روز ۱۶۳
الان تمرین تموم شد سوفی گفت بیا بریم کاپوچینو بزنیم. زدم و پیاده رفتم تا ایستگاه قطار... هوا عالی بهاری مناسب برای عاشق شدن😂 توی قطار نشستم به سمت خوابگاه. همه چی آروم و موزیک پیانو توی گوشم و نورایی که از لابلای درختا میزنه به صورتم ... شکر . فقط شکر...
خب کجا بودم. دیروز تکست داد باهاش هماهنگ شدم بیاد میدون نزدیک خوابگاه و خودم شلوار جین پاره امو پوشیدم و بولیز سرمه ایه یه تم نیمه اسپرت زدم با ادیداس سبزام پوشیدم. میخواستم شلوارکمو بپوشم گفتم دیگه زیادیم سسکی نباشم. خلاصه رفتم و لئون اومد با شلوارک و تیپ ورزشی گفت امروز ۲۵ کیلومتر راه رفته بهش گفتم من بیهوش بودم تا الان که ناهار زدم و اومدم پیش شما. بعد بهم گفت دوست داره دانشگامونو ببینه. بردمش حول و حوش دانشگاه چرخیدیم جلوی یونی یه چمن خیلی پهنه که الان که هوا خوب شده بچه ها ملافه میارن پیک نیک میکنن ... بهش گفت اوه اینجا مثل بهشت میمونه. دقیقا همون چیزی رو گفت که خودم هم برای این نقطه و این حس و حال استفاده میکنم... گفتم دوس داری همینجا بمونیم. میتونیم پیک نیک کنیم:))) خوشحال شد باهم رفتیم سوپرمارکت چیپس و شکلات و ردبول و ماست خریدیم. تاحالا تو زندگیش چیپسو با ماست نخورده بود گفتم ما تو ایران اکثرا اینجوری میخوریم تازه کانسپت ماست موسیرم براش توضیح دادم:))) رفتیم نشستیم روی چمنا چیپس و ماست رو امتحان کرد اولش خوشش نیومد بعدش دیدم همش داره با ماست میخوره گفت دارم بهش عادت میکنم. هیچی حرف میزدیم همینطوری راجع به خونواده و شرایط ایران و .. بهم گفت که کار میکنه یکم و پولاشو جمع میکنه یهو یکی دوماه میره سفر. الانم بعد از اینجا میخواد بره فرانسه موناکو و سوییس و برای فردا میخواد بره. همینجوری خیلی چیل فقط داشتیم وقت میگذروندیم. حرف دیشب شد. گفتم بهش که جالبه نخورده بودی گفت من تو کل زندگیم تاحالا نخوردم/ گفتم منم همینطور. گفت نه الکی میگی:))) تاحالا کسیو ندیدم مثل من اصلا نخورده باشه. براش توضیح دادم خونواده مذهبیه کشور غیرقانونیه اولین باری که الکل رو از نزدیک دیدم ۲۳ سالم بوده و ... خلاصه گفت من به خدا باور دارم ولی اونجوری مسیحی معتقد نیستم که مرتب برم کلیسا. یکی دوبار تو سال میرم ولی اون ده تا فرمان مسیح راجع به اخلاقیات رو رعایت میکنم. گفتم منم همینطور مسلمونم ولی اینجوری نیست که محجبه باشم یا نمازام مرتب باشه ولی گاردیم ندارم. گفت بهم همشون یکسانن و ... نگاهش رو دوس داشتم به دین . بعد راجع به صمیمیت و رفاقت و فرهنگ کشورا و اخلاقیات و مسئولیت حرفی که میزنی رو بگیری داشتیم حرف میزدیم من یکم به فرهنگ ایتالیاییا غر زدم و خب بعد همه این حرفا بهم گفت اصلا فکرشو نمیکردم که مثلا همچین تایپ دختری باشی الان دارم بیشتر میشناسمت یکم کمیابی نسبت به تیپیکال دخترای اروپایی . ذهنش باهوشه و جالب اینجاس کارش نزدیکه به کاری که خودم اینجا درسشو میخونم توی یه فیلده ... باهوشه ذهنش تحلیلگره و همزمان ورزشکاره و گفت ۸ سال فوتبالیست بوده و بعد باشگاه و بعد یکمی بوکس .. ولی الان فقط سفر میکنه و راه میره علاقش فعلا کم شده ... ولی بدنش قوی و قدشم یه ۱۰-۱۲ سانت ازم بلند تر دیگه هوا نزدیک شب بود ماه هلالی بود و آسمون خیلی خوشگل .. من بودم و اون و نور روی چمن ها... بهم گفت دیشب یکی دوباری که نگاهم کردی متوجهت شدم ولی معمولا مخصوصا اگر کسی با دوستاش باشه نمیرم جلو کار سختیه حس خوبی ندارم از ترس ریجکت شدن ولی بعد دیدم یکمی جدا شدی ازشون و اومدی اینوری فهمیدم و منم بهت نزدیک شدم. گفت چی باعث شد از من خوشت بیاد گفتم نمیدونم وایبتو گرفتم به دوستم گفتم پسره خوش قیافه اس و تنها بودی و داشتی تنهایی با خودت حال میکردی فازتو دوس داشتم. خوشحال شد اینو بهش گفتم. گفت الان چرا باید بیای وسط زندگیم الانی که من اینجا مسافرم منو وارد یه دیلما کردی باید فکر کنم دلم میخواد بیشتر بشناسمت حس میکنم خیلی شبیه بهمه ارزش هامون و من واسه همچین چیزی سفر نکرده بودم :))) دیسکو هم میرم برای رقصیدن و بچگی کردن و دوستای مرد پیدا میکنم اینجوری نیستم دنبال دختر بگردم و ... گفت life is crazy بعد بهم گفت وقتی کارائوکه کردم ازم فیلم گرفتی خیلی خوشحال شدم چون معمولا آدما انقد بهت اهمیت نمیدن دیدم کامل همشو هم گرفتی مثلا بعضیا ۱۰ ثانیه میگیرن بقیشو ول میکنن. بعد برام صبر کردی . بعد اها اینو یادم رفت بگم یجا گروهی داشتیم میرقصیدیم با همه بچه ها دوتا مرده اومدن از جلوم رد شدن و شروع کردن رقصیدن به سمت من که مثلا من برقصم باهاشون هیز بودن من استپ کردم زدمشون کنار بین من و لئون بودن یجوری که من با اینم مثلا دور شین ازم :)))) این صحنه رو تعریف کرد برام گفت پشماش ریخته که یه ساعته میشناسمش چرا باهاش رقصیدم با اونا نه. گفتم غریزیه از ادمی که اینتنشن بد داشته باشه دوری میکنم تو ام کنارت احساس امنیت کردم که موندم دور و برت همینجوری تعجبش بیشتر میشد میگفت هرچی میگی هی بیشتر تعجب میکنم :)) ازش پرسیدم توی رابطه دنبال چیه یکم خجالتی شد گفت نمیدونم اصلا واسه این سوال اماده نبودم و .. الان از خدا همچین چیزیو نخواسته بودم من فقط سلامتی خواستم ازش و خوشحالی ولی مغزمو درگیر کردی نمیدونم چیکار کنم گفت که فکرشو نمیکرده ولی میگفت به این مدل رفتار و احترام از سمت یه دختر عادت نداره و گفت هی نمیخوام ازت تعریف کنم ولی تمام ریز رفتار دیشبتو یادمه و خیلی چیزا رو قدردانه حتی کمک کردن برای آدرس و ... خلاصه خوب بود حرفامون و بعد رفتیم دم یه بوته گل یاس میگفت نمیدونه یاس چیه تاحالا بو نکرده بعد دید من دوس دارم یکیشو چید از بوته همش غنچه بود داد بهم گفت اینو نگه دار. خیلی بامزه اس کاراش میخواست تست کنه ببینه برام مهمه گلی که بهم میده یا نه. ازش تشکر کردم و گفت باید بره دسشویی و بعدش بره هاستل چک این کنه. باهم رفتیم خوابگاه ما. رفت دسشویی من رفتم اتاقم سویشرتمو برداشتم رسپشن پسره یجوری مشکوک نگام میکرد:)) خلاصه بعدش بردمش تمام طبقات خوابگاه رو بهش نشون دادم و بعد گفت دوس داری باهام بیای ؟ گفتم اره . بریم راه بریم ساعت ۹-۱۰ شب بود گفتم باید قبل ۱۲ بیام بخوابم فردا برم یونی . گفت من چکین کنم برت میگردونم همم خلاصه گفتم بیا راه بریم ۴۰ دیقه اینطورا بود همینجوری که راه میرفتیم خودم دستشو گرفتم اونم انگشتاشو کرد تو دستم و باهم قدم میزدیم. اون هیجانی که قبلا سر پسرای دیگه داشتمو نداشتم اما یه حس آروم و ریزی زیر پوستم میچرخید.. از درست بودن یچیزی . بعد قدم زدیم و حرف زدیم بهم گفت تیپمو دوست داره گفت کیوته لباست. بهم گفت اینکه قبول کردم تا هاستلش باهاش قدم بزنم خیلی براش ارزشمند و عجیبه. انگلیسیش اندازه من خوب نیست ولی همونایی که میگفت از ته دلش میگفت .. میگفت
iim not used to this behavior... this care . مثلا اگر دختر تاکسیکی بودم باید سرد میشدم ولی لپشو میکشم بجاش :)) بعدش رفتیم چک این کرد اونجا من تشنه ام بود به خانومه گفت بذار بیاد بالا اب بخوره و باهم رفتیم من آب خوردم و رفت لباسشو عوض کنه توی لابی منتظرش نشستم. اومد پایین گفت قبل اینکه برگردیم گوشیم داره خاموش میشه زدمش تو شارژ بریم یدوری بزنیم باز برگردیم گوشیمو بردارم. رفتیم باهم دم همونجا بهم گفت اینجا قلمروی منه هر روز ازش رد میشم دیدم یه حوضه و یه مجسمه و یسری گل رز و گفتم بیا همینجا بشینیم بعد نشستیم یذره نگاه کردیم من گفتم چقد این سکانس سینماییه واقعا گل و مرغ و آب وسط شهر اخه :))) کمکم کرد بشینم رو سکو کنار حوض از کمر بهش گفتم بغلم کنه. خودشم پرید نشست کنارم یدونه ازون رز های گوشه حوضه رو که پژمرده هم شده بودن برداشت و داد بهم گفت این واسه تو ... تشکر کردم ازش و بازوشو بغل کردم سرشو گذاشت روی سرم و حس کردم چقد حس خوبی میده ..بغلش کردم ... بدنش بوی پودر بچه میداد. بجان خودم. بهش گفتم بوی بدنتو دوس دارم گفت ۲۵ کیلومتر راه رفتم احتمالا بوی عرق میدم الان گفتم نه. گفت یعنی چی بوی بدن بوی تن مادر رو براش توضیح دادم کامل براش جا افتاد :)) اینجوری بود همینجوری پشت صحنه دارم فکر میکنم که اتفاقات ۲۴ ساعت گذشته چقد عجیب بوده چقد نمیتونم هضم کنم و به چشماش نگاه میکردم ...
و بعد همو بوسیدیم. نمیدونم خیلی طولانی و خیلی زیاد .نمیدونم چندبار ولی تابحال حتی ح رو اینمدلی نبوسیده بودم. رزولوشنش خیلی بالا بود صورتش و موهاش واقعا به طرز خیره کننده ای خوشگله. بعد بغلم کرد اون چند دیقه ای که ارامش داشت واقعا حس میکردم بدنم کنارش آروم آرومه... حس میکردم رو شن های ساحل نشستم. واقعا حس میکنم اولین آغوش امن و رمانتیکی بود که تجربه کردم... صورتشو نگاه میکردم بهش گفتم بینی ات خیلی قشنگه گفت بینی تو بنظر من یه سبک های کوالیتی نوزه😂 نمیدونه تو ایران هفته ای یبار میشنیدم کی میخوای عمل کنی. بهم گفت چشمات innocent عه و فکرشو نمیکردم اینجوری بشه و ... اینجوری بود که واقعا دچار چالش شدم شاید برنامه سفرمو باید جابجا کنم و .. بهش گفتم عجله نکن بذا ببینیم چی میشه. بعد وقتی اومدیم بریم گفت این حوضه خیلی رمانتیکه گوشیم اگر باهام بود ازش عکس میگرفتم گفتم من میگیرم عکس گرفتم از اون نقطه... گفتم من یه دفتر گرفتم امسال با خودم گفتم اگر عاشق بشم لحظه های مهم رو پرینت میگیرم و توی این دفتر میچسبونم حتی کاغذ پرینت عکسم خریدم... مثل حالت پولارویدی.. گفت پس اگر پرینت گرفتی دوتا بگیر یکیشو برای من بیار . ذوق کردم گفت شاید unexpected ترین چیزی بود که تجربه کردم واسه تو ام همینطور بوده؟ گفتم شاید توی زندگی من حتی بیشتر از چیزی که تو فکر کنی غیر منتظره بوده. شب قبل توی دیسکو یه جمله ای هی با نور میرفت و میومد که : fuck normal i want magic ... اینو بهش اون وسطا تحویل دادم گفت چجوری یادت بود و چجوری الان توی این لحظه که من شوکم داری اینو میگی... هاها خیلی بامزه اس این پسر. بعد رفتیم گوشیشو برداشت من ازش پرسیدم ناراحت نمیشه ساقه گلی که بهم داده رو بشکونم که توی کیفم جابشه دستشو از تعجب میذاشت روی سرش میگفت چرا میپرسیییی... هوا رعد و برقای ریزی میزد پیاده میرفتیم و من یکم بخاطر خوراکیا دلدرد داشتم رسیدیم به یه کلاب گفتم نریم روی مود رقصیدن هم نبودم و گفت باشه و چک کردیم دیدیم فلان ترم رو باید بگیریم داشتیم میرفتیم بارون خیلی شدید شد صحنه سینمایی شماره ۳ اینکه سر منو بغل کرد که لباسام خیس نشه بعد دید یه خانم و اقا از روبرو دارن میان کاپشنشون رو سرشونه کاپشنو در اورد گرفت رو سر هردومون یجایی بودیم که همه چی تاریخیه مرکز شهر بودیم زیر کاپشنش یهو زدم زیر خنده گفتم خیلی زیادی سکانس سینماییه و ازون لحظه ها فیلم گرفتم 🥹 بارون نزدیک به سیل شده بود رفتیم زیر یه ارک تاریخی خیلی بلند پناه گرفتیم آدمای دیگه هم بودن. و بعد دیدیم نمیرسیم به ترم بعدی همونجا بغلش کردم و صحنه سینمایی شماره ۴ بوسیدیم همو دختر یه حرفایی میزد که خندم میگرفت از حجم سادگی و روراست بودنش همینجوری بارونو نگاه میکردیم و توی بغلش بودم ... بهش گفتم میخوای دوس پسر من باشی گفت دوس دارم ولی نمیدونم من کرواسی تو اینجا چجوری لانگ بریم جلو... دارم بهش فکر میکنم کمتر از یه روزه همو میشناسیم. بعد دیگه باهم رفتیم دم ترم یه دیقه زودتر اومده بودیم میرسیدیم ولی رفت... هیچی بعد روبروش یه رستوران بود یه راهرو پر از لوسترای توپی اونجا قدم زدیم باهم توی آینه خودمو دیدم کنارش خوشحال شدم از پشت بغلم کرد گفت چقد کاپل خوبی ایم و بهم میایم و :))) صحنه سینمایی شماره ۵ جدی نور کم و اطراف یجوری خوشگل بود توی هوای بارونی و یارو مامور رستورانه هم بهمون لبخند میزد. بعد یه ترم اومد فکر کردم واسه ماست دویدم و خوردم زمین دستم یکم سابیده شد متوجه نشد اومد دستمو گرفت گفت بدو بریم سوار شیم گفتم نه واسه ما نیست گفتم چرا برات مهم نیست من خوردم زمین؟؟؟ اومدی بلندم میکنی میگی بدو بریم؟؟ گفت نه میخواستم جا نمونیم بعد دستمو دید زخم شده کف دستمو بوسید. چهار پنج بار بوسید. جدی اولین باری بود همچین چیزیو میبینم ... هیچ غروری حس نمیکردم توی رفتارش ... رفتیم توی ایستگاه یبار دیگه بخاطر این کارش بوسیدمش. دماغمو گاز گرفت. ولی نه خیلی محکم. کلا خیلی نرمه این بشر. قوی ولی نرم. ترکیب مورد علاقه ام. بعد ترم اومد سکانس شماره ۶ بسیار خوشگله ترمای مرکز داخلش چوبیه حالا هیچکس اون وقت شب نبود من بودم و اون. ازونجا هم عکس گرفتم و بغلش کردم گفت که جدی همینجوری توی بکگراند که حرف نمیزنه داره فکر میکنه چجوری باید این فاصله رو اوکی کنه بهش گفتم برنامه سفرشو بهم نریزه گفت میرم فرانسه قبل سوییس میام باز پیش تو بعد میرم.. رسیدیم دم خوابگاه من .. گفت منم گرسنه مه همه جا بسته بود رفتیم سوپری و توی راه سر یه کوچه فکر کنم پنج دیقه فقط بغل هم بودیم ... زمان وایساده بود و حس میکردم داره زخمای وجودم هیل میشه سالها بود دنبال همچین آغوشی بودم ... بعد رفتیم سوپر ساندویچ گرفتیم و اومدیم بشینیم یجا دستشوییش گرفت باز رفتیم یه گیم بار روبروی خوابگاه از پسره خواستیم و اوکی بود لئون رفت توالت پسره منو گرفت به حرف که کجایی هستی و اینجا چیکار میکنی و ... حس دیوثیگرفتم ازش بهم گفت دوس پسرت کجاییه و .. رفت برام یه لیوان اب اورد. منم تشنم بود قبول کردم لئون اومد بهش گفت اب میخوره گفت نه ولی فاز فضا روگرفت یکم جدی شده بود کیوتتت. باهم رفتیم روی نیمکت پارک گفت یکاری میکنم نگی بهم دهاتیه این پسره ولی میخوام مشکلو حل کنم :)))) نیمکت خیس بود کاپشنشو در اورد از رو کشید روی صندلی اب بارون بره بعد گذاشت کاپشنشو بتونیم بشینیم روش خیس نشیم. ازش تشکر کردم برام عجیبه این رفتارا انقد خاکییی و مهربون! شام خوردیم و روی نیمکت پارک ۳ نصفه شب روی پاش دراز کشیده بودم... فکر نمیکردم انقد زود بتونم با کسی حس امن بودنو تجربه کنم داشتیم راجع به اضافه وزنم بعد مهاجرت و ورزش و اینا حرف میزدیم گفت که ۱۰۰ کیلو پرس سینه میزنه نقطه قوتشه حالا من ۱۲ کیلو میزنم🤣 بهش گفتم وای چقد تو قوی ای ! ذوق کرد بعد منو بوسید🤣 چسبید بهم. کاپشنشو پوشید خیس آب بود بهش گفتم سرما نخوری تو گفت من به زندگی در شرایط سخت عادت دارم مشکلی نیست بعد گیج خواب بود یجورایی سرش رو شونه ام بود خوابش برد گفت دیگه برم که فردا مسافرم تا ایستگاه همراهیش کردم و نقشه رو براش چک کردم وبهش گفتم کجا پیاده شه اتوبوس بگیره .. گفت مامانشه تو دنیا فقط که اینقد بهش اهمیت میده و الان من... بهش گفتم خب من همیشه سعی میکنم کمک کنم تا جایی که ازم برمیاد ولی خب تو ام الان برام مهم تر شدی . اینو گفتم باز منو بوسید . بهم گفت اون سوالی که کردی راجع به رابطه فقط کنجکاو بودی راجع به من بدونی یا اینکه جدی میخوای رابطه؟؟گفتم میخوام بشناسمت و اره میخوام ببینم اگر میشه باهم باشیم ... اخراش وسط حرفاش بهم گفت این ترکیبی که تو هستی توی دنیا کمیابه مثل الماسی وسط یه عالمه گل و لای :))) و باید فکر کنم راجع بهش ... حرفاش بدلم میشینه یجوری بامزه و احمقانه میگه نه خیلی لاس طوری. خودشم همینه اخه. ازم تشکر کرد واسه اینکه درکش میکنم و برنامه سفرشو نگفتم بهم بریزه :))) گفتم برو خوش بگذره عکس و فیلمم برام بفرست گفت واقعا دوس داری بفرستم ببینی ؟؟ گفتم اره چرا نه ! هرچی میگفتم شوک میشد. اتوبوس اومد منو برای بار اخر بوسید و گفت برمیگرده و نگام میکرد تا لحظه آخر بای بای ...
من تجربه کردم کسی که نگاهشو ازم بگیره و دنبالم نباشه .. کسی که بغلش حس اینو بده که انگار قرار نیست تا همیشه بمونه و یجور پس زدن داره.. بوسه ای که حس فقط جنسی داره و محبت توش نیست و میخواد تورو هل بده مرحله بعد ... من عدم امنیت رو تا دسته تجربه کردم واسه همین میفهمم که چقد این تجربه برام خاص و جدیده.
حتی اگر لئون رو بخاطر فاصله نتونم باهاش باشم ... یادم میمونه اولین کسی بود که حس امنیت و عشق رو در کنارهم باهاش تجربه کردم.