مثل همیشه بالا پایین میپرید صداشو مسخره میکرد جلب توجه میکرد. چقدددد شبیه بچگیای ح میمونه. دیوونه دوست داشتنی. نمیشه دوسش نداشت نمیشه چشم از انرژی زندگی که توی وجودش چرخ میزنه برنداشت. جذاب ترین چیزیه که میبینم. شاید واسه همین باید نگاهمو ازش بگیرم که دلم نخواد. میگه ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست... سر ح و عاشقی گرونش خیلی سال کشیدم. دلم نمیخواد عمرم پی خواستن و خواستن و نشدن بره. میخوام کمتر بخوام ولی بشه. چرا باید بخوام و نشه و همش نشه...

داشتم میرفتم پیش ماری با لبخند بهش نگاه کردم ... تو چشمام زل زد خندید و یه چشمک بهم زد. من نمیتونم حسمو بگم. نمیتونه اون نگاها بی حس باشه. چطور میشه یه نفر حس داشته باشه ولی انتخابت نکنه. گرم و سردت کنه. یروز بگه خواهر بهت . فرداش بیاد به فارسی بگه: دوستت دارم یادت نره مراقب خودت باش... لعنتی اخه با همه همینه. مث ح. مهم خودشه نه اینکه چیکار با دل بقیه میکنه. اینکه من این واحد از زندگیمو پاس نمیشم هم جالبه. همونجوری مثل چهارده سالگیم دلم همینو میخواد. دقیقا همین. و دقیقا همین اشتباه ترین و سم ترین چیزیه که میشه خواست. چیه این تضادی که از اول زندگیم تجربه کردم تا الان. هیچوقت این معادله محض رضای خدا حل نشد. خطرناک ... خیلی خطرناک که حتی از فکر کردن بهش گریه ام میگیره. با خودم میگم اگر چشمم دنبال اینجور پسرا بمونه چی؟ اگر هیچوقت قلبم تغییر نکنه چی ...

پیش ماری نشستم . میم داشت گیتار یاد میداد اونور.. یکم حرف زدیم و راجع به اکسش که تو پارتی دیدتش گفت و .. یاد نظریه جهان هولوگرافیک افتادم. یه کتاب راجع به طراحی شهری دستش بود. گفتم نیت کن با این فال بگیریم. و خیلی جالب اولین جمله صفحه اومد: consider alternatives 🤣🤣🤣 و بعد یعالمه نوشته بود که هر انتخابی بهایی داره. انقد کتابش بی ربط بود و انقد مرتبط اومد مردیم هردوتا از خنده.

بعد ماری واسه من باز کرد. نیتم رو میم کردم. همونجا نشسته بود. اومد:

Is involved. is not even clear whether people's preferences remain fixed, nor that individuals can perceive their preferences with the necessary accuracy.

🤣🤣🤣🤣 فکر کنم دوسم داره ولی خودشم نمیدونه. نمیدونم. جوونه خیلی جوون... نابالغه ووی خدا. چیزی که خیلی واضحه با همه وجودم میخوامش و همزمان میدونم خواستنش قابلیت اینو داره تمام زندگیمو با خاک یکسان کنه...

قطار اومد نشستم... نیم ساعت دیر خواهم رسید... میدوئم تا سالن که نخوام گرم کنم.

خلاصه امروز صبح پاشدم صبحونه زدم و بعد حاضر شدم زدم بیرون. این عینکه که عطی بهم داده خیلی بهم میاد. خط چش صورتی کشیدم و تیپ زدم و برا مامان عکس دادم توی بله. خداروشکر وصله واقعا. تغذیمو رعایت میکنم دلم نمیاد درست نخورم. رفتم توی کتابخونه نشستم و شروع کردم وسطاش یه دختره اومد چون میز مانیتور داشت گفت رزرو کرده جامو عوض کردم. رفتم و خلاصه کارو خوب بردم جلو ۳-۴ ساعت. بعد اومدم خونه. ناهار درست کردم خوردم و رقصیدم و دوچرخه برداشتم و زودترم رسیدم یه دور اضافه زدم با برگا دست دادم و بچه هارو تماشا کردم. و نشستم تو ایستگاه و قطارمو به احمقانه ترین شکل ممکن از دست دادم🤣

اشکال نداره ... استرسم کم شد یکم کارا جلو رفت دوباره فردا میشینم میبرمش جلو. تا هرجا که بشه و بعد برای اون شرکت مد نظرم تا اخر شب اپلای میکنم. سیویمو امروز برای گابریل هم فرستادم گفت کمک میکنه بهم چون براشون کار کردم خیلی از کار کردن باهام راضی بود. میگه امریکا لیاقت تلنت تورو نداره😁 هندونه میده زیر بغلم ولی راستش خوشحالمم میکنه این تعریف ... خیلی بهم اعتماد بنفس میده.

به امید الله. امیدوارم تمرین امروز خوب پیش بره. نیم کیلو کمتر شدم الان ۷۵ وزنم. همچنان ۷-۸ کیلو باید بیام پایین برای اینکه لین بشه بدنم. رو به جلوام نگران چیزی نیستم. برو بریم.

ادامه نوشته

روز ۱۵۷

استرس دارم… استرس اینکه پولم داره کم میشه. و خب میترسم تا فارغ شدن هنوز کار نداشته باشم و بخوام جابجا شم برم یجا !!‌ا چندجایی که اپلای کردم خبری نشده ازشون ... اگه تا ۴ ماه دیگه کار نداشته باشم شرایط سخت و استرسی میشه واسم. نمیخوام به بابا فشاری بیارم… همه چی باهم بهم فشار میاره و فلجم میکنه… و خب تا خودمو جمع کنم میرم سر تمرینم. اونه که منو به زندگی وصل میکنه. اصلا میخوام خونه و غذا و روتین داشته باشم که بتونم بر سر تمرینم کودکی کنم… بتونم بهتر شدن جسم و روحم رو ببینم. بتونم تعادل داشتنم رو نسخه برتر و با اراده و قوی خودمو تماشا کنم…. ای خدای مهربونم کمکم کن… همین الانش استرس داره اذیتم میکنه. دلم میخواد برم پیش بچه ها دلم میخواد برم غذا بخورم.

امروز هیچکاری نکردم … یعنی چرا کردم ولی خیلی خسته بودم. دیشب خیلی سبک خوابیدم بخاطر دردی که توی پاهام بود. دردش ولی لذت بخشه. حس میکردم دارم کش میام. بدنم داره کشیده میشه. هنوزم کرمپ دارم. بعد از تمرین رفتم کلی خرید کردم برا یخچال. جدیدا شیرجو میگیرم و ورژن باریستاش با قهوه خیلی خیلی خوب میشه. و خب توی راه با کنسی حرف میزدم. یکمی وایب خودمحوری میده ولی هنوز ردفلگ خاصی نداده. چشام بازه بااازززز نمیخوام باز دلمو جای اشتباهی بدم. یکمی با شوخی مسخرم میکنه و حس میکنه خیلی باهوشه و بیشتر میدونه ازین بدم میاد. میخواد فاز هدایت بگیره من اصلا نمیذارم کسی کنترلم کنه یا بخواد این فازو بده که بیشتر از تو میدونم چی واسه تو بهتره. مامان بابامم همینن میدونن از بکن نکن کردن متنفرم حتی شدیدا تریگر میشم. دم در هد رو دیدم تعارفش زدم بیاد چای بزنیم.. بعد دیدم جو مسیج داده که امشب میرم کارائکه باهاشون یا نه. با هدی چای زدیم و بعدش من رفتم توی ویدیو کال با مامان بعد دو هفته چهره ماهشو دیدم یه ساعتی حرف زدیم دلتنگیا برطرف شد. کلی حالم خوب بود بعد تمرین و انرژیم بالا بود. بعد خلاصه به جو گفتم خیلی خسته ام و دارم بیهوش میشم. ورشا هم از برلین برگشته یکمم با اون حرف زدم. رفتم توی تخت و سعی کردم زود بخوابم. اتاق اینامم و کمدم کلی مرتب شده..
آخر شب یکم حرفای سکشوال زد گفتم ببین خیلی داری زود وارد این فضا میشی ... اعصاب ندارم واقعا همین الانم تکست داد. پیگیرمه دوس دارم. داشتم بهش فکر میکردم. من از هرکی خیلی خوشم اومده تاکسیک بوده امیدوارم این دفه اشتباه کرده باشم چون اخلاق پسر ایرانی که لاوبامب الکی کنه دروغ بگه نداره. فعلا البته. یجور میگم انگار میشناسمش. خلاصه صبح پاشدم ساعت ۷ دیدم بازم خوابم میاد حس گناه بهم داد ازینکه زیاد میخوابم خب خسته ام مرررد. پاشدم یه منیزیوم زدم باز اومدم خوابیدم تا ۱۲. دیدم جو تکست داده که میخواد بیاد اسپیکرشو بگیره اومد و دیدم دلش میخواد حرف بزنه با سر اشاره کردم بیاد تو و واسه خودم صبحونه نیمرو زدم برای اونم گفت درست کنم ولی چون روش سفت نشده بود دوست نداشت نخورد ایتالیاییا صبحونه چیزای شیرین میخورن. من خلاصه بهش شیر قهوه و عسل و اون مربای میوه کاکتوس رو دادم خورد. اون چشا و نگاها بهم میگن بهم علاقه داره. منم دارم. ولی کمه واسه شروع و نامطمئنم از نیتش... و بعدم گفتم میخوام دوش بگیرم و روی تزم کار کنم. فرستادمش بره... ولی خودم برگشتم توی تخت. دلم نمیخواست جم بخورم. بزور خودمو بردم دوش بگیرم. اومدم به انت زنگ زدم چون خوابشو دیده بودم توی لباس یاسی با یه تاج گل یاسی روی سرش... گفت حالش عالیه توی طبیعت و راجع به تجربیات معنویش گفت. چقد حرف همو میفهمیم. راجع به اینکه ریشه های قدیمی گیاها رو میکند میگفت و اینکه دارن یه دیوار چوبی میسازن اطراف ... و کندن و باندری گذاشتن که باید درس این فصل از زندگیش باشه. واقعا بهترین دوستمه.. دیدگاهمون به دنیا خیلی شبیه همه. همینجوری موهامو خشک میکردم و مرتب کردم خودمو و لباس پوشیدم رفتم ناهار درست کردم و خوردم و خودمو آوردم کنج امن. بدنم سبکه. حداقل احساس آرامش دارم توی اندامم. هر روز خودمو وزن میکنم بیشتر از شکلات عدد روی ترازو بهم میچسبه.

این پسره اعصابمو همین الان بهم ریخت. فکر کنم باید دکمشو بزنم. میگم دارم روی تزم کار میکنم میگه learning=0 . بهش گفتم من دارم یاد میگیرم تزم یه تاپیک واقعی و مهمه!‌ واقعا خودش فکر کرده کیه. نمونه کامل تحصیلات شعور نمیاره. فعلا عصبیم جوابشو نمیدم.

خلاصه اینجا نشستم یکم کارامو برنامه ریزی کردم یه اپلیکیشن پیدا کردم ولی باید فردا روی پرتفولیوم قسمت تزمو اپدیت کنم بعد واسش اپلای کنم. به اون جای قبلی هم مسج دادم که دنبال کار میگردم اگر بتونه کمکم کنه. همه تلاشمو میکنم. میدونم از پسش برمیام و این استرس هم بهم کمک میکنه هوشیار تر بمونم. الان ساعت ۱۰ شبه میرم پیش بقیه .. شب زود میخوابم که صبح زودتر پاشم ناهار درست کنم برم کتابخونه بیرون و روی اون صفحه کار کنم برای اپلای. میدونم از پس همه چی برمیام. تمرکزم رو باید بذارم روی خودم و کارم.. خدایا شکرت.

شکرت که اوضاع ایران آرومه و آتش بس شده و خونوادم و مردمم امنن

شکرت تزمو به خوبی جلو میبرم و نتایج واقعیشو میبینم

شکرت که ورزشمو به خوبی جلو میبرم و نتایجشو میبینم

شکرت که فرد مناسبی رو برای عشقورزی انتخاب میکنم و آرامش و عشق دوطرفه رو تجربه میکنم

شکرت که افراد درستی رو برای کار پیدا میکنم و در حلقه رشد دهنده ای قرار میگیرم

شکرت که برکت و پول و ثروت به سبب توانایی هام میان توی زندگیم.

شکرت که خونه خواهم داشت و از پس مخارجم به خوبی برمیام و کار و زندگیم به خودم و روزمره ام ثبات خوبی میده...

شکرت برای فرصت زندگی ...

ممنونم که هوامو داری و کمبودها و تنبلی هامو به خودت میسپارم... کمکم کن متعادل تر برم جلو.

>>>>>>

ادامه نوشته

روز‌ ۱۵۶

توی قطارم به سمت سوپر مارکت ... تمرین امروز خیلی خوب بود هوا نم بارون و احساس سبکی که دارم خیلی خوبه .. پیست برام مثل مهد کودکه اونجا راحتم بی استرسم توی لحظه ام و کمتر فکری میشم. امروز ناهار نخورده زدم بیرون چون حدود ۲ ساعت تلفنی داشتم با کنستانتین صحبت میکردم. جذاب تر از چیزیه که فکر میکردم. انرژیشو دوس دارم. اکسفورد درس خوندنش و باهوش بودنش و حاضر جواب بودنش خیلی برام جذابه. شیطونم هست انرژی ورزشکاریشم بالاست کشتی گیره. ازم ۶ -۷ سال بزرگتره. یه حالت مردونه ای داره که دوست دارم. بازم ولی زوده برای قضاوت. فعلا اوکیه تا بیاد حضوری ببینمش. بهم میگه دختر تو خیلی خوشگلی اولش فکر کردم اکانت فیکه و اسکمره. والا یکی دیگه ام یبار توی اپه گفت سلام تا سلام دادم گفت scammer . گفتم بهش why am i so unbelievable to you😂 جدی پسرای دورم بی عرضههههه ان. مخصوصا میم. فقط دنبال xکلک و مسخره بازی. والا. بهش گفتم ایتالیاییا دنبال فانن واسه همین من جدی ام تایپ رابطه ای که میخوام رو پیدا نکردم. اصلا واسه این لایکش کردم که نوشته بود: daying me is like : getting confidence in the future بهش گفتم این سالم ترین چیزی بود که توی این اپه خوندم. اهل اکراینه. دوست اکراینی داشتم پسرای سالمین. اشتراکمونم توی جنگ بودن کشورمونه wtf:((

دارم از گرسنگی میمیرممم تازه باید برم خرید :))) ولی حس خوبی دارم. چتری هام خیلی به صورتم اومده حس سیندرلا بودن بهم دست داده زدم کنارمدل پرده ای امروز بنی بهم گفت چقد میک اپت قشنگه. مداد چش آبی کشیدم خودشم دختر قشنگیه و خیلی خوب تمرین میکنه. تقریبا اونجا همه از من بهترن چون از سن پایین شروع کردن دو میدانی رو. منم تلاشمو میکنم. دنبال رقابت با کسی نیستم جز خودم. ماریو هم بود . اولش برام به دلایل نامعلومی توی قیافه بود منم اهمیت ندادم خودش اومد حالمو پرسید بهش گفتم چرا نبودی و بعد گوشیشو داد دستم ازش فیلم بگیرم. باز صدام زد کمک خواست واسه جابجایی مانعا.. حواسش به تمرینم بود اومد گفت اینجوری بپر هی اصلاحم میکنه خوشم میاد. خیلی بچه اس واسه من. ولی ضعف دارم نسبت بهش باید مراقب خودم باشم.

دیروز بله وصل شد با خواهرام ویدیو کال کردم یکمی دلم باز شد. دیدم توی گروه ویسامو فوروارد کردن و حالمو پرسیدن و ... چقد جونم به جونشون وصله. خدایا شکرت فقط حالشون خوب باشه منم خیالم اینجا راحته فعلا اوضاع ارومه... امشبم میخوام با مامان بابا حرف بزنم هی همزمان انلاین نمیشیم. دیروز خودم رفتم باشگاه اونجا هم میم کا رو دیدم حالمو پرسید فهمیدم رفته بوده بوداپست . اونم درگیر دختره اس یحتمل :)) خیلی خوب دارم غذا میخورم این روزا از خودم راضیم ... شبم رفتم بالا یکمی نشستم که کار کنم ولی فقط آمازونو بالا پایین کردم میخوام یه مکمل بگیرم برای pcos که یکم هوس های غذاییمو کنترل کنه. همین دیگه... خداروشکر . روزایی که اینجوری میگذره حالم خوبه. همه چی رو به جلو باشه حالم خوبه...

آرامشی که دارم قیمتش بالاست ... ولی مثل شیشه شکننده اس. دارم یاد میگیرم بیشتر مراقب خودم باشم. همین نوشتن خیلی کمک میکنه بفهمم چی داره درونم میگذره ... شاکر زندگیمم

شکر‌شکرشکر

روز ۱۵۵

سلام ... جونم قربونت بشم، ما هم دلمون برات تنگ شده زیااد. امیدوارم که زودتر اینترنت وصل بشه با هم دیگه گوگل میت صحبت کنیم. همدیگرو ببینیم دلمون باز شه. بوس بوس ( صدای بوسه هاش) ... دیروز با یه وی پی ان قوی وصل شده بود و زنگ زده بود خونه تا صدای مامان رو بعد از ۱۰ روز بشنوم. زدم زیر گریه. هرجای دنیا هم که باشم دختر کوچولوی مامانمم. هیچ چیز توی این دنیای خاکی برام اندازه جون عزیزش اهمیت نداره.. ارزشمندترین و عزیزترین دارایی زندگیمه مامان.. چقد خوب بود اینجا پیش من بود و بهش خوش میگذشت سفر کردن. میگه مثل خواب بود روزایی که پیشت بودم و اون سفر. امیدوارم سری بعد بیارمشون خونه خودم. خونه زندگی داشته باشم اینجا.. سو هم برام ویس داده بود. میگفت دلش برای حال و هوای گروه و روتین داشتن تنگ شده. دختر یه چیز واقعی داشتیم و داریم.. امیدوارم راهش دستم بیاد. یذره اوضاع بی ثباته ولی امید به خدا یه راهی پیدا میشه. فعلا اوضاع ایران بی ثباته. توافقم که نشد. نمیدونم چی میشه فقط امیدوارم یه خبر خوب بشنویم و یه نوری باشه وسط این همه تاریکی. یه قدرت نورانی حقانی وجود داشته باشه...

دیروز و امروز خیلی خوابیدم. هنوز خوابم تنظیم نشده. الانم صبحونه خوردم برگشتم به تخت و میخوام برم الان چایم رو درست کنم. همیشه نوشتن اینجا انقد بهم حال میده که باعث میشه لپتاپمو باز کنم و بعد کارای دیگمو هم انجام بدم. دیروز رفتم بالا اول رفتم آشپزخونه بچه هارو دیدم یه چای زدم بعد رفتم سه چهار ساعتی روی تزم کار کردم. پریود بودم یکمی پس دادم و حال و حوصله نداشتم برگشتم پایین غش کردم توی تختم باز خوابیدم. و دلتنگی هامو بغل کردم. شب پاشدم به بچه ها گفتم شب یه فیلم باهم ببینیم و شروع کردم لباسامو برای لاندری اماده کردن ملافه هامو جدا کردم و حوله هامو هم انداختم همه رو توی ماشین.. الان همش گوشه سالنه چون خشک کن خوب خشک نکرده گذاشتم یه هوایی بخورن بعد جمعشون کنم بذارم تو کمد. لباسای گرمم رو هم جمع کردم یسری. هنوز کمدم بهم ریخته اس. شام و ناهار و صبحونه خیلی سالم و مقوی زدم. رون مرغ خوردم و سیب زمینی برای ناهار حسابی رون سیر نگهم میداره. امروز باز دیدم نیم کیلو وزنم اومده پایین خوشحال شدم. روی روند چربی سوزی افتاده بدنم. نباید خرابش کنم .. میخواستم امروز حلیم بزنم نمیدونم شاید بذارمش یروز دیگه. باشگاه رو واسه ساعت ۴-۶ عصر میرم امروز قبلش یکمی باز کارامو کنم ببینم به کجا قراره برسم. دیروز یه نظم و استراکچر کلی ای دادم خوشم اومد حالا ریز ریز داره میره جلو امید به خدا.. تز میرسه به جای درستش. نگران کارمم .. ولی شاید همینجا هم مثل همیشه خدا میخواد نشون بده من کاره ای نیستم و خودش میچینه واسه من.

شب رفتم بالا بچه ها خیلی از ایده فیلم دیدن استقبال کردن کنترل تیوی رو جلو جلو گرفته بودن. جو هم اومد و نشست کنار من. گفت فیلمی که اونشب روی کاناپه گرفته بودیم و خندیدیم رو بارها دیده. منم چند بار دیدمش .. انگار صد ساله این بچه هارو میشناسم. سونی هم تو بغلم لم داده بود و پاهامونو گذاشته بودیم روی پامبلیا انگار روی فرش لش کرده بودیم فیلمو من انتخاب کردم از لیست پیشنهادی جی پی تی اسمش lion راجع به یه پسر هندی بود که توی بچگی گم میشه و ... داستانش واقعی بود. بسیار قشنگ بود و اینش خوب بود که ویپی هندیه و برامون یسری چیزا رو بهتر توضیح میداد. مث شیرینی جالبی مث حال و هوای کلکته مثل یسری جمله ها و کارها و مردم و.. جالب بود. ولی غمگین. خیلی غمگین خیلی سر سکانس اخر که مادرش رو پیدا میکنه اشک ریختم و گریه کردم. بعد فیلم جو دستشو انداخت روی شونه ام و نوازش کرد گفت گریه کردی به بچه ها گفتم موقع اش نبود دلم برای مادرم خیلی تنگه و جو میگفت یه کمدی باید میذاشتیم زندگی خودش به حد کافی غمگین هست. راست میگه. ولی خیلی خوش ساخت بود. یکمی توضیح دادم راجع به شرایط ایران و خونوادم که هی میرن خارج تهران و برمیگردن. سعی میکنه باهام مهربون باشه. باهام شوخی میکنه داشتم زانوی سونی رو قلقلک میدادم اونم شروع کرد منو قلقلک دادن بعدش کلی کلیپای قدیمی و شوهای کیتی پری گذاشتیم شست برد ولی یچیزی توی رفتار جو واضحه .. اهمیت میده بهم به جزییات احساسم حساسه و توجه میکنه. بوی تنش به تنم خورد دوست دارم بوی تنش رو. یه بار یکی میگفت خیلی مهمه این قضیه.. ولی نمیخوام بر اساس شهوت و غریزه صرف باهاش جلو برم. آخر شب باز تعارف زد اگر از کورن فلکساش میخورم برام درست کنه گفتم نه بذار رژیممو نگه دارم. خدافظی کردم و سونی رو فقط بغل کردم و رفتم با احتیاط و سرعت مطمئنه حرکت میکنم. یه پسر دیگه هم هست توی دیتینگ اپ دارم باهاش صحبت میکنم اسمش کنستانتینه. زوریخ زندگی میکنه و ۳۵ سالشه یکم سن بالا میزنه ولی ورزشکاره و آدم فهمیده ایه. شاید مثلا اون بیشتر از این پسر ۲۳ ساله ثبات زندگی رو بهم بتونه بده. نمیدونم. تابحال ندیدمش شاید بیاد اینجا همو ببینیم.

هیچی دیگه همین. باید الان ناهار درست کنم. لباسامو تا کنم و حاضر شم برم باشگاه بعدش بیام دوش بگیرم یچی بخورم شاید بتونم روی تز تمرکز کنم باید یکی از دوستای خفنم که استارتاپ زده رو هم ببینم و ازش کمک و راهنمایی بخوام. فایلای مقدمم گوش میدم هر روز از چله علم النور ۴. میخ زندگیمه اونا. امروز به نام صبور خدا رسید و داشت از مقام صبر میگفت چقد کلامش به جون میشینه خداروشکر مثل دارو و دوا توی این غربت حرفاش واسم آرامش بخشه و به زندگیم معنا میده. همین که دستام صحیح و سالم برای نوشتن این متن روی کیبورد میرقصن شکر...

>>>>>>>>>>

ادامه نوشته

روز ۱۵۴

الان توی تختم ولو شدم زیر پتو با حال پریود و چایی کنارم :) خوبم شکر.. ملالی نیست بجز دوری و بیخبری از خونه...

خواب و بیدارم ساعت ۷:۳۰ شبه ولی نباید بخوابم تا بدنم تنظیم شه شب، الان یه چای گرم زدم یکم جون بگیرم برای نوشتن.. خب خب. دیروز خیلی خوب بود بعد از وب نویسی حدود ۳-۴ ساعت کار کردم روی تز و بعد اومدم پایین یه ناهاری زدم و به خودم رسیدم بعد رفتم پیاده روی و موزیک تا سوپرمارکت. هوا نورانی و مردم و بچه هارو بیشتر میبینی بیرون و همه چی عادی میگذره. درعین حالی که دورم اینطوریه وطنم هیچی عادی و نرمال نیست. روانم دوپاره اس. یه پاره اش اینجاست و یه پاره ای دیگه وقتی صدای فایرورک میاد شبا فکر میکنم بمبه و میترسم. درحالی که هیچوقت توی شرایط بمبارون ایران نبودم... صدای مادرمو خیلی وقته نشنیدم. انگار صداش برام مثل آرام بخشه .. بوی تنش و بغلش.. چقد از همه چی دورم و چقد نباید به اون قسمت از قلبم که رها کردم و اومدم اینجا فکر کنم. بغضی شدم ..حالشون خوبه. اوضاع هم الان آرومه امیدوارم آروم تر شه یه اتفاق خوب بیفته وسط این همه تاریکی یه نور بیاد.

خوب خریدامو کردم و موزیکای آناستازیا رو گوش دادم. دختر من و آنیا یه اشتراکی که داشتیم این بود که هردومون دنبال خونه و عشق و امنیت میگشتیم. شاید واسه همین از بچگی عاشقش بودم. چون زخمام مثل زخماش بود و پایان داستانش خوب بود دلم خواست منم یه پایان خوب داشته باشم. امروز مقدم میگفت هرکمبودی میبینی عین کماله و باید همینطور باشه هرچی هست تو زندگیت فرصت رشده. شکر. شکر. فقط شکر برای فرصت زندگی. هرچند سخته امروز داشتم فکر میکردم مثلا همین پریود و دردش و سختی زن بودن... ولی بازم کنارش یه لذتی داره وقتی یکم حالت بهتر میشه... وقتی میبینی نشونه ای از سالم بودن بدنته واسه دردش هم شکر میکنی. مثل درد دویدن و وزنه زدن و درس خوندن و کار کردن.. بعد میبینی بهتر شدی حالت خوب میشه. همش باهمه تاریکی و نور. سختی و رشد... فقط امیدوارم سختی و رنج بیهوده که فقط از جونم کم بشه نداشته باشم .. رنجام گنج باشن نه زخم.
برگشتم خوابگاه و بچه هارو صدا زدم بیان کمک برای آشپزی گوشت رو قرار بود تنی بیاره ولی انقد دیر کرد به بچه ها گفته بود از توی یخچال بیارن پایین. سونی اومد و برنج اورد من خودم عدس داشتم و یه قابلمه درست کردم و یه پلوپز چون ته دیگش خیلی خوب درمیاد. خلاصه تنی اول گفت میاد ولی نیومد کمک پلو رو گذاشتم و بیهوش شدم نمیدونستم قراره پریود بشم حال تنم خسته بود خیلی. یکم زرشک خیسوندم و کشمش گذاشتم و هویج رنده شده.. بچه ها یکی یکی اومدن.. ویپی دسر آورد سونی هم شروع کرد یه پیش غذای هندی درست کرد اسمشو یادم نیست خلاصه گوشت قلقلی هارو با سینو درست کردیم و پیازارو دادم جو خورد کنه پسر عین رستوران دراورد :)) ظرییف تمیز برعکس من اصلا بلد نیستم. خلاصه تنی خیلی خیلی دیر اومدددد ما همه گرسنه و خسته بودیم جو هم از سر کار اومده بود. اسپیکرشم آورده بود یسری آهنگ گذاشت هرچی میذاشت میخوندم باهاش بعد یهو برگشت گفت من و تو بنظر میرسه سلیقه موسیقی یکسانی داریم باسر تایید کردم گفت بنظر میرسه تو خیلی چیزا اشتراک داریم سرمو انداختم پایین خندیدم. راس میگه شاید اولین اشتراک این باشه به حرف زدنای طولانی و عمیق و زیاد علاقه داریم .و میگفتم من فیلم میبینم سریال نه اونم گفت دقیقاا منم حس اتلاف وقت بهم دست میده واسه همین اهلش نیستم. خلاصه غذا آماده شد و به به واقعا خوب شد مزشم عالی شد تنها چیزی که توش تخصص پیدا کردم بعد از مهاجرت عدس پلوئه چون واقعا غذاییه که از بچگی عاشقش بودم و راحته پختنش. همم نشستیم و خوردیم و حرف زدیم و بعدش اتاقمو به جو نشون دادم و میگفت خیلی بزرگه واحد شما تمام ابعادش هی من میگفتم اینجا hidden gem خوابگاهه براش قضیه پارسال و زه رو تعریف کردم که چقد پرو بازی دراورد و چقد ازش خشم دارم هنوز. و پرسید که با هم اتاقی امسالم چطورم گفتم خوبه ولی خیلی هم نمیتونیم انگار رفیق باشیم. بهتر اصن .. آرامش دارم امسال حداقل. حد و مرز تعیین کردن برام راحت تر شده. بعد پریدیم از پنجره بیرون و کلی سر صدا کردیم اون حیاط خلوته ممنوعه بریم توش بئا گفت ۱۰۰ یورو جریمه داره ولی ما رفتیم و با اهنگ یانگ من رقصیدیم فیلمش بامزه شده. براشون چایی ایرانی دم کردم با اون دسره بخوریم و عسل نیوزیلندیمو باز کردم تست کنیم. میخواستم ببرمش برای بابا.. ولی خب اصلا قرار نیست حالاحاالاهااا برم ایران. حداقل امسال نه. کاش میتونستم یجوری یکاری کنم برای خونوادم.. یجوری دلشونو شاد کنم. سینو هم اتاقی تنیه شراب شیراز خریده بود آورده بود گفت بمونه برای تو گفتم نه من نمیخورم الکل دیگه دادم بقیه ببرن آخر بالا. بهم یه بسته چیپس هندی هم داد دید خوشم اومده. دختر دلباز و مهربونیه. از گرماش خوشم میاد. جو بهم گفت تو استور یه شرکت سیمکارت کار میکنه که با مشتریا در ارتباطه یه کار پارت تایم کنار درسش. یجورایی انگار هنوز نمیدونه فیلد علاقش چیه و یاد خودم افتادم چقد گیج زدم تا به این نقطه رسیدم بهش گفتم طبیعیه راهتو پیدا میکنی. بعد موزیکای مختلف گوش دادیم و منم شروع کردم به شستن ظرفا جو اومد گفت کمکی ازم برمیاد اولش تعارف کردم ولی واقعا خسته بودم دستکشامو دروردم بهم گفت میدونستی تو آشپزخونه ما تنها کسی که دستکش دست میکنه منم ؟ حس میکنم دوس داره به اشتراکاتمون هی اشاره کنه. خوشش میاد ازم. واضحه خیلی. و خب مرزاشم داره مثلا بهش گفتم فلان موزیکو بذار گفت بعد این سونی گفت عاشق باندری هاشم خودشو اولویت میذاره گفتم اره درستشم همینه. بعد من یه آهنگ گفتم گفت من ازین موزیکه متنفرم بهش گفتم well i dont care :))) از پرروو بودن خودم خوشم میاد. بعد دیگه بچه ها کم کم رفتن ساعت ۳ صبح من موندم و جو و ظرفا رو میشست من رو کاناپه بودم بهش میگفتم ocd داری یدونه تفاله گیرو سه ساعت داشت میسابید. فرانسوی صحبت کردنشم مادرزادیه بامزه اس کلا. یذره خله کلا و قلب خوبی داره. بهش میگم چرا دستبند ترامپ انداختی میگه دوس دارم برم امریکا زندگی کنم بنظرم جالب ترین جای دنیاست گفتم البته قبل ترامپ . بعد میگم اون پسره که باباش و داداششو اسراییل کشته نباید اینو ببینه. خندید گفت جدی باید درش بیارم. انعطافشو دوس داشتم خیلی سفت نیست و ملاحظه حال بقیه رو داره. حتی مثلا سبزی داشت یکی خورد میکرد ریخت زمین خودش دولا شد و جمع کرد کف آشپزخونه ما کثیف نشه با اینکه آشغال خودش نبود. خوشم میاد از رفتارش. مثلا ناراحتیشو به تنی خیلی واضح گفت خوشم اومد درحالی که من گیر میکنم توی رودروایسی. مودبه، مرزداره و یذره خل و چل. بعد از ظرفا اومد نشست روبروم و حرف و حرف با اینکه هم من پاره بودم هم خودش از صبح سرکار شب قبلشم تا صبح نخوابیده بودیم. گفت ورزشو چن سالیه گذاشته کنار چون عاشق فوتباله ولی توش خوب نیست و فشار روانی که بازی تیمی میاره خیلی تاکسیکه درکش کردم منم این حسو توی والیبال داشتم خوبی ورزش جدیدم اینه که فردیه و شرمنده خودم میشم فقط نه کس دیگه. همم حرف تراپی شد گفتم رفتی گفت اره سر گمبل کردنم راجع به دوپامین گفتم وقتی طبیعیشو ندی به بدنت میره سراغ گمبل و هیجانای دیگه مثل رابطه سمی و .. خودمم همینم. بهش گفتم شاید اون دوپامینو از ارتفاع پرش میگیره بدنم که میترسه. واسه همین دوس دارم و اونجا حس زنده بودن دارم. بعدش ظرفارو جدا کردیم اسپیکرش رو گذاشت واسه من و گفت بعدا ازت میگیرم. من ازش نخواسته بودم حس کردم میخواد یچی پیشم جا بذاره. گفتم باشه فردا شب بهت میدم. خلاصه رفت و منم اومدم سریع بخوابم.

خیلی خسته بودم صبح با سر و صدای این کارگرا از خواب پاشدم ساعت ۱۰ بود دیدم پریود شدم و باز برگشتم به تختم که یه چرت بزنم چشمامو باز کردم ساعت ۲:۱۵ بود!!! خیلی زیاد خوابیدم سریع پاشدم و بدو بدو صبونه زدم و رفتم بیرون تا به تمرین برسم تو راه لپتاپ برداشتم ولی کاری نکردم پادکست گوش دادم فقط .. بعد دیدم وای اتوبوس هم رفته مسیر تا اونجا رو پیاده روی سریع کردم و رسیدم پیست یک ساعت از تمرین گذشته بود برا ف توضیح دادم اوضاعمو گفت بدنت نیاز داشته عب نداره زود گرم کن. گرم کردم و بعد از روی مانعا یواشی دویدم ۱.۸۰ بود. داره بنظرم طول گامم بهتر میشه. بعد میخیامو پوشیدم و رفتیم بیرون اندره بهم گفت که خوب جمع شده بدنت چند کیلو کم شده ف گفت ۴ کیلو گفت به چشم میاد. من فکر میکنم چربی بیشتری حتی سوزوندم و شاید واسه حفظ عضلاتمه که ترازو نشون نمیده. خوبه به هرحال.. اندره خیلی مربی خفنیه.. دومین باریه که داره راجع بهم نظر میده بار اول توی پرش گفت اصلا بد نیست فقط میخوای بیای پایین خودتو ول نکن وگرنه گامت خوب بود. همین دوتا کامنتش خیلی بهم چسبیده.. درسته امروز تمرینم نصفه بود ولی به جونم چسبید. برگشتنا هم جلسه اراسموس رو توی راه شرکت کردم سوالامو پرسیدم... بعد تو راه موزیک گوش دادم تا خونه و کلی با موزیک شاد ناهار خوردم ساعت ۷ از همون عدس پلوهای دیشب .. تن ماهی هم باز کردم پروتیینم تامین شه... حالم خوبه بد نیستم. فقط یکم بی حالی و پریودی و دلتنگیه. و خب همون خلا همیشگی باهامه. فکر میم از ته ذهنم میاد و میره... ولی هیجانه. همون دوپامینیه که برای جو میگفتم. مثل قماره. مثل شکلات. اینا بهت زندگی نمیدن. فقط تورو از اصلت دور میکنن..

خوابم میاد.. آخر هفته رو میخوام حسابی تمرکز کنم و شباشو تا ساعت ۱۲ تفریح کنار بچه ها. بیشتر از اون ریتم بدنم بهم میریزه نمیرزه.. خداروشکر. بنظرم سمت و سوم هی درست میشه و اصلاحش میکنم. شکر برای فرصت رشد و بهتر شدن. برای همین لپتاپ شکر.
>>>>>>

ادامه نوشته

روز ۱۵۳

اومدم توی کنج امن نشستم.. با یه لیوان چای. ساعت ۱:۳۰ ظهره و شب قراره با بچه های ۲ شام بزنیم قراره من و تنی براشون عدس پلو درست کنیم.خوشحالم. هیچ چیزی اندازه روابط امن انسانی دلشادم نمیکنه. وقت گذروندن با آدمای درست حس در لحظه بودن میده به آدم. حس کودکی. حس زنده بودن. بنظرم آدمای خوبم رو پیدا کردم توی خوابگاه. حالا البته واسه قضاوت زوده ولی تنی خیلی دوست خوبیه.

دیروز پریدم رو دوچرخه لپتاپم رو کولم رفتم توی قطار و تایمی که نشسته بودم زندگیمو یکمی پلن کردم. رسیدم سالن دورتادورشو باز کرده بودن و یه نور خاصی پیچیده بود. ایروژیمناستیکا داشتن تمرین میکردن دو سه دیقه ای محو تماشای رقص و زیبایی دخترا بودم و بعد ف رو دیدم و بغلش کردم. چقد حضور این مربی واسه من نعمته واقعا. مارتی نمیدونم حس میکنم ازم خوشش نمیاد. یعنی خیلی دختر خفنیه ها ولی مثلا دید وزنه رو ازش بیشتر میزنم ۲.۵ کیلو اضافه کرد به ست خودش. حس میکنم یه حسی داره که میخواد ثابت کنه من ازت بهترم. من میدونم بهتره. خیلی ساله تمرین میکنه و هیچ رقابتی باهاش ندارم اصلا ولی درکل آدم گرمی نیست ترجیح میدم زیادم باهاش رفیق نشم. گرم کردیم و پرشا شروع شد. باور کن ۳۰ بار پریدم بار آخر نیزه کشیده شد به کنار پام پوست پام یکوچولو زخم شد. یاد بچگیام افتادم هر روز با پای زخمی از پارک برگشتن یه روتین عادی بود:)))) شلوار پاره کردن و تو در و دیوار خوردن. چقد تا آدم یاد بگیره ابعاد زنده بودنو طول میکشه جدی خخ. بعد برای اولین بار منو برد توی چاله. و بار اول خراب کردم بار دوم و سوم خیلی خوب پاهامو جمع کردم و پریدم بهم گفت این مرحله رو تمیز بری بقیش درست میشه. دیدم خوشحاله مربی لبخند رضایت داشت. با اینکه از دید خودم کار خاصی نکردم هنوز ولی گفت چند تا جامپ من کمک میکنم از جلسه بعدش خودت میری دیگه. دلم میخواد زودتر سبک شم. خلاصه برگشتنا بهش گفتم اگر بتونم با عموی پزشکم کانکتش کنم برای مشکل ناباروریش حتما اینکارو میکنم. و بغلش کردم و گفتم دوستش دارم. واقعا دلی گفتم. خیلی خانم عجیب غریب دل پاک و معنوی ایه. خواهرم میگه خدا افراد مثل خودتو میذاره سر راهت. بنظرم وارسته تر از منه... و از خودگذشته تر... امیدوارم ازش یادبگیرم این زلالی رو...

داداشم تکست داد که مامانینا رفتن بیرون از تهران ولی اونجاییم که رفتن باز فکر کنم سر و صدا باشه... انی وی الان یکم خیالم راحت تره چون اوضاع آرومتره خیلی بعید بدونم آتش بس واقعی باشه.. برگشتنا باز دوچرخه برداشتم. رسیدم شیک زدم و شام سالاد و تن ولی باز دیدم گرسنمه یه نیمرو بدون نون زدم. یه چای درست کردم و دیدم خیلی دلم گرفته و غمگینم... موهامو شونه کردم چتری هامو قشنگ کردم و زدم بالا. توی طبقات کسی نبود اومدم کنترل تی وی رو بگیرم گفت یکی گرفته برده. برای رسپشن خودمو میگیرم در لاس زدنشو ببنده اونم حرصش گرفته جواب تک کلمه ای میده بهم.


خلاصه رفتم طبقه اخر دیدم تنی و دوستان نشستن به فوتبال دیدن. بهم گفتن چتریام قشنگ شده و بهم میادد. منم نشستم باهاشون و خاطرات فلورانسو برای تنی گفتم و ... ساعت حدود ۱۱ شب بود..
جو یه پسره اس تو اکیپشون که نیمه ایتالیایی-فرانسویه. دو سه بار دیدمش کلا بار اولم همون شبی که کشک بادمجون زدیم توی ۲. بار دوم یشب حکم زدیم باهم که وقتی بردم بهش میگفتم باید intention داشته باشی و اشکالی نداره منم تو جایگاه لوزرا بودم قبلا همش بهم میگفت i hate u
واقعا روی مخش بودم :)))) بهش میگم میرم روی نروس سیستمت درست بهم میگه جادوگری چیزی هستی. اسممو از همون اول یجوری مسخره میگه که اگر اینجا بگم دیگه مستعار نیست :))) توی گروه کلی خوابگاه یبار مسجمو با :* ریپلای کرد و اسمم خندیدم بهش. دیشب دوباره حکم بازی کردیم. حکم رو تنی بهشون یاد داده میخواستن حکم کنن میگفتن the hook is .. خخخ. بازی کردیم و سه چهار دست ما بردیم بقیشو اونا و هی شروع کرد به مسخره کردن من و خلاصه خوش گذشت و بعد اونجا جالب شد که من شروع کردم فال ورق گرفتن براش. یادم رفته بود از توی یه وبسایت ایرانی تحلیل کارتارو براش خوندم اینجوری بود یه رابطه تاکسیک رو باید اند کنی که یه رابطه درست با یه بی بی دل بیاد تو زندگیت. از تعجب میگفت هرچی گفتی درست بود هاهاا من اعتقاد خاصی ندارم ولی از وقتی کتاب جهان هولوگرافیکو خوندم یجورایی معنا پیدا کرده همه این همزمانیا برام... برای همشون گرفتم خیلی خندیدیم چرت و پرت گفتیم و تنی هم واسه من گرفت نیتم این بود آیا توی ۳۰ روز آینده عشق زندگیمو پیدا میکنم؟ حدس بزن چی. چهار تا آس کنار هم شد در نهایت ینی ۱۰۰٪ چنتو پر چنتو.. هیچ کس خاصیم منشن نکردم. بعد که ساعت از ۱-۲ گذشت شروع کردیم به overshare. هاها من یکم از رابطه با ح گفتم برای جو من یه حدسی زدم درباره دختر تاکسیکه توی فالش درست درومد خیلی خندیدن هی میگفتن از کجا میدونی گفتم حدس زدم از رفتارش و داد بیدادی که کرد.. بعد اونا شروع کردن به شیر کردن زندگیشون .. یکی دیگه هم هست تو اکیپشون اونم هم نخ میده کم و بیش ولی حس شیطنت میگیرم ازش با توجه به چیزی که راجع به گذشتشم گفت آدم من نیست خخخ خلاصه من خیلی گرسنم شد نزدیکای صبح جو بهم گفت من کورن فلکس و شیر دارم میخوری؟ خلاصه همون تیم رفتیم پایین اول رفتیم هم اتاقی تنی داشت ماکت درست میکردو دیدیم و کرانچی فلفلی خوردیم اونجا تصمیم گرفتیم فردا شبم باهم باشیم و غذا ایرانی بخوریم. یکیشون یه دختر البانی از روی ویدیو فسنجون درست کرده بود قبلا و خیلی برام عجیب بود !!!‌میگفت خورشتشو دراوردیم خوب شد ته دیگو نتونستم بپزم گفتم فردا شب بهت ته دیگ میدم ...

بعدش رفتیم آشپزخونه و جو هی مث عزیزم ببخشید توی کلاه قرمزی ازم سوال میپرسید: شیرش گرم باشه یا سرد باشه. کورن فلکس شکلاتی میخوری یا توت فرنگی. یه لیوان اورد و یه کاسه گفت توی کدوم میخوری... بهش گفتم هی نپرس ازم کار خودتو سخت میکنی باورت میشه میگفت اگر کاسه رو میشوری دوتا بیارم دوتا طعمشو تجربه کنی. بهش گفتم بسسس کن :))) خلاصه بچه ها دونه دونه رفتن اتاقاشون من و جو تنها شدیم و کلی حرف زدیم راجع به ورزش و رژیم و حساسیت به شیر و چه برندی بهتره برای شیر گیاهی. فهمیدم پسر جنتل منیه کلا میخواست از خوراکیاش بیشتر بخورم و یا حتی شیر گیاهیشو با خودم ببرم که قبول نکردم. i could make a real conversation with him . بیستو سه سالشه. اون حس هیجانی که به میم دارمو بهش ندارم ولی دوست خوبیه و فیریکی نیست نخ جنسی نمیده و محترمه تا الان البته. برای شناخت زوده ولی صبح برگشتم خونه حالم خیلی خوب بود. احساس کردم توی اون جمع دوست داشته میشم و خود واقعی و کودک و سرزنده امم .. جوری که زندگی بهم حال میده . یاد شمال چند سال پیش افتادم دوتا دوستم ارشا و اون دختره تا صبح بازی میکردیم و زیر کرسی میخندیدیم عکس ازون شبم هست چشمام از شادی بی دلیل برق میزنه دقیقا الان حس میکنم دیشب هم همون وایب کودکانه رو داشتم البته که استرس این روزام خیلی بیشتره ازون روزای carefree اما خب بنظرم آدما و فضایی که ایجاد میکنن باعث میشن تو احساس خوشبختی کنی. مثل دوران سوم راهنمایی .. مثل اون دوشب توی فلورانس با مه .. مثل همین دیشب توی خوابگاه. بنظرم تشخیص دادم که چه مدل روابطی برام خوبه و باید به همین تشخیصم بچسبم.

الانم یه چند ساعت وقت دارم برای کار کردن بعدش میرم خرید سوپری برای شب :)‌ بعدا بیشتر مینویسم

شکر.

let this be a sign
19 فروردین ۱۴۰۵


>>>>>>>>>>>>

ادامه نوشته

روز ۱۵۲

19 فروردین ۸۸ سالی بود که عاشق ح شدم. نمیدونم بعضی موقعا میگم اگر این رنج نبود زندگیم چه شکلی میشد... اول نوجوونی یه حس باعث شد تمام تجربیات زندگیم ناقص بنظر بیان.. یه کمبودی توی دلم ایجاد شد که هنوز پر نشده. نیستش و ندارمش این کمبود نه با خودش پر میشه نه کسی اومد که تونست پرش کنه. خودش هم حتی اگر بود توی حضورش تنهایی و حس کافی نبودن برام میذاشت .. وقتی بود خوشحال نبودم.. ولی یه لحظه هایی که حس میکردم دوستم داره انگار روی آسمون هفتم سیر میکردم.. نمیدونم شده بود حتی یک ثانیه این حس رو داشته باشه ؟ اگر داشت الان کنار من بود... نه اون دختر چشم یخی.. مطمئنم اون بهش حس ناکافی بودن داد که صورتش رو عمل کرد.. اعتماد به نفسش ازش گرفته شد و خورد خورد تبدیل به مترسک شده. بی حس. وقتی دیدمش از دور نشناختمش نه ظاهرش نه وایب شاد و سرزنده ای که مثل پسر بچه ها بالا پایین میپرید و معاشرت میکرد وجود داشت... جدی مرده اون فردی که ۱۷ سال پیش تو همچین تاریخی عاشقش شدم. همیشه فکر میکنم تموم شده. ولی گاهی فکر میکنم هیچوقت قرار نیست این پرونده توی ذهن و دل من بسته شه.. میدونم . همه میگن خطر از سرت گذشت خدا دوستت داشت نجاتت داد و ... درسته همه اینا. من رفتم حتی نزدیکش بودن رو هم تجربه کردم. زخمش روی تمام تنمه. اما هنوزم اگر بخوان بگن رویای غیر ممکنت چیه میگم دوست دارم عاشقم باشه دوست دارم بهم فکر کنه دوست دارم یروز برگرده و پشیمون باشه و درست بخواد بمونه دوست دارم صبحا کنارش بیدار شم و شبا کنارش بخوابم و دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه.. دوست دارم همسرم باشه دوست دارم همه قلب و جونم رو باهاش شریک شم........ همه اینارو میخواستم و نشد.

با هرکس بعد او هم دوست داشتم نشد... این روزا نیاز جسم و روحم هم بیشتر حس میشه. بیخبری از ایران به این نیازم دامن میزنه. میرم ساعت ها زیر پتو پناه میگیرم و .. کاش یکی بود باهاش توی این عمق حرکت میکردم .. دوستش میداشتم و دوستم داشت و برای هم کافی بودیم که انقد احساس نصفه و نیمه بودن نداشتم.. گاهی حس میکنم این معادله توی زندگیم هیچگاه حل نمیشه. گره کور زندگیمه... دیتینگ اپ هم برای همه انگار کار میکنه غیر از من. خیلی از بچه ها پیدا کردن اون فرد مد نظرشونو.. من نه. هنوز نه شاید.. با وجود تمام زیبایی ها و توانایی هام همه تعجب میکنن چطور سینگلم ! شایدم سیستم جذابیتم درست کار نمیکنه. همه کسایی که واقعا برام جذابن یجورایی مثل ح ان مثل میم مثلا... یا بقول تراپیستم دنبال بابامم. دلیلش نمیدونم چیه و درمانش چیه.. فقط میدونم درمانش این نیست که با افرادی که برام جذاب نیستن دیت کنم. ترجیح میدم سینگل بمیرم ...تا با کسی باشم که دلم نمیخواد.

انگار همیشه یجای کار زندگی باید اساسی بلنگه. من این بخش زندگیم سالهاست داره خونریزی میکنه و هرسری احساس ضعف بیشتری راجع بهش میکنم. نمیدونم اگر خدایی هست چرا به دادم نمیرسه و یا چقد دیگه باید صبر کنم تا این داستان حل بشه ؟

همونطوری توی تختم مثل دیروز .. ورشا رفت نصفه شب آلمان چند روزی تنهام ..منم انقد خوابیده بودم بیدار بودم. تنها کار مفیدی که کردم این بود که رفتم باشگاه و تمرین مفصل کردم و سر رژیمم با خودم به توافق رسیدم و بهتر خوردم و میخورم. آخر شب دیدم ورشا موهاشو چتری زده گفتم بیاد چتریای منم بزنه. بامزه شده ولی یکمی کوتاه تر از حدی که میخواستم زده یکماه دیگه خوب میشه 🤣 خودم میزدم بهتر بود ولی خب زیاد بروش نیاوردم که ناراحتم چون خودش گفت زیاد بلد نیست ..


استرسام همچنان باهامن.

خداروشکر فعلا دو هفته ایران آتش بسه میتونم نفس بکشم زندگیمو جلو ببرم. گرچه از خونواده خبری ندارم کجان و چیکار میکنن.. میدونم خوبن همگی. حال ندارم از تخت خودمو بکشم بیرون ..

امروزم میرم سالن پرش.. تنها چیزیه که منو به زندگی وصل میکنه. اما قبلش یکمی روی دنبال کار گشتن تمرکز کنم هم خوبه! میترسم. همه چی بهم استرس میده آیندم ۴ ماه دیگه بعد فارغ شدنم مبهمه نمیدونم کجا میرم چیکار میکنم .. همشم دست خودمه!‌واقعا فشار رومه و وقتم کمه ... با همه این احساسات هم دست و پنجه نرم میکنم. گاهی حس میکنم مرد توی زندگیم اگر داشتم نگران زندگی ام نبودم. اون تامینم میکرد و من دنبال رشد شخصیم بودم بدون استرس..

ولی زندگی ایده آل نیست... برای هیچکس نبوده. من همین که یه نفر باشه که بتونم توی قلبمو جسمم بپذیرم برام کافیه. اونم منو بپذیره. اما همین چیز ساده خیلی پیچیده اس این روزا....

نمیدونم... به همه باورام شک کردم.

باورم به مذهب که از دست رفت .. فقط خدارو دارم که نمیدونم .. واقعا اگر هست چرا من رو به حال خودم گذاشته ؟

ادامه نوشته

روز ۱۴۹-۱۵۰-۱۵۱

سفرمو اکستند کردم و یکشب موندم اونجا.. حدس میزدم اینجوری بشه. خیلی خوش گذشت خیلی خیلی ... نیاز داشتم به یه همچین امنیتی. دیشب نصفه شب رسیدم الان توی تختمم و ساعت ۱ ظهره بدنم هنوز خیلی خسته اس

مه دوست دوران راهنماییم و بغل دستیم بود. به مدت سه سال اونم توی حساس ترین سن ممکن. چقد باهم خاطره داشتیم. بخاطر دیدنش رفتم فلورانس .. بار سوم بود میرم اونجا. خیلی خوشگله واقعا آدم از دیدن زیباییش سیر نمیشه. اما مهمتر از اون برای دیدن مه رفتم که ۹ سالی بود ندیده بودمش. صبح یکشنبه پاشدم حاضر شدم وسیله هم فقط یه کیف دستی برداشتم اول میخواستم کوله امو بردارم و لپتاپو که توی مسیر کار کنم بعد با خودم گفتم بیخیال .. از موزیک گوش دادن توی راه لذت ببر و برگشتنا هم انقد خسته ایم که کاری رو جلو نمیبریم. خلاصه که خیلی سبک پاشدم حاضر شدم تیپ سرتا پا سفید زدم و رفتم اول سوپری یه خرید ریز برای توی راهم کردم و بعد سوار مترو شدم تا برسم به اتوبوس .. توی راه کلی بحث کردم با فک و فامیل و خونواده راجع به رفتن از تهران. وسطش قطع شد دسترسیم.. توی اتوبوس پسر کناریم یه پسر قد بلند بود و وسطای راه بهم بادوم زمینی تعارف کرد من برنداشتم بعد من بهش چیپس تعارف کردم اونم برنداشت. یکم جلوتر دید من خیلی سرک میکشم از پنجره گفت تو بیا بشین بیرونو ببین جاشو با من عوض کرد.ملیتم رو حدس زد و سر حرف باز شد فهمیدم اهل کشور تونسه و مهندسه توی فرانسه زندگی میکرده سالها و بخاطر خواهرش که مهاجرت تحصیلی کرده و میگه تنهایی زندگی اینجا سختشه دیشب اومده ایتالیا که بره پیشش گفت حتی تقاضای جابجایی شغلشم داده .. خلاصه من گفتم اولش سخته ولی خب باید بزرگ شه و عادت کنه به مستقل بودن .. ولی دیدم خودم چقد دلم میخواست یه مرد بود توی این اوضاع میتونست هوامو داشته باشه. یهو برگشت گفت که سینگلی؟ گفتم آره گفت چراا واقعا ؟ گفتم فرد مناسبمو پیدا نکردم. راستش یه گارد ریسیستی نسبت به عرب های مسلمون دارم و خودمم میدونم که بخاطر طرز فکر جامعه دورمه. پسر خوبی بود ولی سوالش خیلی یهویی بود. گفتم اعتماد کردن به آدما برام آسون نیست. فهمیدم آدم ازدواجیه وقتی داشت حرف میزد راجع به روابط و اعتماد.. قدش بلند بود استایلشم ورزشی بود گفت من فوتبالیست بودم قبلا. بهم گفت کلمه فارسی بهش یاد بدم و منم از اون نامزدی دوست تونسیم بهش عکس و فیلم نشون دادم که رفته بودم و غذاهاشونو خورده بودم.. اینترکشن جالبی بود. آخرش بهم گفت اومدی میتونیم بریم پاریس رو بگردیم باهم همینجوری بدم نیومد ازش ولی خب زود بعدش رسیدم فلورانس و با خودم میگفتم شمارشو میده لابد اگر بخواد ولی نداد. شایدم ترسید از ریکشن من:))) منم شک داشتم میخوام باهاش بیشتر آشنا بشم یا نه. یه بوی سنتی بودن میداد وگرنه پسر خوبی بود جذابم بود تا حدی:))

رسیدم و سوار ترم شدم تا مرکز شهر و بعد رسیدم به هتل و مه گفت توی لابی ان منم رفتم داخل و شوهرش رو دیدم سلام علیک بعد دیدم خودش بیرون منتظرمه اشاره کرد بهش اومد داخل و پریدیم بغل هم .. بغضی شدم. گریه کرد... حسابی دلتنگی ۹ ساله از دلمون در اومد.. هی حرف زدیم و رفتیم بعدش بالا دستشویی فهمیدم هتلش زیاد به رفت و امد مهمونا گیر نیست. زدیم بیرون و حرف زدیم راجع به همه چی و رفتیم سمت بافت تاریخی شهر.. سری های پیش که با می و پارسال با مامان بابا اومده بودم من تورگاید بودم ولی اینسری دیگه ساختمونا مهم نبود فقط حرف میزدیم میخندیدیم کارای فولی که میکردیم رو ریویو کردییم واقعا سوم راهنمایی بهترین سال تحصیلی زندگیم بود. شوهرش مارو میبرد اینور اونور..رفتیم یجا ناهار استیک زدیم گفت که مهمون اوناهم چون این همه راه بخاطرش پاشدم اومدم اونجا. منم بستنی لیمونچلو رو حساب کردم اون وسطا با آنت هم ویدیو کال کردیم. نقطه های مختلفو دیدیم مجسمه های لختی رو مسخره کردیم یجا که نشستیم من داستانی که با می پیش اومدو خلاصه براش تعریف کردم اونم هفته پیش یچیز مشابه براش پیش اومده بود از دوستای بعد از مهاجرتش که سر قضایای سیاسی انفالو ریمووش کرده و چتاشو حتی دیدم و .. دیدم دختر چقد با اینکه ۹ ساله همو ندیدیم شبیه همیم توی دعوا حتی حرمت طرف مقابل رو حفظ میکنه. چقد دوستای قدیمی مثل هم میشن. انگار شاکله شخصیتیمونو یجا ریختن جدی. مدرسه خیلی مهمه.. دوستای مدرسه هم خیلی متفاوتن از دوستای هر دوره ای از زندگی. همونا الان برای من موندن. حتی همینجا بعد از مهاجرت واقعا خدا دوستم داشت آنت هست سای هست... هممون حتی توی کلاس هم پیش هم بودیم. مه بغل دستیم بود. آنت جلوییم. سای پشت سریم. ماری هم که صمیمی ترین دوست ایرانمه بغل آنت. دلم خواست بیشتر بمونم و ۱۷ یورو دادم تیکتمو جابجا کردم با فردا و کلی ذوق کردیم باهم اومدیم هتل استراحت کردیم نسکافه زدیم و باز حرف و خاطره باز زدیم بیرون و رفتیم شام یجایی ساندویچ معروفه اونو زدیم بعد رفتیم روی پل پونته وکیو کلی آهنگ میخوندن و میرقصیدن من به مه گفتم بیا بریم وسط میگفت اون دوستم که اضطراب اجتماعی نداره :)) خلاصه رفتیم و رقصیدیم همش یاد مامان بابام بودم که پارسال اونا هم بودن .. هرجا راه میرفتم یاد مامان بابام میفتادم و چقد لذت بخش بود باهاشون بودن و حتی غر میزدن بهم گاهی الان با خنده برا مه تعریف میکردم. خلاصه برگشتیم همینجور هتل و راه زیاد رفتیم و توی هتل تا صبح توی تخت با مه خاطره ریویوو میکردیم و داستان میم و پ رو هم بهش گفتم و یکم باهم دیتینگ اپ هارو بالا پایین کردیم و خندیدیم و یسری تجربیات رابطه باهام به اشتراک گذاشت. واقعا انگار نه انگار ۹ سال ندیدیم... چقد عمیقه دوستیمون. از همه دوستایی که اینجا پیدا کردم عمیقتر. چقد امنه این آدم برای من و چقد کمیابه این تایپ آدم توی زندگیم.. شوهرش بنده خدا قرص خواب خورده بود این وسطا میپرید از خواب انقد ما پچ پچ میکردیم. پسر خوب امن و خیلی مهربون و فهمیده ایه و خیلیم خنده داره گاهی جوک کردنش آدمو میخندونه. مه میگفت دوست شوهرش رو برای من فکر میکنه خوب باشه عکساشو بهم نشون داد پسر بدی به نظر نمیومد ولی من دلم نمیخواد برم کانادا زندگی کنم :)) نه خیلی خوب بود نه خیلی بد. ولی مه هی دوست داره منو ببره پیش خودش اونجا بچه.
مه یه تیشرت بهم داد اونشب که تنم موند و گفت بهت میاد دادش برای خودم باشه.. نزدیکای ۶ صبح خوابیدیم و ساعت ۱۲ زدیم بیرون برای صبحونه ازینور به اونور بعد یکساعت گشتن یجارو پیدا کردیم نشستیم خوردیم و بعد سوار شدیم تا یجایی و بعد پیاده رفتیم بام اونجا که از بالا ببینیم سطح شهرو خیلی اونجاها خوشگله رفتیم یه رستوران بعدش نشستیم تیرامیسو آب پرتقال زدیم میخواستیم ناهار بخوریم که خیلی یارو بی ادب بود بلند شدیم رفتیم این وسطا از باغ رز و یجاهایی رد شدیم که مردم توی حالت پیک نیک روی زمین نشسته بودن و آفتاب میگرفتن به دوستم گفتم بهشت باید همینجوری باشه. تصورم از بهشت همینه.. و خب دلم برای ایران تهران و خانواده ام که نمیتونم ازشون خبر بگیرم تنگ شد... رفتیم بعدش پایین باز و قدم زدیم تا یه رستوران خوب پیدا کنیم و با پاستا کربونارا و پیتزا سفر تکمیل بشه. خیلی چسبید و بعد قسمت استرسی اینکه اتوبوس اشتباه سوار شدیم و یکم از شهر دور شدیم من دیگه باید میرفتم که سوار بشم برگردم. کلی ولی خود من سعی کردم فضا رو چیل کنم و بگم میرسیم دلم میخواست ازون عکس چارتاییا بگیریم که نشد. و دیر بود... خلاصه بعد از رسیدن کلی آرزوهای خوب برای هم و بغل طولانی و منم رفتم سمت باس برگشت کلی وایسادم توی ترم و معطل شدم تاخیر خورد و توهم زدم که رفته و الکی استرس کشیدم :)) توی راه چند جا وایساد برای خودم توییکس و چیپس خریدم ولی خیلی طولانی بود و توی شب اصلا راهو دوست ندارم هی خوابم میبرد و اتوبوسشم خیلی سرد بود. منم تنها میشم زخمام دوباره باز میشن ... دلم میم رو خواست و فال گرفتم و خرافاتی شدم باز خوبه مچ خودمو میگیرم اینجور مواقع که از واقعیت دور نشم..
گوشیمم شارژ نداشت زیاد. بعد رسیدم و دیدم چون بعد ۱۲ اس مترو بسته با اتوبوس شب برگشتم و یکم خوف داره وسط خیابون منتظر بودن وگرنه بموقع رسیدم. ورشا بیدار بود و بهش یه خلاصه گفتم که رفتم و برگشتم قرار بود یروزه باشه دوروزه شد. و خب سریع رفتم توی تخت. و الانم یه ساعته دارم خاطره مینویسم...

استرسام اومدن سراغم باز. من از پس تز برمیام به خوبی. از پس کار پیدا کردنمم برمیام. از پس رژیم و ورزشمم برمیام با اینکه خیلی پرخوری کردم این دو روز.. توکل به خدا..

ادامه نوشته

روز ۱۴۸

امروز ۱۵ فروردین ۱۴۰۵ ... ۱۰ سال گذشت ..

۱۰ سال پیش تو همچین روزی اولین بار با ح قرار داشتم و بهش گفتم ۷ ساله دوستش دارم. توی پوست خودم نمیگنجیدم. روی نوک پاهام راه میرفتم از شادی.. چقد ساده فکر میکردم دیگه الان همه چی اوکی میشه. دوستم داره و دوستش دارم و قراره ازدواج کنیم و بهم برسیم. خیلی زود کاخ آرزوهام تبدیل شد به یه زیرپله... چقد حاضر بودم اگر دوستم داشت فقط توی یه زیر پله هم باهاش زندگی کنم. من دوستش داشتم. یادم نمیاد کسیو بیشتر از ح دوست داشته باشم. حتی الانم اون حسارو نسبت به خودش ندارم. حیف اون صورت و چشما و معصومیتی که از دست رفت توی همه این سالها... حیف که عمل های زیبایی که روی صورتش انجام داده و عینکی که میزنه و رخ سربالاش هیچ نشونی ازون بچگی و شیطنت و خاکی بودنش نداره. راجع به ح میتونم ۱۰۰۰ صفحه کتاب بنویسم. چون اولین پسری بود که انرژی زندگی رو درونش تشخیص دادم و توی ۱۴ سالگی شد تمام زندگیم. به سختی میتونم ازش یاد نکنم. چون تنها چیزی بود که از خدا با تمام وجودم خواستم و نشد. و این نشدن رو سالها طول کشید که به خودم بفهمونم. که به پذیرش برسم که قرار نیست اون دستا توی دست من باشه. هنوزم زخمم و فقط با زخمم ور نمیرم که میتونم زندگی کنم وگرنه اگر روی این زخم کنده بشه خونریزی میکنه توی کل زندگیم و از تختم هم نمیتونم بیرون بیام...

همیشه توی خوابام یه صدایی بهم میگه : تو چجوری بعد از اون داستان هنوز زنده ای ؟

همیشه از خدا میپرسم مگه من اونروز لب دریا التماستو نکردم که اگر اشتباه میکنم جلومو بگیری.. مگه ازت نخواستم هدایتم کنی چرا پس استخاره ام برای گفتن حسم بهش خوب اومد؟ چه اشتباهی مرتکب شدم که لایق این درد بوده باشم ؟ ... سالها میگذره و هنوز اینجوریم واقعا کار درستی کردم ؟ البته که رنج بهم عمق داد عطش داد پارگی داد تواضع داد درک داد قناعت داد اما ... واقعا اینجوریم دردی که کشیدم رو باید میکشیدم ؟

عشق ح یه بخشی از هویت زندگیمه. بخوام و نخوام شکلم داده. و حتی اگر بخوام عوض بشم نباید هویتمو انکار کنم... هرچند دوست داشتنش اشتباه بود... ح هیچوقت درکی از احساس من نداشت. هیچوقت نه به من نه به کس دیگه ای وفادار نبود. هیچوقت صداقت نداشت و توی خیلی چیزا بازی میداد و فیک بود. بیشتر میخواست غرور خودش رو با حضور من زیاد کنه و اگر میگفت دوستت دارم چون نمیخواست که بخاطر اشتباهاتش چیزیو از دست بده وگرنه که بعد از برگشتن من رابطه رو ول نمیکرد.... پرونده ایه که توی این تاریخای خاص بازش میکنم و میبینم خودم توی اون سالها چقد غمگین بودم... چقد رابطه تاکسیک میتونه حس زندگی رو از وجودت بکشه بیرون و وسواسیت کنه. منتظر بودم اونروز برسه که قدر منو بدونه و لیاقت منو بفهمه و دخترای دیگه رو بذاره کنار که اونروز هیچوقت نرسید.

امیدوارم توی ازدواج هول هولی که سر مهاجرت کرده خوشبخت باشه .. هرچند مادرش بهم گفت ترجیح میداده پسرش انتخاب درستی برای زندگیش انجام بده. من نمیدونم... فقط وقتایی که سر زخمم باز میشه به خودم میگم: خدا میدونه تو لایق چی ای اونو بهت داده و میده. نه چیزی که تو میخوای... بلکه چیزی که واقعا بهش نیاز داری... یعنی دوس دارم اینجوری فکر کنم چون نشونه هاشو توی زندگیم دیدم. این رشته و دانشگاه ... این ورزش... حتی دور و بریام ... رشدایی که کردم ... هیچکدوم توی آینده ای که ۱۰ سال پیش برای خودم متصور شده بودم نبود. خیلی خوبه که خودمو بهم هدیه دادی الله و شناخت توانمندی هام و رشدم دادی از همه نظر.

ولی هنوز اون اتصال امن و عاشقانه ای که آرزوشو با ح داشتم ندارم. به اینکه با ح نمیشد به پذیرش رسیدم .. ولی خب. چرا بعد از اون هم هرکسی اومد توی مدار زندگیم و یه نشون از نشونه های ح رو داد همون زخمو بهم زد؟ تراپیستم میگه دنبال باباتی. ح هم بابات بود. همه این پسرا باباتن. گرچه ظاهری و رفتاری شباهات کمی میبینم .. اما توی اشتراکات این پسرا شک ندارم: پر انرژی اجتماعی شوخ طبع ورزشکار مادی گرا کاریزماتیک و شاید یکمم نارسیسیست... خب یجورایی همشون از نظر احساسی قابل دسترس نبودن. انگار توی ثانیه اولی که میبینم و خوش میاد اینو نوشتن که : اوه بله ❊ این نمونه قراره دهنتو سرویس کنه.تابستون که رفتم ایران عمه ازم پرسید که دیگه که داستان اون پسره اذیتت نمیکنه نه ؟ بهش گفتم نه ولی هرکس که میاد سراغم مث همونه. ایرانی و ایتالیایی هم نداره.. مشکل منم قطعا .. و تایپ اشتباهم... اینو حتی میدونم. طریقه درمانش رو تراپیستم گفت وقت گذروندن با آدمایی که برات جذاب نیستن. اینو واقعا نیستم. نمیتونم دلم رو مجبور به کاری کنم که ازش اکراه دارم. شایدم باید بپذیرم که باید تنها بمیرم... توی نوجوونیم فکر میکردم به حد کافی زیبا و موفق نیستم. بزرگ شدم.. زیبا تر شدم و خوش هیکل تر.. اعتماد بنفس پیدا کردم. اما دلیل عشق نداشتنم این نبود... یکسال بعد از کات شدن با ح یروز زدم به سیم آخر بهش گفتم چرا رفتی یهو از زندگیم غیب شدی؟ مگه من دختر نبودم ؟ خوشگل نبودم ؟ تحصیل کرده نبودم ؟ موفق نبودم ؟ عاشقت نبودم ؟ یه دلیل برای من بیار !!! لعنتی نتونستم هضم کنم رفتنتو...بهم گفت: تو آزاد نیستی و نبودی ... راست میگفت. من تحت کنترل پدر مادرم بودم. ساعت رفت و آمدم مشخص بود و نمیتونستم شبا جایی بمونم. نمیتونستم باهاش سفر برم. با خودم گفتم همین ؟ همش همین ؟ دیوونه شدم ... شاید اینکه خواستم مهاجرت کنم بخاطر این بود که بهش حق دادم که رابطه رو باهام جلو نمیبره. ولی درحالی که مگه وقتی یکیو دوس داری این بهونه هارو میاری؟ دوستم نداشت که الان نیست..

خلاصه... مشکل حتی آزاد نبودن من هم نبود. مهاجرت کردم. الان آزاد ترین حالتیم که یه دختر میتونه باشه. وسط اروپا ویزای شینگن فرسنگ ها از خونه دور و کسی نیست بهش جواب پس بدم و هرجا دلم بخواد میرم... اما من عوض شدم ؟ نه . توی روابط سطحی رفتم ؟ نه. برای همه دوستام عجیبه که چجوری من باکره ام. ظاهر و تیپم یجوریه که فکر میکنن کلی شیطونی میکنم و دوست پسر دارم. چون تنوع دارم توی لباس پوشیدن و سفر رفتن. ولی نمیدونن که له له میزنم برای یه کانکشن عمیق...

دلم میخواد به میم فکر نکنم. راستش از وقتی شنیدم با پ کات شده دوباره بخش شیطون وجودم به سمتش کشیده میشه. میم خیلی شبیه بچگیای ح توی همین سن و سالشه. شاید واسه همینه که عمیقا بهش حس دارم. ولی من این داستانو یدور تا تهش رفتم. میم نمیتونه اون عمق و وفاداریو بده به من. مثل یه سرابه که باید دنبالش بدویی.. خیلی گروووونه مثل عاشقی با ح که خیلی گرون تموم شد تجربه اش تو زندگیم و بجز سرتا پا زخم بودنم چیزی برام نذاشت.

دلم نمیخواد اینو بگم ولی لست سین ح رو توی بله چک میکنم . نمیدونم نباید با این زخم ور برم. نباید بهش فکر کنم. چت جی پی تی میگه برمیگردی بهش چون عمیق ترین احساس و هیجانی بوده که تابحال تجربه کردی و بقیه پسرا توی اون عمق نبودن نه که درست باشه. راست میگه. دلم میخواد باهاش حرف بزنم...حسم میگه توی ازدواجش خوشبختی آخرین حسیه که داره تجربه میکنه. ولی دلم نمیخواد فاز ناجی بودن بگیرم ... ساعت ۲۱:۲۱
اصلا تابحال حتی یکبارم بعد از ازدواجش یکدونه تکستم بهش ندادم. دلم میخواد به تصمیمش احترام بذارم و به زخم های خودم اجازه آروم شدن بدم. همیشه به همین تصمیم رسیدم که چهارساله اصلا سمتش نرفتم. امیدوارم ازین زخم تو در تو خدا نجاتم بده. این رابطه به صلاحم نبود و برای من نبود... شایدم داره بزرگ میشه ح .. و آدم بهتری میشه. نمیخوام برام مهم باشه ولی هست. عمق جنگی که توی وجودمه توی تاریخای مشخص معلوم میشه. میاد بالا و میشه اشک توی چشمم... جنگی که تموم نشده ته وجودم.... اون آرزوش بود مهاجرت کنه. من آرزوم بود ازدواج کنم باهاش. ببین اون ازدواج کرد من مهاجرت. شاید دعاهامون قاطی بالا رفت از آسمون ... امیدوارم زندگی توی مرحله بعد بذاره آرزوهامون رو زندگی کنیم...

شایدم اون آسایش و کانکشن عمیق برای من توی یه ارتباط دیگه باشه ... شاید باید لیاقتمو به خدا ثابت کنم با سمت چیزایی که برام خوب نیست نرفتن که راهش مثل ورزشم برام باز شه. این چپتر از زندگیم اسمش این خواهد بود: تنهایی.

تا از چیزایی که خوب نیست دور بشم. اگر اینکارو نکنم و خودمو تغییر ندم این داستان هیچوقت تغییر نمیکنه. من باید تلاش کنم. خدا باید تلاشمو ببینه و برکت بده. فکر کنم راه درستش اینه ....

ـــــــــ
فردا میرم فلورانس مه رو ببینم. صبح باید خیلی زود پاشم. الانم اومدم توی کنج امن نشستم ... یه پسره توی خوابگاه هی میره میاد سلام داد. اسمشو نمیدونم چیه چهرش آشناست و روی دستاش تتو داره .. خدایا من اینو کجا دیدم؟ اون دختر افغان هم اومد یه گپی باهم زدیم راجع به شرایط خونواده هامون توی ایران.. بچه های ایرانی واقعا ریسیستن این بنده خدا رو کلا آدم حسابش نمیکنن. انگار نژاد ما تاثیر داره و خون ما رنگین تره. چه طرز فکرای بو داده ای.

عصری تیپ جین پاره و تاپ صورتی زدم و رفتم پیاده روی... حال دلم خوب نبود. رفتم اون پاستریشاپ معروف خودم که عاشقشم.. یه کروسان زدم. بعد دیدم بازم دلم میخواد یه اسلایس پیتزا زدم. بعد رفتم خرید کردم... یه بسته توییکس هم خریدم. حالم بهتر شد واقعا.ولی دارم از هدف ورزشیم دور میشم. این ناراحتم میکنه.
اومدم خوابیدم یه عالمه. زیر پتو احساس امنیت دارم. برادرم از تهران خارج شده .. بقیشون هنوز هستن و من نگرانم از تشدید شرایط جنگ. خدایا این همه احساساتم رو باز به تو میسپرم. این روزا خودممو خودم .. حالا باز خیلی خوشحالم فردا مه رو میبینم... امنیت عاطفی بهم میده که الان نیازش دارم...

>>>>>>>>>>>>>>

ادامه نوشته

روز ۱۴۷

-خونه می‌لرزید ، پرده های آشپزخونه موج میزد .

-خاک و سنگ می‌ریخت تو حیاط، خیلی ترسناک بود.

-بالا و پایین خونمون رو زدن

-از پایین دود میدیدم، از بالا هم

-اره، لای پنجره ها رو یه کم باز گذاشتم که موج نگیره

-الان داره ماشین‌های آتش نشانی و امداد میاد تو محل

اینا مسیجاییه که از خونواده از تهران برام فرستادن و من حسابی ترسیدم. امیدوارم همشون فردا از تهران خارج بشن... گریه و خنده و غم و شادی ام فاصله اشون خیلی کم شده.. نوسان زیادی رو تجربه میکنم ... سین.ب میگفت با خودم میگفتم یا دافع البلایا .. واسه مردن آماده نبودم. و من چقد میترسم .. خیلی ترسناکه. کاش برن از تهران...

دیروز تنی اومد برای سیزده بدر حلوا و آش باهم درست کردیم و آنت که اومد رفتیم جلوی یونی پیک نیک کردیم. خیلی روز روشن و خوبی بود. اگرچه جای زخمی که از می خوردم هنوز درد میکنه و هرچقدم برای دیگران تعریفش میکنم کم نمیشه. شاید باید بس کنم. باید فقط بسپرمش به روزها و دست فراموشی. امشب با ورشا کلی حرف زدیم راجع به من و شرایط ایران و پارسال خوابگاه و همه چی.. گفت بهم جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته و دوستای بهتری وارد زندگیت خواهند شد.. امیدوارم. حضور تنی و بخصوص آنت برام نعمته. مه برام زد امروز که خیلی با ارزشه براش که دارم بخاطرش میرم فلورانس. دوست بچگیمه خب مگه میشه .. ۹ ساله ندیدمش و دلمم میخواد برم واقعا یکم بیرون از شهر. حال و هوام عوض شه. من از سفر تنهایی واقعا بدم میاد وگرنه میرفتم اروپا رو میگشتم ولی پوینتی نداره برام بدون آدم ها فقط تماشای ساختمونا ... دلم رفیق میخواد دوست میخواد. هرچقدم بزرگ میشم انگار قدیمی هارو بیشتر قدرشونو میدونم... دیروز به انت تخم مرغ اسبیمو با یه عروسک پلیشی خرگوشی هدیه دادم که باهاش داشته باشه... میدونستم ریکشنش چقد خوشحال خواهد بود بچم... امنیت حس میکنم کنار رفیقم. چه خوشبختم که اینجا دارمش.... و خب همخونه انت (خیلی فازشو ندارم) هم اومده بود باهاش. خوب بود در حد آش خوردن باهم ولی خیلی از اومدنش خوشحال نشدم راستش.. بهم گفت هینج بریزم و مرتب برم دیت یه دوس پسر خوب پیدا کنم ...
خیلی زخمم. خودمم میفهمم بخاطر زخمم ممکنه خیلی به تنی بچسبم این روزا. امروز دیدم با رفیقاش نشسته توی چمنا یه توقع ریزی برام ایجاد شد ولی سریع ردش کردم. خودمم فضا میخوام ازش.. احساس تنهایی میاد سراغم بخصوص آخر شبا. دیروز میگفت میم با پ کات کردن یجورایی. یه هفته ای میشه ندیدتش. ته دلم خوشحال شدم راستش اما خب بازم دلیل نمیشه فرد امنی برای من بوده باشه میم. طبیعتش یجورایی ناپایداره. اما تازه دارم میفهمم ازون دوستت دارم گفتنش دوباره منو داره از فاز خواهری که برداشته بود درمیاره. شاید واقعا من نخوام دیگه .. شاید واقعا این دفعه منم که دیگه نمیخوامش.
احساس میکنم خدا منو با احساسات رقیق آفرید و گذاشت که همه جا دهنم سرویس بشه تا برگردم سمت خودش. چه تو خونوادم من سیراب احساسی نشدم. از سمت بابام بخصوص. و خیلی موقعا مادرم هم در دسترس احساسی نبود. مثل اینکه برای ولنتاین واسش شکلات خریدم گفتم تو عشق منی . خندید براش مسخره بود.. ولی من دوست داشتم کادوی ولنتاین بگیرم... واسه همین همیشه میدادم تا بگیرم. تو خونوادم بچگیام تمام پس اندازمو برای کادو دادن خرج میکردم به خواهر برادرم..
تو رابطه با ح هم همین بود .. میدادم تا بگیرم همونجوری ولی نگرفتم. می هم همینطور... کل روابطم اصلا دختر و پسر... به سختی میگیرم و پیدا میکنم اون عمقی که میخوامو انگار. خوبه حالا چندتا دوست امن دارم. ولی پسر امن ؟؟؟ اصلا نمیدونم چی هست. اگرم هست شاید همون طیفیه که روشون میخوام بالا بیارم. نمیدونم .. بدنم به شدت خرابه. و عشق رو شاید پس میزنه طبق عادت.

شاید فقط خدا میتونه نجاتم بده. از یه طرف نگران خونوادمم از طرفی هم خودم اصلا دلم نمیخواد برگردم خونه و ایران. حسابی هفته آخر بهم سخت گذشت و انقد حرفای بابا و داستان اتی به قلبم فشار آورد که گفتم نمیخوام اصلا همچین چیزی رو حتی یکبار دیگه تجربه کنم. روز آخر قلبا با اتاقم و خونمون خدافظی کردم. حالا حالاها برنمیگردم. نمیخوام برگردم.. میخوام با دست پر برم. وقتی زخمام بسته باشن. وقتی حرفای بابام یا هرکس دیگه مثل تیر نباشه مثل یه خار باشه که به تن محکمم اصلا نتونه وارد شه.. نمیخوام برگردم و کسایی رو ببینم که واقعا منتظر دیدن من نیستن و حضور من آرامش و روزمرگیشونو خراب میکنه یا حسادت یسری رو بالا میاره. نمیخوام.. میخوام خوب باشن همگی و خودمم خوب باشم. ولی من هر سری رفتم ایران حالم بدتر شده و برگشتم اینجا و تا خودمو جمع کنم طول کشیده.. میخوام به ثبات و آرامش برسم.. به راستی خونه کجاست ؟
خونه ندارم. رفیق ندارم. عشق ندارم.. مثل یه پرنده مهاجر تنهام یه گوشه دنیا.. اما خدا رو دارم و خودم هم هستم .. خدا منو تا اینجا آورده دستم رو رها نخواهد کرد... فقط باید به کار و ورزشم بچسبم و حواسم به خورد و خوراکم باشه تا این مرحله هم بگذره..
امروز رفتم باشگاه تا عصری توی تخت بودم بعد بردم خودم رو چون چند روز تعطیله حیف بود باید میرفتم. کلاسامونم تعطیله تا هفته بعد. فردا هم اگر آروم باشم باید رخت و لباسامو بشورم و برم خرید سوپر مارکت. یک ساعتم روی تزم کار کنم راضیم... همه چی خیلی بهم استرس میده. استرس شرایط مالی بعد از فارغ شدنم رو دارم. ۴ ماه برای همه اینا وقت دارم. تز و فارغ التخصیلی. جابجایی از خوابگاه. پیدا کردن کار. و ۱۰ کیلو وزن کم کردن. امیدوارم با اخبار جنگ و قلب فشرده و تنهایی بتونم زنده و سالم و رسیده به هدف هام ازین بلبشو بیرون بیام...
خدایا کمکم کن.

روز ۱۴۶

اهم اهمممم

خب امروز واقعا روز خنده داری بود آقا ینی این روزا فقط بمیرم برای دل ساده خودم که خدا هم نمیذاره کسی بهش آسیب بزنه خخخخ

الان که دارم مینویسم نیشم بازه واقعا بجز آدمای اینجا حتی نزدیکترین دوستام نمیدونن چخبره تو زندگیم :)) دیشب انقد ذوق این پسر رو داشتم خوابم سبک بود هی وسط خواب ساعتو نگاه میکردم ببینم واسه صبونه خواب نمونم. پاشدم حاضر شدم و کلی خوشتیپ کردم شلوار جین پوشیدم و کفش سفید نوک تیز پاشنه سه سانتی و تاپ سفید با یه کت کرم که عاشقشم پوشیدم بنظرم خیلی سسکی شدم گوشواره و موهامم باز اتو کردم و خلاصه ادکلن رو خالی کردم و رفتم. کافه ای که انتخاب کرده بودم نزدیک به خوابگاه بود. توی راه که میرفتم چشامو بستم گفتم خدایا نتیجه اش واسم مهم نیست هرچی خوبه برام بچین و یکم تو دلم اسماشو صدا زدم ... حس میکردم مثلا ۳ دقیقه دیر رسیدم داخل منتظرمه لابد. دیدم نیست. بهش تکست دادم که رسیدم.

جوابی نگرفتم.

[01/04/26, 10:04:37] Hii
[01/04/26, 10:04:39] I arrived
[01/04/26, 10:04:44]: Where are u
[01/04/26, 10:15:53] I waited a bit but I have to go now. Take care

بعد ۱۰ دقیقه به پیشنهاد جی پی تی زدم بیرون از کافه. حس کردم منو مسخره کرده که جوابمو هم نمیده. سریع رفتم یه کافه همون نزدیک نشستم و برا خودم کاپوچینو و کروسان سفارش دادم و تو شوک این بودم چرا این جواب منو نداد. بعد یادم افتاد که خدا همیشه جلو جلو منو نجات میده لابد اینم ازون دسته نجات هاش بوده... رفتم عکساشو دوباره نگاه کردم. همون روابط شورت ترم بیشتر به اون چشمای شیطون و هیکل میومد ولی فازش چی بود آخه :)) نمیدونم شاید من ساده ام دلم میخواد باور کنم یسری حرفارو گاهی.
چون نزدیک بود سریع برگشتم خوابگاه فقط ناراحتیم سنگ فرشای ناراحت کننده بود که با کفش پاشنه دار راه رفتن روشون سخت بود.
رسپشن خوابگاهمون یه پسریه که لاس میزنه و یکم بقول تنی هیزه ‌منو دیده میگه چه ناخنای قشنگی داری. کلا بهش میخندی بهت میگه خوشگل:)))
الان فقط سلام میکنم سریع رد میشم حس میکنم یکی دوبار جواب سوالاشو راجع به شرایط ایران دادم پرووش کردم ..حالا بگو چی جدیدا دیدم یارو پسره توی این دیتینگ اپه هم هس هیم برام میاد فکر کنم لایکم کرده :))) نمیتونم نخندم وقتی از جلو رسپشن رد میشم.

اومدم خونه مرغامو سریع گذاشتم تو ماهیتابه که میخواستم واسه ناهار برای دومین بار تو زندگیم زرشک پلو درست کنم. اولین بار واقعا خوب نشده بود. این وسط اومدن تمیز کاری کتابمو برداشتم رفتم سالن بالا.. هوا آفتابی و قشنگ شده بود. اومدم پایین میم رو دیدم و سریع پیچیدم توی راهرو که همدیگرو نبینیم... بعد احساس کردم دلم میخواد باهاش حرف بزنم. تنها بود و داشت از وندینگ قهوه میگرفت.

برگشتم .. دلم باز منو کشید سمتش. وایسادم با اون خانمه حرف زدن و توی فضاش موندم خودش جلو اومد. بهش سلام کردم. بهم به فارسی گفت چطورییی گفتم خوبم تو خوبیییی .. پ خیلی خوب فارسیو یادش داده. درمورد امتحاناش پرسیدم گفت زیاد خوب نداده و باید بیشتر تمرکز کنه روی درساش. گفتم اوکیه کال بعدی میدی. اون از من پرسید گفتم ورزش جدیدم خیلی حالمو خوب کرده و خب وقتی از خونواده باخبرم اوضاعم ردیفه ولی بعضی روزا هم خیلی دیپرس میشم توی تختم میمونم. بعد بهش پاسکوا رو تبریک گفتم و گفت قربوونت برم. داشتم میرفتم بهش گفتم:

ti voglio bene میم!
به فارسی گفت: دوستت دارم. یادت نره. مراقب خودت باش.

خدای من. نباید باز خودمو وارد این بازی کنم. این پسر عمیق ترین وجود عاشقانه منو روشن میکنه چقد مثل ح میمونه. همونقد شیطون. همونقد سطحی. یادم نباید بره یدور احساسم رو به بازی گرفت چی میشه که دوباره دارم کشیده میشم سمتش .. خودمم نمیفهمم.

مامامیاااا زرشک پلوم امروز خیلی خوب شد واقعا خودم عشق کردم تنهایی ... بعد دیدم راین همچناااان جواب نداده!

۱ ساعت .. ۲ ساعت .. ۳ ساعت..
از توی اپم حذفش کردم شمارشو پاک کردم و بلاک. راحت.

یه چرت زدم بعد ناهار سریع حاضر شدم پریدم رو دوچرخه و رفتم سوار قطار شدم توی راه پادکست گوش دادم رسیدم سر تمرین ف رو بغل کردم گفت برای دستش میخواد بره دکتر. تمرینم رو داد و گرم کردم و شروع کردم... روی تشک که میپریدم اندره اومد بالا سرم و یه جامپمو دید گفت:
buono not bad at all! بعد بهم توضیح داد که بعد از جامپ نباید خودمو ول کنم تا لحظه آخر نیزه رو کنترل کنم نه نیزه ام منو.

اولین بار بود کامنت میده بهم بعد دوماه. خیلی مربی خفنیه و تعریف از اون شنیدن باعث میشه حس کنم یعنی واقعا دارم پیشرفت میکنم، بعد تمرین آخرم عین میمون از میله ها آویزون شدم... خدا فقط میدونه چقد عاشق اون حس تعلیقم... بین زمین و هوا موندن ... حس میکنم زنده ام. جوونم و سالمم .. از خودم یه تیکه فیلم گرفتم. چقد شبیه این دختریم که عکسش جلومه.. چقد شبیه من برترمم.. شبیه خود حالت پروازم که با هوش مصنوعی درست کردم زدم جلو چشمم.

برگشتنا با آنت صحبت کردم بچه سرماخورده بود گفت نمیتونه بیاد فلورانس ولی واسه مه یه هدیه خریده که میخواد بهم بده ببرم. منم بهش گفتم فردا با تنی میخوایم آش رشته بذاریم سیزده بدره پاشه بیاد و خلاصه برای فردا رفتم نخود لوبیا خریدم ببینم آش رشته ام چجوری میشه حالا :))
توی سوپر مارکت پسر ترکه رو دیدم بهم گفت توی فیلمای باشگاه دیدم هی نشونت میده داری کتاب ورق میزنی هاهاه عاشق اون ویدیوم من خودمو میبینم ذوقمرگ میشم. میم هم توی اون ویدیو هست... اونروز چه بامزه بود. واقعا براش جذاب بودم ولی انتخابش پ بود نه من و هیچوقتم نفهمیدم چرا ...

اومدم خونه شام تن ماهی و سالاد زدم قبلشم شیک زدم و یه عاالمه ظرفای مونده رو شستم. سیب هفت سینمو خوردم و کلشو جمع کردم. تخم مرغی که روش اسب کشیدمو با عروسک خرگوشی میخوام فردا بدم آنت.. که وقت تنهاییاش بدونه رفیقش عاشقشه و قدر دوستی بیست و چند سالمونو میدونه .. هرچی آدم میبینم بیشتر میفهمم حضورش برام نعمته.

الانم که اومدم توی تخت و میخوام یه فیلم ببینم و لالا تا فردا :)) باید صبح یکمی ۲-۳ ساعت قبل از آش تمرکز کنم چون دیگه روز شلوغ میشه و به کارام نمیرسم.

خدایا شکرت. همه اینا خیره و من تماشاچی اتفاقات زندگیمم. حالم خوبه ردیفم. مرسی که مواظبمی الله.

>>>>>>>>

ادامه نوشته

روز ۱۴۴-۱۴۵

اومدم توی تختم زیر پتو وبلاگ بنویسم. حالم خیلی بهتره .. دیروز از صبح پاشدم صبونه زدم یکمی روی تز کار کردم و رفتم توی قطار با لپتاپم موقع رفتن به اونجا هم کار میکردم.. بامزه بود نور از لابلای درختا میخورد توی صورتمو لپتاپم روی پام و منی که داشتم با حس خوب کارمو جلو میبردم. ازینکه از تایمایی که میتونن به راحتی هدر برن استفاده میکنم خوشم میاد. دیگه دوری مسیر ورزشم به چشمم نمیاد که اتلاف وقت باشه. خداروشکر امروز مارکو باهام خیلی اوکی بود. گفت ولیدیشن تزت درومده فقط توی ارائه اش باید قویتر باشی چارتات رو اینفوگرافیک کنی و همه چیو درست و منطقی نشون بدی و روی هوا حرف نزنی. یکم میخواد بهم استراکچر بده ولی ازینکه تاییدم کرد حسابی خوشحال شدم واقعا استاد خوبیه و دوستش دارم مرد نازنینیه این کتابیم که بهم معرفی کرده میخوام تا یکی دوهفته دیگه تمومش کنم بهش نشون بدم که همشو قورت دادم :)) چقد سر اون کارت تبریکی که تولدش بهش دادم ذوق کرد .. آخی. مثل خودم آدم دلی ایه. واسه همین باهم خیلی حال میکنیم. نمیدونم به خانم پیل هم نشون بدم تزمو یا نه چون میدونم اونم خیلی ریسرچ کرده شاید براش جالب باشه و بتونه راهنماییم کنه.

بچه های دهگانه میخوان برن کمپ تمرینی لعنتی آرزو های منو زندگی میکنن اینا خیلی دلم میخواست منم باهاشون برم :))) دیروزم سر تمرین ماریو یه لحظه اومد بهم گفت چاو روزززیی قیافشو یجوری کیوت کرد من اصن :)) مردم براش. خیلی بهش حس دارم و بچه بودنش ترسناک تر از همه این حرفاست. بهم ددلیفت رومانیایی رو یاد داد و خلاصه بعد تمرین با سوفی کوچیکه یه کافی زدم مهمونش کردم بعدم پیاده برگشتم تا قطار و باز یکمی کار کردم و با راین چت کردم..
راین یه پسریه که باهاش توی اپ دیتینگ اشنا شدم دو رگه ایتالیایی بیریتیشه و فردا صبحونه میخواد منو ببره دیت. جاشم خودم انتخاب کردم نزدیکمه. یه جای اجتماعیه و کول که اگر خوشم نیومد بپیچم برم خخ. فکر کنم خوشم میاد ازش پسر جذابیه ولی نمیخوام دوباره اشتباهاتم رو تکرار کنم میخوام با چشم باز برم جلو. بالای صفحه اش زده بود دنبال شورت ترمه و بعد که حرف زدیم یکمی اینجوری بود انقد خوبی دلم میخواد باهات باشمو پسر خوبی باشم و اینا. والا من پروژه جدید نمیخوام:))) حالا ببینم فردا چی میشه. بنظر توی چت پسر فهمیده ایه. همسن خودمم هست.

دیشب توی راه که بودم تنی گفت برای اون پسره میخواد حلوا بپزه . بهش گفتم باید پرزنتیشن درست کنم اومد پیشم حلوا درست کرد و خلاصه عاشق انرژیشممم یعنی دختر انگار خدا یه رفیق میگیره جا باز میکنه برای رفیق بهتر برات. کلی ذکر خوندم برای اون بچه .. والعصر خوندم خدا بهش صبر بده بابت پدر و برادرش ... بردیم دم در اتاقش دادیم،، امیدوارم وقتی خورد دلش آروم شده باشه. بعد یهو حلقه دیدم دست تنی گفت روز فارغ شدنش آلبی بهش داده ازش خواستگاری کرده واای ببین چه چیزیو از دست دادم اصن. خلاصه دختر بعد رفتم بالا چهارتایی حکم بازی کردیم با بچه ها حکمو تنی بهشون یاد داده و کلی خندیدیم و هی من میگفتم باید intention داشته باشی برای بردن نیت مهمه اول نیت میکنی بعد نتیجه رو رها میکنی بعد میشه.

یه اتفاق عجیب دیگه هم افتاد دیروز که تکستش رو خوندم متوجهش شدم وووویی :))) مو به تنم سیخ شد. نوشته بودم چیزایی که میخوامو لازمه رایگان در اختیارم قرار میگیرن. الان یادم افتاد برگشتنا از ورزش میومدم یه توییکس دیدم وندینگ ماشین داره زدم که بخرم یهو افتاد پایین . پولشو دستگاه ازم نگرفت اصلا نفهمیدم چیشد الان یهو تکست دیروزو خوندم خندم گرفت :)))) مهمون خدا بودم دمت گرم الله.

امروز صبح زودتر پاشدم استرس داشتم کارمو جلو بردم با استادم میتینگو رفتم بعدش از خستگی بیهوش شدم تا ۶ عصر و یه دوش گرفتم و پاستا خوردم یکمی و موهامو اتو کردم و بعدم شب رفتم جیم. چقدم ناز شدم دختر.. اونجا ع و م هم دیدم و سلام اینا کردیم و بعدم توی راه برگشت با و مه رو دیدم که از ماشین کارشر اومدن بیرون و خلاصه بعد رفتم سوپر اومدم خونه دوستای ورشا واله و بقیه که خیلی با من گرم نیستن :)) سر قضیه اندی حاضرم شرط ببندم توی آشپزخونه بودن و خلاصه که منم دیدم عه شام ندارم سالاد خوردم و ماست و پودر پروتیین و موز همین :))))| امروز عصر خواب بودم حس میکردم بدنم روی مود چربی سوزیه شکمم تخت شده بود. واقعا حال فیزیکیم بهتره حس میکنم چست و چابک تر شدم کلا.

فردا میرم پسر رو میبینم میام ناهار و بعدم شب میرم تمرین فقط باید برنامه ریزی کنم این روزا هم اپلای کنم برای کار هم تزمو خورد خورد ببرم جلو. به امید الله.

قشنگ توی یه صفحه فیلم سینمایی زندگی میکنم و همه اتفاقا از جلوی چشمم رندر میشن. خدایا شکرت. برای فردا یه ذوق ریزی دارم. دلم میخواد راین رو ببینم.

یعنی میشه مثلا the one باشه ؟

>>>>>

ادامه نوشته

روز ۱۴۳

امروز تحت فشار عاطفی زیادی بودم.. بمیرم برا دل خودم :))

قضیه اینجا بود که می منو که مثلا دوست صمیمیشم جشن فارغ التحصیلیش دعوت نکرد چرا ؟ چون دوست دوست پسرش با من حال نمیکنه. و من اینو وقتی فهمیدم که بچه ها هی بمن گفتن چرا تو نبودی گفتم نمیدونم دعوت نبودم . حتی دعوتم هم میکرد با وجود اون شخص بهم خوش نمیگذشت اونقد چون منم باهاش حال نمیکنم ولی الان اصلا قضیه اون نیست.. قضیه دوستی من و می که خودم از خیلی وقت پیش حس کرده بودم که فیکه. حتی وقتی بهش گفتم گفت سر اون قضایا اونا اوکی نبودن من تورو دعوت کنم!!!! واقعا همینو گفت و فقط من خیره ام به مسیجش...

در جوابش گفتم Mozoo mehmoni nist asan
Mozo ine ke vaghti baraxesho fk mikonam age jashne faregh shodane man bod too on jam yeki ba to hal nemikard,
Toro hichvaght hazf nmikardm
Inke olaviatet nabodam sangine baram va ajibe

و واقعا اینو بهتره که بپذیرم ...چون خیلی شواهد زیادی هست که این آدم برای من ارزش قائل نیست.
سر تولدم و نیومدنش و کادویی که از قصد....شمع گذاشتم رو کروسانم براش مسخره بود مثلا اومدم تولد فوت کنم زودم پاشیم بریم خرید.. اصلا خوش نگذشت بهم. سر سفر به زوریخ و مجبور کردنم به اول صبح و حالا بعد اون استوریا که اینو نگیم و اونو استوری نکنیم بقیه بفهمن و و بعد حرفش که اصلا نریم سفر باهم!.. سر مهمونی یلدا که بخاطر حرف اون اصلا من بچه های خوابگاه رو جمع کردم.. و بعد رفت تو قیافه و با وایب جمع حال نکردن ایشونو دوس پسرشون .. سر اینکه اومده بود اینجا ولی نگفته بود بهم و من شوک شدم و خودشم دستپاچه شد.. سر اینکه خیلی جاها میرفت و نمیگفت و حس میکردم اصلا دوستش نیستم که نمیگه. سر اینکه هروقت بیکار شد و برنامه نداشت برنامه چید منو ببینه. سر اینکه بهش گفتم دلم برات تنگ شده هیچی نگفت ... نگفت منم همینطور سر اینکه اونشب رفتیم بیرون گفتم توی دوستی ۱۰ بهش میدم اون فقط گفت مرسی. سر اینکه منو پایین میبینه از خودش بهم گفت شاید باید توی ورزش دنبال شغل بگردم یجورایی عزیزم من دیزاینرم چی باعث میشه فکر کنی چون تو دوتا اسکیل بهتر از منی کلا غرور بگیرتت.سر اینکه دعوتم کرد خونش بعد تایم ورزشش گفت برو بیرون از اتاقم من فضا میخوام برای ورزش... ازش بدم میاد. الان انقد سر این داستان ازش زخمم انگار تمام بدرفتاریاش داره به چشمم میاد. برای تنی تعریف کردم آخر شب یکم بغلم کرد و گفت حق داری سر این قضیه دعوت نشدن خیلی ناراحت باشی واقعیت اینه من خیلی زود و زیاد اعتماد میکنم و حساب عاطفی روی دوستام و کسایی که باهاشون وقت میگذرونم باز میکنم بعد الان میبینم این آدم فقط براش وسیله بودم نمیدونم... ذهنش خیلی منطقی و تمیزه و توانمندیاش بالاست من خیلی ازش یاد گرفتم توی درس و کار و منظم شدن و خوشتیپ تر شدن. ولی آدم دلی ای نیست. حالمو بد میکنه معاشرت باهاش الان نگاه میکنم اعتماد به نفسمو گرفته ... دلم میخواد رابطمو باهاش تموم کنم.

سر تمرین دو میدانی نفسم گرفت ... میخی هامو پام میکردم همینطور اشک میریختم.. حساس بودم امروز حتی روی اینترکشنم با اون پسره توی باشگاه .. بعد تمرین ۲-۳ ساعت با خونه و مامانینا صحبت کردم و نیاز داشتم حرف بزنم این بار و فشار از روم کم بشه.. اومدم خونه ناهار خوردم خوابیدم تو تختم و بعد پاشدم رفتم بالا روی تز. میم رو دیدم سلام کرد بهم با دستای خیس موقعی که بچه های دیگه از شدت های بودن دم دستشویی ولو شده بودن. نمیشه ببینم و دلم نخوادش.. میخوامش. ولی خب چیکار کنم که جز عمیقتر کردن زخمام چیزی گیرم نمیاد ازش و دوری و تماشاش با پ شده سهم دلم...

دیشب آخر شب با بچه ها نشستم توی طبقه ۵ امشبم حرف زدن با تنی حالمو خوب کرد شام زدیم باهم به هد گفتم بیاد پایین کشک بادمجون بزنه باهامون شامو سه تایی زدیم و بعد براش تعریف کردم و گریه ام که گرفت یکی از بچه های لبنانی اومد تو آشپزخونه داشتن بهش تسلیت میگفتن ... فهمیدم پدر و برادرش رو اسراییل بمب زده به خونشون و مردن. باور نکردنی و سورئاله برام. غمای خودم رو فراموش کردم. باورم نمیشه توی همچین دنیایی زندگی میکنیم. بعد بعضیا با پرچم اسراییل میرن فراخوان اینجا واقعا نمیفهممشون چی میشه یه انسان طرفدار جنگ باشه... چی میشه دشمن دشمن ما دوست ما باشه.

بعد جو اونجا چیل شد با چند تا بچه هاشون اشنا شدم گفتن کارت بازی کنیم گفتم نه باید روی تزم باشم و اومدم تو تختم. بخوابم بهتره صبح زود پاشم یکمی کار کنم و بعد برم سر تمرینم... تا حد خیلی خوبی پیش رفتم کلیت کارم درومده نگران تزم نیستم بیشتر نگران پیدا کردن کار و ادامه زندگیمم.. مثل همون کفشای میخی همه چی سر راه درستش قرار میگیره شایدم درستش همینیه که دارم تجربه میکنم.ولی یچیزی خیلی برام جالب بود چیزایی که واقعا نیاز دارم رایگان داره در اختیارم قرار میگیره حتی سابسکریپشن جی پی تی و کارا رند و روون جلو میره و تکلیف زندگیم مشخص داره میشه ... حس میکنم سخت و گاهی دردناکه این مسیر اما درسته.

برم بخوابم .. پتو و گرماش آرومم میکنه ... و دیدن فردایی خوب.. یکم عذاب وجدان دارم برای خوردن شیرینی و شکلات امروز. تازه چیزاییم نبودن که خیلی عاشقشون باشم. یه توییکس چند روزه هوس کردم باید برا خودم بگیرم. یه بستنی هم بخورم و بعد رژیم بگیرم یک ماه از همه چی دوری کنم تا وزنم یه شوکی بهش وارد شه.. همه چیو بردن جلو خیلی سخته برام.. امیدوارم این دوروز تلاشام به یه نتیجه خوبی برسه. ایشالا.


>>>>>>>

ادامه نوشته

روز ۱۴۲

جدیدا به باند talkintoys علاقه مند شدم... آهنگاش منقلبم میکنه عاشقشونم .. شاید چون خیلی حس میکنم شبیه منه آهنگاش.. ما هرچیو که دوس داریم که بیشتر شبیهمون باشه .. اینم شاید شبیه زخمامه آهنگاش.. شبیه ریشه های شرقیم و امروز مدرن و غربیم... عجیبه. هنر و موسیقی و دوپامینی که به وجودت میده جالب و لذت بخشه..
دیروز سر تمرین آنا یه کفش میخی اضافی داشت داد به من .. دقیقا فیت پام! دقیقا مگه میشه... این ورزش و تمام امکاناتش مث معجزه افتاده وسط زندگیم... و منو ازون دارکنس اتفاقات جنگ و داخل ایران کشید بیرون و برد توی بهشت زمین دو میدانی. واقعا اونجا بهشته... حس نور آفتاب آرامش ورزش کودکی خنده.. چقد حضور ف.ع برام نعمت شد.. خدایا شکرت میبینم که میخوای من متعالی بشم و لیاقتش رو اول تست میکنی ببینی دارم و بعد میبخشی... اگرم نداشته باشم رشدم میدی قبلش تست میگیری ازم تا ببخشی.. شکرت در هر صورت. توی زمینه پارتنر و پسر هم همچنان تست داری ازم میگیری. میدونم خودم نباید دنبالش بگردم. باید بشینم و اسکیپ کنم از روی چیزایی که واسه من نیست و منتظر لیاقتم بمونم وقتی روی خودم و بهتر شدنم متمرکزم... راهش اینه..
سر تمرین ماریو رو خیلی کوتاه دیدم و اون لبخند و چشمای قشنگش.. در حد سلام علیک. و خب تمرین با میخی حسابی بهم حال داد. حس سبکی و پرواز میده این همه سال دویدم چرا یبار میخی نداشتم ؟دلم میخواد حتی توی همین هوا هم برم پیست خودمون ۱۰-۲۰ تا بدوئم با همین کفشا. بعد تمرینم جاز رو اتفاقی دم مترو دیدم باهم همونجا یدیقه تو کافه نشستیم یکمی گریه کرد از فشار هایی که روشه و تمرین هایی که شروع کرده. دختر قوی ایه. از پسش برمیاد...
صبح چیز میزامو ازون سایت چینیه پس دادم ریفاند میکنن خودشون.. بدون اینکه پس بدم چیزی.جالبه.

خیلی کار دارم و به سرعت باید برم. خوابمم میاد. اومدم توی کنج نورانی دختر چه ویوی زیبایی دارم اینجا... آسمون پر نور و شهر ساکت و خوش آب و هوا زیر پام .. خدایا شکرت. باید برم سر تزم. یه شرکت دیگه هم پیدا کردم سه روز براش وقت دارم که اپلای کنم.. تسکای زیادی برای انجام دادن دارم.. باید بنویسم و برم تو کارش. این دو سه روز خیلی مهمن. باید تمرکز کنم .. دیشب فیلم در جستجوی خوشبختی رو دیدم... استرسم اضافه شد .. حسابی ترسیدم ولی خب نگرانش نیستم خدا بزرگه تلاش من هم بزرگه.
شاید شب باز اومدم یکمی بنویسم...

روز ۱۴۱

حس میکنم باید همون عدد رقمارو ادامه بدم اینجوری تعهدم به نوشتن بیشتره ... توی قطار نشستم و هوا آفتابی به سمت پیست .. دیروز دوستام فارغ التحصیل شدن و من کلی ذوق داشتم و تحمل هیجانم برام سخت بود.. شاید برای دیدن زیبایی و تاج گلا و تصور خودم تو اون وضعیت .. و برنامه ریزی های ذهنم برای تجربه اون روز که میشه اواخر تابستون برای من. عکسای خیلی زیبایی رو با گوشیم گرفتم دختر واقعا استعداد عکاسیم عالیهه ... و کلا دور شدن ذهنم از ایران و شرایط جنگ... پاک کردن اینستا جدی حالمو به مراتب بهتر کرده. پریشبم‌ بعد از تمرین سالن پرش رفتم پیش سای اون بار باحاله و ال یو کن ایت خوردم ولی کنترل شده تا حدی ... بجز تیرامیسو که دو تیکه خوردم بقیه اش نرمال بود. و خب دوستش بهم گفت عزیزم شما ورزشکارین؟ تایید کردم گفت معلومه از بدن زیباتون🥰 عشق کردم. خب خوش گذشت و بهش اون تاپ قرمزه رو کادو دادم و کلا برای می هم گل خریدم و به بقیه هم کارت دادم. دیدن هم اتاقی سابقم، اون پسر خالیبنده که باهاش دیت رفتم حس خوبی بهم نداد ولی درکل یجوری رفتار کردم انگار روحن. جالب اینجاس خوابشو دیدم پریشب هم اتاقیمو توی خواب هرچی میگفت با خودم میگفتم فاقد اهمیت 😂 ولی وقتی دیدمش فهمیدم چقد هنوز ازش خشم دارم و حتی از خندیدن و تلاش کردنش برای ملیح بودن بیزارم. فیک.

توی این دیتینگ اپه گاهی با پسرا حرف میزنم. هنوز با کسی بیرون نرفتم. ولی بامزه اس خودش حرف زدنه یه تجربه اس. الانم میرم تمرین ماریو رو میبینم. این چند روزه خیلی بهش فکر کردم. عاشق انرژی سبکشم، ولی خب چیزایی که دوست دارم برام خوب نبودن ... کاش این یدونه خاص باشه.

دیدن ناخن هام بهم حس خوب میده. دیروز مارکو بعد این همه مدت ج داد قرار شد سه شنبه میتینگ داشته باشیم. خوبه . تا اون موقع اخر هفته رو حسابی کار میکنم تا یچیز خوب بهش ارائه بدم. دیروز تز بچه هارو دیدم به خودم امیدوار شدم... خیلی بیش از یه تز کار کردم. درست مثل تز لیسانسم. من از کارای واقعی خوشم میاد. کارایی که ادامه داشته باشن/.. حتی اگر نمره خوبی نگیرم(که میگیرم)

هیچی دیگه همین . شکوفه ها روی درختا پدیدار شدن.. منم این مسیرو تا پیست باید قدم بزنم تا برسم. دیشب یذره ایموشنال ایتینگ کردم... کنترل میکنمش ... همین دیگه. برم ... الانم به خواهرم نشد تلفنی حرف بزنیم کلی توی این اپ ایرانیه چت کردیم... شاید باید کل داستان تزمو ببرم روی این اپ دارم جدی بهش فکر میکنم. تا خدا چی بخواد.

کنج امن

اسم سالن مطالعه طبقه ۵ رو گذاشتم کنج امن.. از تب های باز ذهنم الان به اینجا پناه آوردم. ایمیل های ریجکت شدن سیویم مثل تیری در قلبم برام میان.. هرجا اپلای کردم حتی دعوت به مصاحبه هم نشدم. شاید خیریتی توش باشه .. راستشو بخوای ریجکت شدن یونی راه دور و داستانای مرتبی که واسم پیش میاد اعتقادم رو به وجود خدا متزلزل کرده. احساس میکنم همش متوهمم.. یعنی کل داستانم با ح توهم خودم بود که نشونه میدیدم؟ .. یعنی واقعا همش غلط بود؟ همش غلطه چون باید منطقی زندگی کنم ؟ نمیدونم. فکر و ظرفم محدود و بایاس زیادی دارم. دلم میخواد به خدا پناه ببرم. اما حس میکنم .. حتی از نوشتن این هم احساس بدی دارم. توبه میکنم خدایا ولی حس میکنم پناه گاهی شاید نیست.. و همش خودممو خودم. میترسمممم میترسم خدایی نباشه. یا اگرم هست این صفاتی که در وصفش میگن نباشه. صرفا شاید خالقی بوده و زمین و زمان رو رها کرده ... عدالت، مهربانی، شنوندگی،دستگیری... آیا اینها هست؟ اون سیستم ابر نظمه که میتونم همچنان بهش باور داشته باشم. اون سیستمی که پریشب راجع بهش حرف میزدیم با بچه ها که میگفتم اون توی ابعاد دیگه ایه و ما درکش نمیتونیم بکنیم (همون مثال مداد و سوراخ و کاغذ) ولی خب آثارش رو توی جهانمون میتونیم ببینیم .. مثلا آدم خوبی باشی برگرده بهت جایی که نیاز داری. حمایت های جهان هستی. آنرا که منم چاره بیچاره نخواهد شد. سیستم رو نمیبینی درکشم نمیکنی ولی کار میکنه. نمیدونم. حس خوبی ازینکه باورمندیمو به خدا از دست بدم ندارم. اگر خدایی نباشه چی... جدی دختر خدا نباشه چی ؟ به کی باید پناه ببریم ؟ چجوری از دست دادن هارو تحمل کنیم ؟
بهرحال خوش شانس ترینم که پدر و مادرم سرحال و سلامتن.. و خونوادم همگی حالشون خوبه. یبار به خواهرم میگفتم حس میکنم دور خونواده رو یه هاله نورانی گرفته که نمیذاره بدی بهشون برسه. نمیذاره آدم نادرست بهمون نزدیک بشه. حس میکنم در حفاظ نامرئی قرار داریم. یاد خوابم میفتم ... یا نور یا حفیظ رو که گفتم توی خواب جایی که بابام هم نتونس نجاتم بده از بالای پشت بوم توی یه استوانه ای از نور و گل قرار گرفتم... شایدم حتی اینم باور ناخودآگاه من باشه که این اذکار نجات دهنده ان... امروز توی مغازه عرب ها به این نتیجه رسیدم که اینا واسه همین باور دائما دارن قرآن پخش میکنن. که برای دیگران ممکنه عجیب و یا حتی آزاردهنده باشه.. ولی خب مذهبی بودن باعث میشه اینجوری فکر کنی. نمیدونم. واقعا نمیدونم... ته دلم خالی میشه...

باز با خودم برمیگردم عقب و تمرینای نیزه رفتنم رو تماشا میکنم .. دختر اگر خدا اوکی اش نکرد کیییی آخه کییی وسط ناکجا آباد دست تورو گرفت برد توی بهشتی که توش تمرین کنی نیزه رو؟ کی بهترین مربی و پیست رو رایگان در اختیارت گذاشت تا پیشرفت کنی ؟ و اون جمله اش رو یادت نره که حتی خودشم گفت: من وسیله ام میدونی که ؟ کاش منم وسیله خیر بشم توی زندگیش.. کاش بتونم بفرستمش پیش عمو توی اون سیستم قطعا میتونن مشکلشو بفهمن که چجوری باردار بشه.. بره ایران هماهنگ میکنم .
یا اصلا اومدنم اینجا. اگر چیزی وجود داشته باشه که بخواد ایمانم رو زیاد کنه کل داستان اومدنم به اینجاس که توی اوج اینکه نمیخواستم اپلای کنم اصلا براش دونه دونه همه مراحلو رایگان و وی ای پی در اختیارم گذاشت. که موجب تعجب همه شد که خواهرم در وصفم گفت: نون دلش رو میخوره.
این روزا اضطرابم خیلی بالاست. شایدم دارن ریجکتم میکنن چون الان یه فرصت طلایی واسه منه که تزم رو جلو ببرم به نحو فوق احسن... چون الان نباید راهم شیفت شه سمت جایی که مسیرم نیست... میتونیم به فال نیک بگیریم. شاید وقتایی که اینجوری میشه باید هولد آن کنیم به ایمان. به یادآوری چیزای خوبی که اتفاق افتاد و دست خدارو پشتش تونستیم ببینیم... اما خب هنوز برام خیلی چیزا مبهمه. مثل داستان ح و هر پسری که بعدش اومد اشتباه پشت اشتباه... بعد اینجوریم که نکنه خوب صرفا وجود نداره فقط ما ترجیح میدیم چجوری با کدوم بدی کنار بیایم؟
این طرز فکر دارکیه که می داره ولی گاهی فکر میکنم نکنه حق با اونه.. نکنه باید پامو بیشتر بذارم توی خاک زمینی این دنیا و تخیلی نباشم ؟ و سرم رو بندازم پایین و بجای کمک بیرونی هزاردرصد تلاش کنم که سروایو کنم ؟
انجلا یبار بهم گفت که پسر زندگیتم باید همینجوری که بقیه اتفاقا معنادار افتادن برات بیاد سر سفره زندگیت. تقدیرگونه باید باشه .. شاید درست میگه. نمیدونم... ازین ندونستن بدن درد میگیرم جدی.
دوست دارم خدایی باشه .. که من با کمک هدایت و راهنماییش به حد تعالی جسم و روحم برسم و کارای معنادار توی این دنیا انجام بدم.. دوست دارم خدایی باشه که همسر و زندگی آروم و شاد و خوشبخت پر از عشق و برکت بهم ببخشه. دوستای خوب. خونوادمو حفظ کنه. دوست دارم خدایی باشه .. که زندگی دنیایی خوبی داشته باشم. و بتونم به چیزایی که دوست دارم بدون زیرپا گذاشتن اخلاقیات و ارزش هام برسم. زندگی کردن این روزا برام خیلی سخت شده. بیشترشم بخاطر استرس آیندم اینجاس... کدوم کشور ؟ کجا باید بمونم ؟ کجا برام بهتره ؟ نمیدونم...
گاهی حس میکنم خودم طراح و خالق آیندم نباشم شاید خالقم رهام کرده باشه. ازین طرز فکر وحشت دارم واقعا...
ولی باز یه نگاه به راهی که اومدم میکنم میبینم که این همه خودشو بهم نشون داده چی باعث میشه الان شک کنم و بترسم ؟میرم یکم ذکر بنویسم ...به کمتر کردن استرسم کمک میکنه. کلمه ها بار دارن .. معنا دارن.... و این از نظر علمی هم ثابت شده.. میرم که به قول مقدم نور رو تبدیل به فیزیک کنم.
میمونیم همینجا .. ترس یه اتفاق از خود اون اتفاق ترسناک تره. استرس داری چون حس میکنی صاحب نداری.. چون حس میکنی زندگی بی معنا شده. استرس داری چون حس میکنی بالاسر زندگیت نخواهی بود. ولی هر روز اگر بیای باهم بشینیم از حست بنویسیم و کارا رو جلو ببریم این ترست کمتر و کمتر میشه... فقط بیا و کارارو باهم جلو میبریم...
---------

امروز صبح صبحانه زدم رفتم بیرون یه کافی خوشمزه گرفتم و رفتم سوار اتوبوس شدم دیر اومد و وسط راهم ایستاد و کلی معطل شدم ولی به موقع رسیدم سر تایم ناخنم .. رنگ آبی کرومی زدم و یدونشم نارنجی گل گلی.. خوشم میاد از دستام وقتی خوشگلن :) بعد رفتم مغازه ایرانی برای خودم هلیم و تخمه و باقالی خریدم و یکم هم باقلوا..بعدم رفتم سوپر مارکت... هفت هشت تا از دوستام فارغ دارن میشن و میخوام بهشون یه سری بزنم. فردا شبم فارغ شدن سای .. بعد تمرین میرسم بهش ولی تمرینم اولویتمه. بهش هدیه میدم بجاش.

اومدم خونه ناهار درست کردم ظرفامو شستم دو سه ساعتتتت اتاقم رو مرتب میکردم. ساعت ۶ بیهوش شدم تا ۹ شب الانم پاشدم اومدم بالا یکم زندگیمو جمع و جور کنم. وبلاگ نوشتن گرچه حال میده ولی باید براش زمان بذارم زود جمعش کنم الان یه ساعت و خورده ایه دارم مینویسم. این پسر ترکه هم از پشت شیشه مسخره بازی درمیاره الانم اومد بالا سرم هی میگه چی مینویسی و گفت میرم بلاگفا پیدات میکنم ترجمه ات میکنم :))
ولی خب بهم گفت خدا هست. نگران نباشم.

>>>>>>>>>>>

ادامه نوشته

ورزش ناجی من

امروز سیرخواب نمیشدم اصلا.. بزور خودمو ساعت ۱۲:۳۰ کشیدم از تختم بیرون که یچی بخورم برم سر تمرین.. راستشو بخوای اتاقم هنوز بهم ریخته اس و بازم وقت نکردم جمعش کنم صبحونه رو زدم و ناهارمم گذاشتم توی کیفم و حاضر شدم و بدو رفتم که برسم به مترو...
رفتم سر تمرین و خب یجورایی بعد از ریجکتی ازون یونی به این رسیدم که باید یکم واقع بینانه تر به زندگی نگاه کنم این فرصت به هر دلیلی بهم دست داده و خوش شانس بودم و حالا باید بهترین استفاده رو ازش ببرم و دلوولووو نباشم. تمرینامو خوب انجام میدم اما کاری که باید بکنم اینه که غذامم خوب بخورم. امروز خوب بودم جدی. صبحونه ناهار شام همه چی خوب. بدنم خوشحال تره بدون شکر. با میوه با توت فرنگی و ماست و پودر پروتیین.. با ناهار سیب زمینی مرغ.. با صبحونه نیمرو.. با چای که الان کنار تختمه. اون گزگز رو حس نمیکنم. چرا باید انسان عاقل یه عالمه چیپس و شکلات بخوره..
عکس خودمو دیدم سه سال پیش عروسی رفته بودم دختر چه بدن زیباییی ساخته بودم. زیبا کشیده لاغر.. الان ۱۰-۱۱ کیلو ازون دختر چاقترم. اشکالی نداره خیلی چیزارو از سر گذروندیم ولی باید باز بهش برسم. و از اون هم جلو بزنم با شرایطی که اینجا دارم. میتونم فقط دو ماه باید خوب و درست متمرکز بشم. و حواسم به تغذیه باشه. مث امروز اگر ۶ ماه برم جلو ابر انسان میشم. لحظه های تفریحمو کنترل کنم و خودمو هر روز وزن کنم درست میشه. بستگی داره چقد پروازو بخوام... بدنم امروز هم تلو تلو میزد. باید یکمی بیشتر استراحت کنم. الان ۹ شبه اومدم توی تختم.
امروز توی قطار و اینور اونور به طرز عجیبی به خیلیا حس داشتم. یه پسره توی مترو رو به روم بود اصن نگم برات .. خیییلی جذاب بود. به طرز عجیبی دلم میخواد با یکی اوکی شم ولی انگار فرد مناسبم پیدا نمیشه همه تزیینی ان خخخ. یه دیتینگ اپ ریختم همینجوری حالا اصن فکر نکنم با کسی برم بیرون ولی به طرز خنده داری رسپشن خوابگاهمون توش بود:))) لاس میزنه همیشه. جذابم هست ولی معلومه شیطونه.
و خب امروز سر تمرین ماریو رو دیدم. اولین برخوردم باهاش پریدن تک پا از روی موانع رو یادم داد. الاستیک بند رو دور پام بست خجالت میکشیدم ازونروزا هم بود که درست پامو شیو نکرده بودم. تشویقم میکرد. بهش گفتم خیلی خوب درس میدی گفت به خانم ع که من خیلی زود یادمیگیرم. پسر صبور مودب و محترمیه و انرژی سبک و جذابی ازش میگیرم ازون چشای روشنش و لبخند عمیقش. شبیه معشوق هاست. بنظرم شاید خیلی دخترای پیست دوستش داشته باشن. سنش کمه. نمیدونم چند سالشه ولی ۲۰-۲۱ سال بیشتر بهش نمیاد. لبخندش رو دوس دارم. مدل موهاش امروزم ریشش رو پرفسوری گذاشته بود. سعی میکنه حامی باشه سعی میکنه درست رفتار کنه کیوته. امروزم پاش درد گرفت رفتم بهش گفتم whats wrongg گفت که میاد و اینا. بعد وسط تمرین اومد سمتم گفت rosiee
بعد بهم گفت تمرینی که دارم انجام میدم سخته چون باید دست و پام هماهنگ باشه و اینا. بعد من رفتم سالن بدنسازی. خسته بودم روی دستگاه پا نشسته بودم گفت بهم whats wrooonggg گفتم im so tireddd و گفت طبیعیه و چند وقته شروع کردی گفتم ۱.۵ ماه بعد یادم نیست پاشدم رفتم سر تمرینم دد لیفت زدم و بعد دیدم اون مثلا ۱۰۰ کیلو میزنه .باز سر این پرسید چقد میزنم گفتم ۶۰ تا گفت اصن بد نیست برای یک ماه و نیمی که شروع کردی. که بهش گفتم قبلشم ورزشکار بودم و گفت چرا ول کردی و از چالشای مهاجرتم گفتم واسش. بعد دیگه میخواستم فرانت بزنم اومد باز یکمی نحوه نشستن رو یادم داد و حتی بعد از کیارا بالاسرم وایساد ببینه چجوری میرم و تشویقم کرد. کیارا هم دختر خیلی خوبیه .. انرژیش پاک و روشنه. بعد دیگه میخواستم برم اومدم بیرون صداش زدم باهاش خدافظی کردم و سرشو آورد بالا خندید. چون پشت سرم بود درو براش نگه داشتم یهو رفت سمت دوچرخه اش و آوردش بیرون و بهم گفت کلاسش دیر شده و باید سریع بره و گفت سی یوو توماااروو. و رفت. ۴۰-۵۰ روزه دارم میرم تازه به چشمم اومده این پسر. کلا جذابه و خب هممم... شایدم شیطون و بازیکن باشه کی میدونه. نمیدونم. شایدم باز مث داستان میم دارم اشتباه میکنم. درکل ... خدا میدونه.
امیدوارم جای درست دلمو قرار بدم. و چشمامو بپوشونم از هرجا که نباید بهش نگاه کنم. هیچی همین دیگه برگشتنا برای خودم قهوه گرفتم و پیاده تا قطارا رفتم و پادکست گوش دادم. توی قطار پاهامو دراز کردم و نشستم... و با غروب عشق و حال کردم و رسیدم به خونه خستههه و شام خوردم و الانم با چایم تو تختمم.. امشب میخوابم زود فردا ظهر وقت ناخن دارم و صبح میخوام یکم کارامو کنم تا قبل از رفتن. ولی خوابیدن الان برام بهتره تا تنظیم بشه بدنم و فردا صبح زود پاشم سبک و سرحال.. با خواهرمم میخوام کال کنم. امیدوارم بتونم کارامو خوب پیش ببرم. داستان تزم و پیدا کردن کار باهم بهم استرس میده. ولی خب میدونم که از پس هردوش برمیام... vediamo

اولین پست ۴۰۵

خب فکر میکنم بعد از ۱۴۰ روز نوشتن دلم میخواد به نوشته هام تایتل بدم بجای عدد.. دوست دارم راجع به خیلی چیزا صحبت کنم. این سه روز از روز سال تحویل تا الان اتفاقات زیادی افتاده. واقعا دارم محول میشم. ایشالا به احسن الحال:) سال جدید از اولش جالب بوده امیدوارم ازین به بعدشم خوب باشه..
هزار چهارصد و پنجه امسال سال گنجه .. ایشالا سرشار از شدن و رسیدن و خوشبختی باشه. برای همه برای ایران... ساعت ۱۱ و بیست شبه و من الان روی تختم لش کردم و یه تپه لباس کنار تختم ریخته شده. به کارای شخصیم نرسیدم این روزا از بس پشت سر هم بوده همه چیی... نمیدونم از کجا تعریف کنم اتفاقات رو.. باید برم از پریروز بگم تا همین لحظه سرشار از اتفاقات بوده. خب .. تا اونجایی گفتم که هفت سین بالا رو باید میچیدیم. وسایلارو جمع کردم و بردم بالا سر سفره گروهی گذاشتم. گل و شمع و تخم مرغ و .. دیدم عکس جاویدنامارو پرینت کردن بچه ها گذاشتن کنار هر سین.. گلای سفید ظریف رو دونه به دونه کنار هر سین چیدم و گذاشتم. در کل قشنگ شد اون پسر هم ازم تشکر کرد. و عکسارو گرفتم و وسایلا رو به طنی سپردم و رفتم که به گل خریدن برسم. تو راه تا دکه اله رو دیدم و سلام کرد بهم و منم سر سنگین بهش گفتم چطوری و تولدت مبارک بهم گفت چرا نموندی پس بالا گفتم که بمون منم بغض گلومو گرفت گفتم راستش ناراحت شدم بهم نگفته بودی و نمیدونم چرا اشکام همینجوری میریخت پایین گفت نه اخه من مست بودم حواسم نبود چمیدونم کسیو دعوت رسمی نکرده بودم و .. بهش گفتم چون خیلی دوستت دارم و برام مهمی ناراحت شدم وگرنه که اصلا اهمیتی نداشت برام و خلاصه بغلم کرد و منم اشکارو پاک کردم رفتم گل فروشی یارو یه عرب ریش نارنجی بود حس خوبی ازش نگرفتم چون گرون تر هم میگفت و خلاصه بهش گفتم قیمت اینه و گفت باشه و گلای لی لی صورتی و عروس سفید لا به لاش خریدم خیلی دسته گل زیبایی شد خودم تو راه کلی باهاش عشق و حال کردم .. چقد عاشق گلم چقد یکی برام گل بخره ذوق میکنم. بعد رفتم توی قطار تا سر تمرینم توی قطار حس خوبی داشتم با خودم تنها لحظه های آخر سال... رسیدم و اون مسیر رو پیاده با خودم طی کردم .. غمگین بودم و شاد.. دیدم موکی برام زده چرا جواب نمیدی.. رسیدم دم پیست و رفتم یه کافه کاپوچینو گرفتم و نشستم بیرون و آخرین قهوه سال رو زدم و با چت جی پی تی مشورت کردم بهش چی بگم .. نوشتم براش که : سلام من فکرامو کردم این مدل ارتباط برای من مناسب نیست و برات آرزوی موفقیت دارم و سال نوتم پیشاپیش مبارک.
و گوشیو بستم. باید پروندش بسته میشد قبل از سال .. و انجامش دادم. و راستش حس سبکی داشتم در عین غم..
و رفتم سر تمرینم. خانم ع که اومد دوان به سمتش با گل و ذوق رفتم. و خب باهم حرف زدیم و رفتیم و دویدنا و فرمیشنا رو انجام دادیم ساعت ۳:۴۵ نزدیک عید تمرینای پرش طول رو میرفتیم بهش گفتم که میتونم نیزه به دست باشم گفت چرا که نه و خیلی بامزه با نیزه و قران کوچیک توی دستم سال تحویل شد کنار خانم ع . گریه ام گرفت. بهش گفتم: این روزا تنها چیزی که من رو به زندگی وصل میکنه همین اومدنم به اینجاست ازتون ممنونم که من رو پذیرفتید .. گفت:

من خودم وسیله ام میدونی که؟ کاره ای نیستم.

و من چقد آرزوی بودن همچین آدمی و همچین مربی رو سر سفره زندگیم داشتم. خدایا کمکم کن قدرشو حتی بیش ازین بدونم... حتی تبریک عیدش هم بعدش برام عکس فرستاد جالب بود. گفت: ممنون بابت گلهای قشنگت .امیدوارم با تلاش خیلی بیشتر سال خوبی داشته باشی.
من وسط مهمونی بودم. یکم جا خوردم از پیامش.. دیگه باید چیکار کنم؟ جواب خودم به خودم این بود. درست غذا بخور. راستش تلاش ورزشیم به نظرم مشکلی نداره ولی رابطم با غذا خوب نیست.. امروز اتفاقی عکس همون موقعا که لاغر شده بودمو دیدم یاللعجب چقد خوب شده بودم و چقد دلم میخواد دوباره اون سبکی و عزت نفس رو تجربه کنم. به خودم و اون ورژن از خودم حسودیم شد.....خلاصه سال رو تحویل گرفتم و دوباره گرمای معنادار بودن اتفاقات زندگی اومد زیر پوستم. خب تمرین تموم شد و بعدش با ویکی برنگشتم بغلم کرد و بهم سال رو تبریک گفت و .. رفتم خودم باز پیاده به سمت قطار توی راه بله رو باز کردم دیدم اومد بالا. و مامانینا تونستم ویدیو کال کنم باهاشون. چقد بهم چسبید دیدنشون.. و خب کلی حرف زدیم و آرزوهای خوب کردیم و خداروشکر حالشون خوب بود.. رسیدم به قطار و سوار شدم و بعد رفتم سریع سوپر دم خونه خریدامو کردم و اومدم رسیدم دیدم بسته ام رسیده کلی خوشحال شدم. ولی خببب :)) اومدم هول هولییی حاضر بشم زیپ دامنو خراب کردم و جوراب شلواریو پاره و حسابی ناراحت شدم بابتش .. درکل شین خیلی کیفیتاش بده ولی خب دلیل ارزونیشم هست دیگه دیدم ۴ تا قاب سفارش دادم اشتباهی از یه جنس :)))
حاضر شدنم خیلی استرسی بود چون دیرم شده بود و می اومد دم خوابگاه ما منم آخر شلوار پوشیدم و اون شامپو ۳۸ یوروییه رو رفتم بالا دادم می به عنوان عیدی. خیلی خوشحال شد اون عروسک پلیشی رو میدم به آنت وقتی برگرده. لاو لنگویج یوزر رو باید شناخت :)) خلاصه رفتیم اون سالنه از در رفتیم داخل میم کا رو دیدم که نشسته بود سر میز و نه اون بروی خودش آورد چی بچیه نه من. خلاصه شام خوردیم.. لازانیای وجی بود خوشمزه بود پنیر و لوبیا و پستو داشت بنظرم طعمش جالب بود فلافل هم اوردن درکل همه چی گیاهی. حلوا هم یکی از بچه ها درست کرده بود و هفت سین هم بود.. بچه های ایتالیایی هم بودن نصف میز ایرانی نصف خارجی یجورایی کالچرال اکسچنج بود و راجع به نوروز و همه چی حرف زدیم و سینای هفت سین. ساری هم اومده بود منم قاب اضافی که خریده بودم رو بهش هدیه دادم عیدی چون گوشی هامون مث همه. از سالن اومدیم بیرون دم در با میم کا سلام علیک کردم خودم. گرم بود باهام و پروو پروو بهم میگفت سبزی پلو با ماهی بذار که اومدم و این صحبتا و منم بهش گفتم فردا میرم بوسکو اگر دوس داره بیاد جوین بده. و خب خلاصه بعد ازونجا رفتیم پیاتزا و گیتار و اهنگ و بزن برقص. شب جالبی بود حس هیئت و یا مهمونیای ایرانی رو میداد بنظرم خوش گذشت به نسبت سالای پیش جدید و بامزه بود. بچه ها رفتن و من با میم.کا مسیری که برسیم به خوابگاه رو دوتایی کلی حرف زدیم باهم و بعد صحبتامون دم رسپشن طولانی شد. ع توی راه پله ها خورد زمین و من یکمی خندم گرفت و جمع کردم خندمو وقتی رفت زدم زیر خنده و گفتم ببخشید یکی میخوره زمین ناخودآگاه خندم میگیره نمیتونم نخندم یهو برگشت گفت ببخشید ولی چقد بیشعوری خب یعنی چی من خندیدم گفتم بهم فحش دادی نه ؟ با یه لحن چپ چپ بهش نگاه کردم هول کرد انگار گفت نه نه من همچین حرفی نزدم. حس میکنم بلد نیست با دخترا چجوری رفتار کنه . جا خوردم راستش ولی نمیخواستم بهش حس شرمندگی هم بدم. سریع بحثو عوض کردم. کلیدمم داخل جا گذاشته بودم اومدیم باهم پایین باز رفتیم بالا باز اومدیم داخل و من چای گذاشتم و حرف زدیم و حرف و حرف و حرف... سمنو هم آوردم از سر سفره ام و تا صبح حرف میزدیم.
تا صبح و کانورسشنای عجیب غریبی داشتیم. موزیک سنتی ایرانی گذاشت و یه چندتا هایلایت از حرفاش یادمه من خودم مدیریت کردم سر بحثو کج کردم به رابطه. از بحث عرفان و مولانا و عشق لز و گی رسیدیم به عشق که ازش پرسیدم عاشق شده تابحال یا نه. هی میگفت چیشد بحث به اینجا رسید و نمیتونی ازم حرف بکشی و .. گفتم اخه من با پسری که توی رابطه اس جور دیگه ای رفتار میکنم. هی میگفت چه اشکالی داره داریم اینجا حرف میزنیم باهم.. مگه چیه دوتا آدمیم داریم human interaction میکنیم و این صحبتا. من منظوری نداشتم کلا و .. گفتم نه من خودم جور دیگه ای رفتار میکنم با ملاحظه بیشتر. نکه بخواد چیزی باشه ولی خب خودمو میذارم جای پارتنر طرف حساسیت ایجاد نمیکنم. اون آدم رو مخه نمیخوام باشم. جا انداختم واسش با مثال میل میل.
خلاصه بهش گفتم راجع به من چه فکری میکردی. گفت بنظرم بادی کانتت مثلا توی فلان عکس ۲۰ تا بوده مثلا ولی همم حدسم اینه زیر ۱۰. گفتم نمیتونی حدس بزنی. و اینو گفتم گفت یه حدسم ۴-۵ نفره یه حدس دیگم اینه که ویرجینی البته اینو بعد این گفت که بهش گفتم نمیتونی حدس بزنی. و خب اون وسط مسطا بهش گفتم هستم و یکمم راجع به عشق ح گفتم که چقد زیر و زبرم کرد و .. اذیتم میکنه مثلا هی میگه راجع به لزبین حرف میزنی نکنه خودتم :))) و خب بعدش من خیلی واضح بهش گفتم که ازش خوشم میاد چون اعتماد به نفسی که داره اصلا نمایشی نیست گفت اصلا دارم مگه ؟ گفتم اره ! گفتم عزت نفس بالایی بنظرم داره شوآف نمیکنه و آدمیه که همه جا نیست و توی هر جمعی و سرش توکار خودشه و یا تو کتابخونه مبیبینمش یا باشگاه . و خب اونم گفت منم خب استریتم و دوبار وسط حرفاش گفت تو ام دختر جذابی هستی. و خب تشکر کردم منم گفتم تو ام برای من جذاب بودی وگرنه که هیچوقت حرف نمیزدم باهات یه همچین چیزی حرف دقیقمو یادم نیست. که باعث شد سکوت کنه. یه سکوت خیلی بامزه کرد. چند ثانیه. نمیدونم. حسش کردم سکوته رو. بعد گفت جالبه. احساس کردم حرفم شاید مث تیر رفت تو قلبش. بهش گفتم حس میکنم گاهی میترسونمش. گفت نه از چی باید بترسم. گفتم آدم شناسیت ضعیفه برداشتش از من اینجوری بوده که من مثلا دنبال یچیز کوتاه مدت باهاش بودم و این وایبو میگرفته ازم و واسه همین نمیخواسته واردش بشه. و خب بهم راجه به خودش گفت که توی یه رابطه ای بوده که تموم شده الان ولی آدمه هنوز هست... و اون نمیپذیره که تموم شده چون راهشون دوره و مسیراشون از هم جداست و خودش بند احساسیش پاره شده و .. گفت طرف مثلا دوست داره هنوز و میدونه تمومه ولی میگه یکبار دیگه فقط بعد تموم :)) همم . صداقتشو دوس داشتم. تا ۷ صبح حرف میزدیم. میخواس بادی کامپوزیشن بده فرداش که وارد فردا شدیم و هیچی. دوستام بهم گفتن ریزه میزه اس و قد و هیکلش به تو نمیخوره ولی یبارم که شده به این دلیل نمیخوام داستانو کنسل کنم چون اون کمیستریه هس ولی خب کمه اینجوریه که برام قابل کنترله حتی اگر چیزیم نشه خوبه توجهم به تجربیات سالم تری باشه تا چیزایی که با ح یا امثال میم میشه تجربه کرد. وسط حرفام مثلا بهش گفتم من دختر خوبیم بهم گفت همین حرف خودش ردفلگه:)))). نمیدونم شاید باورش نمیشه دختری به خوشگلی و خوشتیپی من بتونه سینگل بمونه اصلا و نرفته باشه توش و خوب بمونه. شک داره تو خوب بودن من. میگفت حالا امیدوارم آدم قابل اعتمادی باشی. بامزه اس که فکراشم بلند میگه. یکمی بوکس اومد برام و منم بهش فرمیشن نیزه رو گفتم و ولی وقتی بلند شد قدش از من کوتاه تره یکمی ترن افم میکنه ولی خب ورزشی بودنش برام جذابه کلا. نگاهش شیطونه. و خب راستش بوی تنش هنوز برام غریبه دوس ندارم نمیتونم زیادیم نزدیکش باشم. نمیدونم. والا چیزایی که دوست داشتم تاحالا برام سالم نبودن. شاید باید سیستم عصبیمو دوباره برنامه ریزی کنم.
خلاصه که دیگه پاشد رفت. منم سه ساعت خوابیدم همش و صبح پاشدم و سریع حاضر شدم با طنی بریم خرید و رفتیم ماهی اینا خریدیم و رفتیم اونیکی خوابگاه و چش قشنگ هنوز خواب بود دلم برا خوابگاه قبلیم تنگ شده بود رفتیم غذا درست کردیم و چای اول ظهر خیلی بهم چسبید تو اشپزخونه شاد بودم ...
سبزی پلو با ماهی درست کردیم و روغن سیری زدم بهش و حسابی پلوش خوشمزه شد. و خب بعد ناهار زدیم رقصیدیم ملی شیرینی درست کرده بود خیلی خوشمزه شده بود و قشنگ حس زندگی داشتم بین بچه ها.. بعدم دوباره چای زدیم و هفت کثیف بازی کردیم خیلییییی خندیدیم خیلی خوش گذشت گروه کناریمون خیلی مودب بودن ما مث این وزه ها بودیم خیلی زیاد میخندیدم وقتی ضمیرارو ناخواسته استفاده میکردن و یا تشکر نمیکردن. از ته دلم شاد بودم.. بعد دیگه بچه ها رفتن منم گیج خواب بودم رفتم جمع کردم وسایلمو رفتم اتاق چش قشنگ و ملی هم اومد و خاله زدیم تاااا شب حرف و حرف ولی هم خوابم میومد هم از دراما خسته بودم خودم تازه از یه داستان بیرون اومدم راستش ناراحت هم نیستم اصلا بابت موکی چون فقط برام زد: باشه سال نو تو ام مبارک و از چنلم لفت داد... و خب انگار مهر تاییدی بود بر همین رفتاراش که دوس داره بازی کنه ولی بازیاش برای درگیر کردن من رو من کار نکرد.. ولش کن.
چای و شکلاااات خوردیم باهم و یه عاالمه چیپس و تا شب تو اشپزخونه بودیم و اون دوست کوردمم اومد و خلاصه کلی آهنگ ایرانی گذاشتیم و حرف زدیم باهم. اون وسطا اندی هم اومد توی آشپزخونه.. هم اون یجوری بود که منو نمیبینه هم من. صورتمو بهش برنگردوندم کلودی از سر و کولش باالا میرفت ماچش میکرد و مث گربه به پر و پاش میپیچید. اینم همونجوری خودشو سفت گرفته بود. حساس شدم. ولی دلم میخواست یجوریم نشون بدم که اصلا برام مهم نیست. چش قشنگ گفت میخوای بریم یه ور دیگه گفتم نه. همونجا نشستیم و اونا یه نیم ساعتی بودن و بعد رفتن.. اندی رو دوست داشتم. خیلی دوسش داشتم ولی خب دائما زخمم میزد اون غرور عنش و ایگنور کردنای دایمیش.. بنظرم برای کلودی هم همینه. انقد احساس ناامنی داره که جلوی من از سر و کولش بالا میره.
آدم ناامن ناامنه .... و بنظرم یه نمایشی میخواس بده کلودی که مثلا ما خیلی صمیمی و عاشق هستیم درحالی که اگر از سمت اندی اینجور رفتارا بود حرصم ممکن بود دربیاد نه برعکس. بعد ما کارای خودمونو کردیم و رفتیم پایین و یکمی رقصیدیم و با چش قشنگ راجع به اتفاقات آخرین باری که رفتم مشهد صحبت کردم و .. بعدم اومدم برگردم خوابگاه اقا مه پیام داد که با پارتنرش توی بالکنن و اگر خواستم برم و .. منم رفتم بالا با اینکه خیلی خوابم میومد گفتم یه سلامی بدم دیدم بچه ها همه نشستن شب نشینی خلاصه منم نشستم نمیدونم چیشد که بحثا رفت به سمت ماهیت دنیا و خدا و جهان هستی و حس کردن این سیستم و .. چقد از دوس دخترش وایب مهربون و از نظر احساسی در دسترس گرفتم.خودشم تراپیسته. حسابی صحبتا چسبید آخر شب هم که سه تایی شدیم راجع به زخمای عاطفیم گفتم و اینکه تراپیستم چیا یادم داده ولی خب آخرش گفتم یه درصدی از وجودم حس میکنه که من اونقدی شجاع نیستم که برای چیزی که دوست دارم اون حس ۱۰ از ۱۰ که لحظه های خوشبختیم کنار ح بود رو دوباره بخوام بخاطرش بجنگم که تجربه کنم و بجاش از چیزایی که دوست دارم فرار میکنم مثل داستان میم.. و دیدنش با پ که فرارم داد. و خب وقتایی که سالمم و به داستان ح فکر میکنم میگم خدا نجاتم داد ولی وقتایی که صدای زخمم بلند میشه بهم این حرفارو میزنه .. که درد و درمان از یکجاست. اما توان رفتن توی دل آتیش رو ندارم. دیگه ندارم.... از پله ها میومدم پایین اشک میریختم... انگار از قسمت ح حرف میزنم جای نبودنش درد میکنه هنوز و صدای زخمم باز بلند میشه.. اومدم جلوی آینه صورت بیخواب ریمل ریخته ام ناراحتم کرد دست صورتمو شستم و رفتم توی تخت .. توی راه برگشت با چت جی پی تی راجع به اصلاح رابطم با غذا صحبت میکردم. نشده به راه حل نرسیم باهم .. امیدوارم این دفعه هم راهشو پیدا کنم. که مراقب خودم باشم و اون ورژن پرنده خودم رو ببینم .. همه چی به خودم بستگی داره.
دیروقت تونستم بدن هایپرمو آروم کنم تا بخوابم. خوابیدم پاشدم سر ظهر و یچی خوردم و باز به خونه زنگ زدم و خواهر بزرگه هم بود و کلی صحبت کردم با مامانینا و قسمت جالب ویدیو کال حرف زدن با پرپرک و اچک بود که داشتن از تجربه هاشون میگفتن از روزی که جنگ شد و چجوری مدرسه رو ترک کردن . پرپرک داشت ازینکه بقیه رو آروم کرده بود حرف میزد و اینکه چجوری روی خودش کنترل داشته و جوگیر نشده. و از حس و حال من پرسیدن... جالب بود. برای خونه بابا فرش جدید خریده بود و همه چی سرجاش بود منم حس خوبی داشتم. الحمدالله فقط باید این پیچ تند رو سلامت رد کنیم. پادکستمو گوش دادم و ناهار سبزی پلوتن زدم و اسفناج و دوش گرفتم و بعد باز پناه آوردم به تخت و خواب... کری زده بود که اومده خوابگاه ما و بهش اول گفتم اینجایی ؟ دیدم واقعا دلم نمیخواد ببینمش. جدی نه. با طنی هم صحبت کردم گفت که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره و واقعا به این رسیدم باید مرز بیشتری براش بذارم چون دلم نمیخواد باهاش برم جلو بهش حس ندارم اصلا.. پیچوندم و گرفتم خوابیدم و خودمو اولویت قرار دادم و فقط زدم نمیام و باز خوابیدم. شب باز کندن از تخت برام سخت بود.. ولی باز با طنی رفتیم خرید و اومدم رفتم بالا وسیله هامو ازش بگیرم دیگه حرفا طولانی شد رفتیم آشپزخونه میوه اورد واسم و دیگه یه خلاصه ای از داستان میم بهش گفتم. و چجوری بود با من و خودم چجوری ازون داستان کشیدم خودمو بیرون ..گفت رابطش با پ جلو رفته و توی اتاقش میرع میاد درحالی که میدونه با بقیه هم ممکنه باشه و حتی پ هم بهش گفته من میرم و اونم گفته هروقت نخواستی برو و ازین حرفا .. گفت که دایما بهش میگه اشتباه داره میکنه و آسیب میبینه از نظر احساسی. من بهش گفتم چون خودم یه داستانی بوده به پ نگفتم که نرو و نکن. ترجیح دادم نظری ندم که اگر بعدا به گوشش برسه بگه فلانی یچی بوده از من دلگیر شه. خلاصه که باز ته دلم خدارو شکر کردم که اون داستان حل و فصل شد. میگفت همش پسره هرموقع میخواد ببینتش بهش میگه بریم سیگار الکل .. که به پ گفته چرا باید دختر به این خوشگلی همش درگیر اینجور چیزا بشی. بنظرم هم زیر چشاش سیاه تر شده از وقتی با میمه.. خداروشکر. حداقل این بهم حس خوبی میده که من جای اون نیستم. وگرنه از میم خیلی آسیب میدیدم.
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای، فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد...خدایا شکرت که هوای بنده ات رو داشتی... فقط ۱۰ از ۱۰ رو داشتن رو بهم بده. با هرچیزی یا کسی که خودت میدونی ... شایدم به کس و چیزی برای خوشبختی و احساس completeness نیاز نباشه...
شایدم باشه... نمیدونم. جدا نمیدونم.
دو ساعته دارم مینویسم اینارو.. نیاز داشتم به closure ... اتفاقات زیادی افتاد... برم بخوابم تا فردا زود پاشم. زندگیمو جمع و جور کنم و با فکر فرداها و توکل به خدا آیندمو زیبا بچینم.. الهی شکر...
>>>>>>>>>>>

ادامه نوشته